هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

تغیییییییییییر میکنیم
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام به همگی

آخیش ما برگشتیم ....جاتون خالی خیلی خوش گذشت هوا که فوق العاده بود نه سرد نه گرم نه آفتاب تند نه بارون طاقت فرسا همه چی به جا و به موقع حتی میتونم بگم بعد از مدتها یه دوره آموزشی گذروندم که ازش لذت بردم هم استاد خوب بود هم شرایط چون دغدغه و اضطراب دوری از هانا هم درکار نبود یادش به خیر آخرین دفعه ای که بدون هانا رفتم چه عذابی به خودم و همکارام دادم اصلا چیزی از دوره نفهمیدم هر چند که چندان هم به درد نمیخورد. به هرحال این دفعه هم مامان گلم همراهم بود هم مامان گل مونا اومده بود و میدونید که بودن کنار عزیزا که وجودشون پر از برکته خوشی آدم رو تکمیل میکنه. این وسط هم هانا از همه بیشتر کیف میکرد.... اما حسابی دلش برای بهداد تنگ شده بود این دلتنگی تا حدی بود که از لحظه ای برگشتیم دور و برش میپلکه و یه بازی برای تضمینه حضورش کنار خودش براش پیدا میکنه از ظهر با هم شطرنج بازی کردن و منچ و مار پله و دوز و عروسک بازی و ... الانم دارن بازم شطرنج بازی میکنن ....

ظهر به محض رسیدن به خونه وقتی من مشغول آماده کردن ناهار بودم
هانا و بهداد شطرنج بازی میکردن
 

هانا و پارسا جمعه هفته پیش منزل فاطی خانوم
بالاخره یه بازی مشترک پیدا کردن پارسا هاپو میشد و هانا با کمال میل بهش محبت میکرد

فکر نمیکردم شطرنج هانا اینقدر خوب شده باشه راستش من خودم با شطرنج در حد شناخت مهره ها و حرکتها آشنایی دارم ولی از اونجائیکه خیلی عجول و شتابزده هستم و میخوام همه چی خیلی زود به نتیجه برسه علاقه زیادی به تله گذاشتن و استراتژی به خرج دادن و پیش بینی و ... ندارم حوصله بازی ندارم برای همین هیچوقت پیشرفت آموزش شطرنجشون توی مهد رو دنبال نمیکردم فقط هر از گاهی از هانا میپرسیدم هنوز عمو فضلی میاد مهد... خوب حالا تا جایی شطرنج بلده که قلعه میره ، تلاش میکنه که سربازش رو به انتها برسونه تا یه مهره بیاره تو و موقع بازی بهت تذکر میده اول سفیدا بازی میکنن اول باید سربازت رو حرکت بدی هم میتونی دوتا خونه بیایی جلو هم یکی و هواسش به دلیل حرکتهای طرفش هست... خلاصه اینکه نمیدونم چرا درست لحظه ای که رسیدیم خونه یاد شطرنجش افتاد و هوس کرد با بهداد بازی کنه ....

یه خبر جالب نمیدونم بگم نگم میترسم بگم و دوباره مثل قبلش بشه .... راستش هانا از سه سالگی که رفت مهد به دلیل عدم پذیرشش یواش یواش شروع کرد به جویدن و کندن ناخن هاش هر شگردی بگید به کار بردم از لاک تلخ و حتی چسب زخم زدن به انگشتاش گرفته تا بی تفاوتی اخیرا که دیگه بی خیال شده بودم این موضوع کم و زیاد داشت بعضی وقتا زیاد میشد و بعضی وقتا کم ولی این هفته متوجه شدم ناخنهاش بلند شده می دونید مثل رویا بود برام وقتی امروز بعد از سه سال دوباره ناخن گیر گرفتم دستم تا ناخنهای خوشگل کوچولوش رو بگیرم. نمیدونم بگم دلیل این تحول چیه دلم نمیخواد با تغییر دادن محیطش دوباره دچار استرس بشه و بخواد برگرده سر خونه اولش وااااای خدا جون مرسی چقدر بهونه های کوچیک کوچیک برای خوشحال شدن می تونه وجود داشته باشه..... اما علت این تحول یه جورایی فکر میکنم نتیجه کلاس کودک درون باشه شاید هم به دلیل دندوناش که افتاده البته پارسال هم دوتا دندون پایینش با هم افتاده بود همچین اتفاقی نیوفتاد به هر حال خدایا صد هزار مرتبه شکر میشه یه لطفی بکنی زمان این شادی تداوم داشته باشه.....

یه تغییر جالب دیگه هانا مربوط میشه به عکس گرفتن همیشه از عکس گرفتن فراری بود و بدش میومد انگار اصلا بلد نبود ژست بگیره یا از اون لبخندهای دلبری بزنه همش میگفتم خوب به خودم رفته دیگه اشکال نداره وقتی موقع عکس گرفتن میگفتیم بخند انگار میخواست گریه کنه خلاصه فقط یه بار بردمش آتلیه و پشیمون شدم از عکسای مهد هم هیچوقت راضی نبودم اما این دفعه توی مسافرت خودش میرفت و ژست میگرفت و میگفت ازم عکس بگیر یا خودش میگفت مامان حتما بریم پیش اودنگ میخوام با مجسمه هاش عکس بگیرموای چه ژستایی نمیگم خیلی عالیه ولی برای هانا به تجربه ای که من داشتم خیلی زیاد بود....

یکشنبه هفته پیش صبح آماده برای رفتن به مهد و خوشحال از فانی دی و وجود یکشنبه

و دیگه اینکه توی دوره محل ویلاهای آموزشی تا برج که ساحلش برای بازی بچه ها مناسبه تقریبا دو و نیم کیلومتر بود و اونجا وسیله عمومی برای رفت و آمد تعریف نشده مجبور بودیم بیشتر وقتا پیاده بریم و برگردیم و این گل دختر بی بهونه تمام راه رو همراهیمون میکرد و خوش میگذروند البته مسیر اونقدر قشنگه که کمتر آدم طولانی بودن اونو حس میکنه در هر رفت و برگشت زیبایی های جدیدی برای کشف وجود داره اما بیشتر نگرانیم برای مامانم بود که پاش درد میکنه البته دلتون برامون نسوزه چون از روز دوم یه راننده پیدا کردیم شماره اش رو گرفتیم تا صبحها در نبود ما مامان اینا رو ببره و بیاره تا در رفت و آمد خیلی به زحمت نیفتن 

ببخشید اگه از زیادی عکسا حوصلتون سر رفت ولی ادامه داره اونم در ادامه مطلب برای پر حوصله هاچشمک


دوستتون دارم به امید دیدار بای بای