هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

پروژه مهد کودک رفتن
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  کلمات کلیدی:

سلام

 سلام من دوباره برگشتم

چهار ماه اول زندگیم مامانم پیشم بود بعد از اون مامان مهینم اومد خونمون تا وقتی مامان میره اداره از من مراقبت کنه. اون شنبه ها میومد خونه ما و چارشنبه ها می رفت خونشون. فکر نکنید راهش خیلی نزدیک بودا خونه اونا غرب تهرانه در حالیکه ما شرق شرق تهران بودیم خلاصه دردسرتون ندم بنده خدا خیلی خسته می شد. بعد از یک سالگی مامان تصمیم گرفت منو بزاره مهد یه بار هم سعی کرد ولی من اونقدر گریه کردم و بهش چنگ انداختم که بالاخره پشیمون شد بعد از اون تا مدت­ها آویزون گردنش می­شدم آخه می­ترسیدم از دستم فرار کنه.

اینجوری شد که تصمیم گرفتند برام پرستار بگیرند. با یه موسسه صحبت کردند و دومین خانمی که فرستادن خونمون رو پسندیدم، بهش می­گفتم خاله فروزان. درست خرداد 1386 در حالیکه یکسال و چهار ماهم بود خاله فروزان شد پرستار من این درحالی بود که تقریباً یک ماه بود دیگه پوشک نمی­بستم چون مامان مهین بهم یاد داده بود که دستشویی­مو بگم منم روی قصری میشستمو دستشویی می­کردم.

خلاصه یکسال تمام هر روز با خاله فروزان بودم که مامان و بابا دوباره تصمیم گرفتند منو بزاره مهد کودک. اونا فکر می­کرد لازمه یواش یواش روابط با بقیه بچه­ها رو یاد بگیرم آخه خودتون که می­دونید این روزا رفت و آمد خانواده­ها خیلی کم شده تازه تو خانواده ما اصلا بچه هم سن و سال من نیست.

یه روز که خاله فروزان نیومده بود مامان از فرصت استفاده کرد و با هم رفتیم مهد الهه آفتاب که نزدیک اداره بابا بود. فضای جالبی داشت ولی اشکال اینجا بود که فقط تا ساعت سه بچه­ها را نگه می­داشت. بنابراین این مشکل و یه سری مسائل دیگه باعث شد که مامان دوباره از مامان مهین خواهش کنه بیاد پیشم بمونه به این ترتیب یه سال دیگه هم مامان مهین به روال قبل دوباره اومد خونمون.

اما وقتی سه سالم تموم شد مامان دیگه تصمیم جدی گرفت که در اولین فرصت منو بزاره مهد. برای همین همه انتخاب­های ممکن را با شرایط موجود بررسی کرد و قرار شد برم مهد گل پونه که نزدیک اداره خودش بود. من اول اردیبهشت 1388 درحالیکه تقریباً سه سال و سه ماهم بود رفتم مهد گل­پونه. از روز اول از مهد خوشم نیومد که نیومد بیشتر اوقات اونجا رو با فضای شاد و پر از بازی پلی هاس که یکی دوبار رفته بودم مقایسه می­کردم. حدود یک ماه تمام با وجود همه ترفندهای وعده وعید و جایزه و ... هر روز صبح گریه و زاری و جیغ و داد راه می انداختم.

اول منو گذاشتند کلاس بچه های سه تا چهار سال . من توی مهد دو تا مشکل داشتم اول اینکه عادت داشتم روی قصری دستشویی کنم و از دستشویی ایرانی می­ترسیدم دوم اینکه از خواب اجباری خوشم نمی­اومد خصوصاً اینکه برای خوابوندن بچه­ها باهاشون جدی برخورد می­کردند که اصلا به مزاج من خوش نیومده بود. اسم مدیر مهد خاله نیلوفره اون توی همه جای مهد دوربین کارگذاشته که همه رو تحت نظارت داشته باشه اون تو دوربینش دیده بود که روز اول وقتی خاله مینا مربی کلاس می­خواست منو بخوابونه باهام تند حرف زده بود و منم که یکی یه دونه عزیز دردونه لوس توخونه بهم برخورده بود و زده شده بودم.  بعد از اینکه خیلی مقاومت کردم فکر کردند اگه کلاسم را عوض کنند شاید بهتر بشم بنابراین رفتم توی کلاس چهار تا پنج ساله­ها. اسم مربی این کلاس هم خاله مینا بود.  وقتی کم کم به این باور رسیدم این دفعه مثل دفعه­های قبل نیست مثل اینکه جدی جدی باید برم پذیرفتم که برم مهد. اما هنوزم که هنوزه بعضی روزا فیل من یاد هندستون میکنه و از رفتن سر باز میزنم ولی مامان کوتاه نمیاد. 

درمجموع توی مهد خیلی چیزها یاد گرفتم. یاد گرفتم با بچه­های دیگه بازی کنم، سلام بگم و روابط بهتری داشته باشم. من با سارا، حنانه، زینت و آناهیتا دوست هستم. سارا خیلی نازنینه از روز اول احساس می­کرد که باید از من مراقبت کنه خلاصه اینکه برام نقش یه خواهر بزرگتر رو بازی می­کنه. حنانه یک ماه پیش رفت کلاس پیش دبستانی و زینب هم یه هفته­ای هست که دیگه نمیاد مهد. شاید مهدش را عوض کرده نمیدونم و برام سئواله که چرا نمیاد.

راستی رابطه من با آقایون تعریفی نداره بطوریکه اسمهای پسرای کلاسمون رو تا حالا به مامانم نگفتم.

من توی مهد کلاس اسکیت هم می­رم. عشق به اسکیت از علاقه به رقص پاتیناژ مینی و دیزی در کارتون کریسمس میکی شروع شد. پیشرفتم هم خوب بوده. من حرکات کششی باله و ژیمناستیک رو هم خیلی دوست دارم. اصولاً طبع لطیف، حساس و هنری دارم. ولی به شدت آتیشی و گرمایی هستم.