هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

الهی شکر که من خستگی ناپذیرم
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی:

اول سلام بعدش لطفا بزنید به تخته .... عنوان پست یه توی پرانتز داره اونم اینه که : البته بعضی وقتا و اینکه اعتراف میکنم این بعضی وقتا کی اتفاق میفته به هیچی حتی نمودار بایو ریتمم بستگی نداره. مثل پنج شنبه که از نظر جسمی میبایست بی رمق بوده باشم ولی نبودم و از نظر احساسی روی نقطه عطف رو به بالا که خوب چندان در پذیرش نبودم.... بعدش بگم که بازم میخوام غر بزنم میدونم خارج از حوصله است   بنابراین از صبر و حوصله تون سپاسگزارم

پنج شنبه این هفته صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم کلی کار عقب مونده هفتگی داشتم البته با یه وسواس جدید اونم بنا بر تذکرات و هینتایی که از آخرین دکتر آسم و آلرژی گرفته بودیم یعنی خالی کردن اتاقش از لوازم اضافی، جارو گردگیری هر روزه اتاقش، پوشوندن روی فرشش با ملحفه و شستن هفتگی اون با آب شصت درجه، تعویض ملحفه ها و روبالشتی دو بار در هفته و شستن با آب شصت درجه شستن عروسکهای پولیشی مورد علاقه خاص هانا که مشمول تبصره عدم فنا بودن اونم هفتگی با آب شصت درجه و هزار تا حساسیت به خرج دادن دیگه و البته توصیه جناب دکتر مبنی بر حمام هر شب دو ساعت قبل از خواب هم بود که واقعاَ از حوزه اختیارات و منابع زمانی من خارج بود و اجرا نشد.... یعنی نشد که بشه چون این روزا حسابی مشغولیت داشتم...

آخ که باز پرت شدم از موضوع ... داشتم میگفتم بله لباسای چرک هانا رو که این هفته بر خلاف سنت قدیم با ماشین سطلی به دلیل وصل بودن به آب سرد نشسته بودم، انداختم توی ماشین بزرگه (توی پرانتز جا داره از آقای همسر به دلیل اهمیت زیادش به اشیا که معتقدن آب داغ باعث استهلاک شدید ماشین لباسشویی میشه و بنابراین اهمیتی به خواهش من برای اتصال ماشین کوچیکه به شیر آب داغ ندادن تشکر کنم)

ماشین بزرگه روشن نشد چون هنوز باید برای تعویض ملحفه های تخت هانا منتظر بیدار شدنش میموندم .... ظرفهای توی ماشین ظرفشویی رو جا به جا کردم خونه رو که مثل میدون جنگ لبریز و سر ریز از وسایل پخش و پلا اونم هر گوشه و کنار بود جمع و جور کردم و دستشویی رو شستم .... مقدمات اولیه ناهار رو آماده کردم چون میخواستم هانا رو ببرم شهر کتاب میخواستم زودتر کارهام تموم بشه و از اونجاییکه جاروبرقی کم سر و صداست بعد از پیش کردن در اتاق هانا شروع به جاروی خونه تکانی وارانه کردم یعنی زیر مبلها و میز تلوزیون و زیر فرشها و ... و بعد آماده کردن صبحانه و ... البته آقای همسر هم زحمت خرید نان و تخم مرغ رو کشیدن

 و در همین موقع ها یعنی ساعت هفت و نیم هانا بیدار شد و سفارش املت داد و بعد از صرف صبحانه با هزار نازکشی از هانا که این املت اونی نیست که توی مهد میخوریم رفتیم سراغ ادامه ماجرا یعنی اتاق گل دختر ضمن اینکه گوشت خورشت هم گذاشتم بپزه و کرفسها رو هم گذاشتم با نعنا و جعفری تفت بدم.... و البته این وسط زود پزه هم بازیش گرفته بود هر پنج دقیقه با یه  فسسسسسسسسسس بلند هم زهره ام رو آب میکرد هم منو میشکوند سر گاز که دوباره درش رو باز و بسته کنم و البته در کنارش داشتم برای شب سالاد الویه هم درست میکردم...

 القصه ملحفه های تخت هانا رو عوض کردم و رو فرشیش رو عوض کردم و انداختم و ماشین لباسشویی بزرگه روشن شد.... رفتم سراغ جاروی اتاقش و بکش بکش تخت و پا تختی برای تمیز کردن زیرشون و گردگیری و تعویض ملحفه های خودمون و جاروی اتاق خودمون و .... پهن کردم لباسای شسته شده هانا و انداختن ملحفه ها و حوله ها برای شسته شدن و ....

و این وسط مسطا با هانا بازی هم میکردیم و البته یه مباحثه داغ تکراری هم سر آوردن یه خواهر با هانا داشتیم که برای هزارمین بار براش توضیح دادم چون شما رو خیلی دوست دارم و با داشتنت همه دنیا رو دارم و نیازی به هیچی ندارم بنابراین نمیخوام عشق و توجهم رو بین شما و فرزند دیگه ای تقسیم کنم و تصمیم ندارم بچه دیگه ای داشته باشم که البته جواب فیلسوفانه هانا هم این بود که از اتاقم برو بیرون چون حالا دیگه منم نداری.... من تا زمانی که برام یه خواهر نیاری دیگه بچه ات نیستم... بگذزیم ...

این روزا هانا عاشق مگنتاش شده و چیزهای جالبی هم درست میکنه در طول کارهای من هانا یه کم با مگنتاش بازی میکردیه کمی نقاشی کشید کاردستی درست کرد (کلاه کاغذی) یه کمی با هم دومینو بازی کردیم و ....و آقای همسر در بیشتر این مدت به دلیل تعهدی که به موسسه داشت در حال ور رفتن و درست کردن کامپیوتر و راه اندازی نرم افزار مربوط به کارش بود

 وقتی بالاخره کارام سر و سامون گرفت یعنی ظرفهای کثیف سالاد الویه که فاجعه است رو شستمو ... و گوشت خورشت پخت و با سایر محتویاتش رفت برای جا افتادن و برنجم توی پلو پز در حال فش فش بود اومدم یه نفس راحت بکشم که آقای همسر از درد خستگی نالید خوب آخه میدونید من و آقای همسر مثل یه جسم میمونیم در دو تا روح اینه که وقتی من فعالیت فیزیکی داشته باشم ایشون هم فعالیت ذهنی خوب هر دومون یک اندازه خسته میشیم ...

بعدش یه کم نشستم با گل دختر کارت بازی کردیم و ... موقع ناهار شده بود دیگه سفره رو انداختم و البته آقای پدر هم بعد از دو تا شوت فوتبال بازی با هانا زحمت خرید ماست رو کشیدن و بعد از جمع کردن سفره و چیدن ظرفها برای شسته شدن در ماشین و از این طرف تذکرات هانا برای بازی و بازی و بازی و دیدم جارو برقی که کنار کمد بود به جای اینکه گذاشته بشه توی کمد هول داده شد به سمت کنار مبل ... خوب نمیدونم چرا دلم خواست زیر لب بازم غر بزنم که الهی شکر من خستگی ناپذیرم و جارو رو برداشتم و گذاشتم سر جاش توی کمد در حالیکه زیر لب غر میزدم از اون غرغرای خانومانه مخصوص خودم راستی چرا من همش غر میزنم و البته این سئوال هانا بود....

و بعدش رفتیم سراغ بازی با هانا توی اتاقش و کتاب خوندن و دراز کشیدن و قلقک بازی توی تخت و غش غش و خنده و بالاخره خوابیدن گل دختر و دوباره شروع کار من یعنی پهن کردن ملحفه ها و حوله ها و جمع کردن لباسای خشک شده و آماده برای اتو و ....

بببببببببببببببله من خستگی ناپذیرم و البته اصلاح ناپذیر و صد البته توی دور باطل تجربه های تکراری زندگی گیر کرده.... ای کاش میشد بی رگ باشم (فکر سیب زمینی رو از ذهنتون بیرون کنید لطفا) ای کاش میشد از این همه عکس العملی بودن رها بشم ای کاش دنیای معانی من از ذهنم پاک میشد و دیگه دنبال معنی کردن هیچی نبودم ای کاش به جای رها کردن وضعیت، حالم رو رها میکردم و صلح و پذیرش بیشتری رو تجربه میکردم ای کاش توکلم بیشتر بود ای کاش باورم به اینکه هرآنچه پیش میاد بیشترین و بهترین خیر رو برام داره قلبی بود ای کاش این باور در لحظه عمل میکرد نه بعد از تجربه ..... ای کاش ای کاش ای کاش و هزاران ای کاش ولی خوب منکه خستگی ناپذیرم و اهمیت میدم خیلی اهمیت میدم ....آخ یادم اومد ای کاش اینهمه اهمیت نمیدادم و ای کاش بی رگ میشدم میشدم....چشمک

جمعه رفتیم شهریار باغ یکی از اقوام که جاتون خالی خیلی خوش گذشت زود برمیگردم