هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

بعضی وقتا واقعا خسته میشم
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤  کلمات کلیدی:

سه شنبه ای که داشتیم می رفتیم محمود آباد از طرف مهد زنگ زدند که اطلاع بدن قراره فرداش یعنی چهارشنبه بچه ها رو ببرن پارک آب و آتش ، از هانا سئوال کردم میمونی تهران تا فردا با بچه ها بری یا میایی محمودآباد که انتخابش معلومه.... خلاصه شنبه بدون اطلاع و برای جبران، بچه هایی که چهارشنبه نبودند از جمله هانا رو بردن پارک پردیسان بازدید از باغ وحش پارک و موزه حیات وحش پارک، از وقتی اومد خونه در حال تعریف بود و خواهش که یه روز باهم بریم پارک پردیسان البته ما قبلا فقط برای بادباک بازی و سیزده به در رفته بودیم اونجا و فقط همین

یکشنبه کلاس موسیقی داشت. هفته دیگه کنسرت دارن قراره یک آهنگ سرخپوستی اجرا کنن برای همین باید یه تیپ سرخپوستی داشته باشن.... بعد از کلاس با مامان فرنوش و مامان آرمیتا رفتیم دور حوض نزدیک کلاس بچه ها بازی کردن بعدش رفتیم دیدن فاطی خانوم که تازه از رشت برگشته بود...

دوشنبه بچه ها توی مهد اسکیت داشتند روزهایی که اسکیت دارن هانا خیلی خوشحاله چون هم اسکیت رو دوست داره هم مربیشون رو .... بعد از ظهر یه هانای خسته از اسکیت و کلافه از نخوابیدن ظهر و هیجان زده از تولد سرزمین عجایبی در پیش و یه مامان که نمودار احساسیش روی نقطه بحرانی رو به پایینه یعنی بدترین وضعیت ممکن....

هانا تمام مدت توی سرزمین عجایب توی گوش من غر میزد که این چه جور تولدیه همش باید راه بریم و راه بریم و سوار این بازی بشیم و ... منم خوددار خود دار خود دار و... هانا مدام عصبانی و ناراحت و گریان از اینکه چرا هستی فقط با من بازی نمیکنه چرا هستی رو صدا میکنم جواب نمیده چرا چرا چرا .... منم خود دار خود دار خود دار.... لیلا جون مامان هستی لطف داشتن به همه بچه ها یه لیوان که عکس هستی روش بود هدیه دادن و شام و کیک توی بوف طبقه پایین میتونست خیلی خوش بگذره اگه اگه اگه ....

از سمت چپ:هانا،هستی رحیمی زاده (صاحب تولد)، نیکان (دوست مهد کودک)، هستی مقنینان (دوست مهدکودک)، نیکی دختر همکار مامان هستی رحیمی زاده

به هرحال برنامه تا ساعت 9 طول کشید وقتی توی راه برگشت بودیم یه مامان منفجر شده داشتیم از عصبانیت رفتارهای دخترک و یه دختر کوچولوی خوشحال از عصبانی کردن مامان.... یه مامان که توی دلش به خودش فحش میداد که آخه مگه مرض داری خسته با این حالت رفتی سنایی که کادو بخری و هانا رو بردی حمام و لباس پوشوندی و موهاش رو درست کردی و بدو بدو که ساعت شش اونجا باشی اونم آن تایم که برای هر ثانیه تاخیرش برای خودت حکم اعدام صادر کنی ... و آخرش دخترک طلبکار .... چرا همیشه این اتفاق میفته.... عجیبه خسته شدم....

سه شنبه یکی از همکارا توی بیمارستان صارم میخواست نی نی گولوش رو دنیا بیاره همگی میخواستیم قبل از مرخص شدنش بریم دیدنش قرار بود تا ساعت دو فارغ بشه ولی تا ساعت چهار که قرار بود اونجا باشیم هنوز نی نی نیومده بود.... حالا هانا ساعت چهار کلاس باله داشت بعد از مدتها غیبت بابت سفر و تعطیلی و فراموشکاری و بالاخره داشتیم می رفتیم کلاس البته دخترک بازم روی نرو که نمیرم منم بهش گفتم مهم نیست نرو و اخرش خودش کوتاه اومد و حاضر شد.

تند و سریع با بهداد هانا رو رسوندیم کلاس، بهداد موند اونجا و من بدو بدو رفتم بیمارستان هنوز نی نی نیومده بود تا نزدیک پنج نشستم و دوباره رفتم کلاس با هانا و بهداد اومدیم صارم فکر کردم حالا که اینجا هستیم واکسن آنفولانزامون رو بزنیم خوشبختانه درست همون روز واکسنهای امسال اومده بود و هانا گلی به رسم قورت دادن غورباقه با شجاعت اول نشست و واکسنش رو زد و ما هم بعدش... بهداد و هانا رفتن خونه قرار بود مامان شادان جون خبر بده که شادان رو میاره پارک که هانا هم بره وقتی از بهداد خواستم که هانا رو ببره پارک گفت که برای تعمیر آبسرد کن یخچال قراره تعمیر کار بیاد حالا هانا غر غرو و شاکی منم گرفتار بهداد هم مصمم....خلاصه تمام مدتی که از اون ساعت به بعد اونجا بودم هانا زنگ میزد و غر میزد که خیلی بدقولی باشه منم دیگه به قولام عمل نمیکنم و.....نی نی بالاخره شش و نیم به دنیا اومد عجب صبری خدا دارد .... بنازم قدرتت رو ای خالق بی همتا ....

چهارشنبه شب به رسم جبران بدقولی و کوتاهی ناخواسته با شادان جون قرار گذاشتیم وقتی رفته بودم مهد دنبال هانا ریحانه توی دفتر مسئول بود تا من و دید با خوشحالی گفت خاله میشه یه بار دیگه بریم و نمایش ببینیم گفتم حتما خاله جون به مامان بگو اگه برنامه اش جور بود با من تماس بگیره تا هماهنگ کنیم بریم اونم گفت مامانم نمیتونه بیاد چون توی دلش نی نی داره ....منم فکر کردم که برنامه منتفیه ..... البته دلیل خواهر خواستنای جدید هانا هم روشن شد.....

اومدیم خونه و هانا خیلی شارژ بود خیلی شارژ، پرسیدم ظهر توی مهد خوابیدی گفت نه، باخودم فکر کردم پس چه جوری اینقدر سرحاله، دخترک مست شادی بازی با شادان بود. اما یه اشتباه من دوباره همه چی رو بهم ریخت هانا میخواست اسکیتش رو هم ببره برای بازی گفتم پس اسکیت قدیمت رو هم بیار که اگه مامان شادان اجازه داد شادان هم بپوشه و با هم بازی کنید. اونم قبول کرد حتی گفت چون شادان اسکیت بلد نیست وسایل ایمنی رو میدم به شادان. منم ساده فکر کردم چقدر دخترک از خودگذشته شده حالا فکرش رو بکنید اونجا به دلیل اینکه شادان جوراب پاش نبود و من ساده سرخوش از بخشندگی دخترک جوراب اضافی توی ساک اسکیت رو پای شادان کردم مثل زدن جرقه آتیش زیر انبار بنزین دیگه ورق برگشت دیگه بقیه اش معلومه رفتارش مثل روزای قبل اعصابم رو بهم ریخت.

امروز صبح ساعت هشت تلفنم زنگ زد حالا گوشیم عوض شده بود و کانتکتام منتقل نشده بعد از کلی تلاش برای تشخیص شماره موبایل بالاخره کاشف به عمل اومد مامان ریحانه زنگ شده منم مطابق حرفهای دیروز ریحانه فکر کردم برنامه تئاتر جور شده اما وقتی زنگ زدم شبنم جون گفت که ریحانه اشتباهی شماره منو گرفته بوده خلاصه خداحافظی کردیم من سعی کردم تالار هنر رو بگیرم که شماره اش مسدود بود بعد از اینکه تا ساعت ده موفق نشدم با تالار هنر برای نمایش جک و لوبیای سحر آمیز تماس بگیرم به رسم وفای به عهد یاد اظهار علاقه هانا برای پارک پردیسان افتادم تند تند ناهار درست کردم و نزدیک دوازده راه افتادیم به سمت پردیسان حالا اونجائیکه هانا میگفت یعنی باغ وحش پارک یک کیلومتر بالاتر از پارک پردیسان و اونطرف یادگار امام بدون پارکینگ و با دسترسی بد با زحمت و تلاش بهداد بالاخره پیدا شد.

ولی جای فوق العاده ای بود خلوت سر سبز با صفا تر و تمیز با حیونای محدود گربه وحشی و آهو و گوزن و انواع پرندگان و خرگوش منم سواستفاده چی با دیدن مسئول قفس پرندگان یاد برنامه سرخپوستی هانا افتادم و خواهش کردم چندتا از پرهای افتاده توی قفس رو برام بیاره اونم مهربون و یه دسته پر برام جمع کرد....

بعد از خوردن ناهار توی چمنا و بازی هانا اونجا تلفنم بازم زنگ زد بازم مامان ریحانه بود اینبار میخواست خبر نمایش "گلدونه و پری خوابها" توی فرهنگسرای ابن سینا رو بده منم که دست رد به سینه هیچ قراری نمیزارم در ضمن درس عبرت هم نمیگیرم برای ساعت پنج و نیم قرار گذاشتیم... ساعت چهار خونه بودیم درحال حاضر شدن برای رفتن به تئاتر

نمایش شاد و موزیکال بود در مورد ترس بچه ها از تاریکی و پری خواب های رنگی و نابودی جادوگر تاریکی با شهامت بچه ها و نترسیدنشون از تاریکی و تنها خوابیدنشون توی اتاق خودشون .... وسط نمایش مامانم زنگ زد که سالومه اینا تهران هستند شام بریم خونشون منم پررو  گفتم باشه .....بعد از اتمام نمایش هانا کلا بد اخلاق بود و سر ریحانه داد زد منم بهش گفتم عسل تهرانه ولی به دلیل خستگیت که باعث میشه نتونی رفتارت رو کنترل کنی نمیریم خونه مامان مهین و اینجوری بود که دوباره عذرخواهی دخترک شروع شد ولی چیزی برای ببخشش وجود نداشت آخه دخترک در مقابل کم خوابی ضعیفه و این گناه از اون نیست گناه منه که این موضوع رو نادیده میگیرم و نمیتونم درست مدیریتش کنم.... خلاصه اینکه نرفتیم بی دلخوری انگار خودش هم راضی تر بود یا شاید داشت برای فردا زمینه سازی میکرد تمام کتابای فرانکلینش رو مرور کرد و بعد از شام و مسواک و شب به خیر با خوشحالی خوابید.....

هانا و ریحانه در حال بازی در سالن انتظار فرهنگسرا

این ترک عادت خواب ظهر برای آماده کردن بچه ها برای مدرسه هم شده معضلی برای ما....  

دوستتدار شما یه مامان واقعا خسته