هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خداحافظ گوگوله ها
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥  کلمات کلیدی:

بعد از تولد بچه ها لحظه های زیبا توی زندگی آدم به وفور خلق میشه و چه عزیزه خالق همه زیباییها که مخلوقاتی خلق میکنه خود خالق شگفتیها.

چند شب پیش هانا اومده میگه مامان فردا قبل از اینکه منو بیدار کنی به بالای سرم دقت کن باید بهم قول بدی که تا اون موقع نیایی توی اتاقم اگه هم اومدی نباید به تختم نگاه کنی....

منکه حسابی کنجکاو شده بودم گفتم آخه باید برام توضیح بدی قراره چی ببینم ممکنه اصلا متوجه نشم منظورت چی بوده....

بالاخره بعد از کلی اصرارم منو برده توی اتاقش تا روشنم کنه دیدم یه نقاشی بالای سرش چسبونده ..... برداشت من این بود یه بچه ای رو کشیده که داره خواب ستاره ها رو می بینه  ولی خودش توضیح داد: این منم که دراز کشیدم این فلش به سمت بالا با علامت ضربدر یعنی از جام بلند نمیشم این فلش به سمت پایین با علامت تیک یعنی میخوابم..... کلا یعنی من فردا صبح از تختم بیرون نمیام برم مهد لطفا به خودت زحمت نده بیدارم کنی....آخ    منم گفتم اشکالی نداره منم راههای خودم رو دارم برای اینکه از تختت بیایی پایین لطفا به خودت زحمت نده برای من علامت گذاری کنی...

صبح ساعت شش تلوزیون رو روشن کردم و هانا رو صدا کردم گفتم مامان جون بیا ببین کارتون داره شیطان  می تونید حدس بزنید با چه شتابی از تختش پرید پایین......نیشخند

یه جورایی من و هانا بیشتر اوقات در حال کل کل هستیم آخه این رابطه بین یه مادر و دختره ؟؟؟؟؟ گاهی اوقات از خودم ناامید میشم وقتی میبینم اینم نتیجه انتخاب خودم بوده همیشه دلم میخواست با بچه ام دوست باشم ولی حالا میبینم این دوستی رابطه ای نیست که یه بچه بهش احتیاج داشته باشه اون بیشتر نیاز به جدیت و حمایت همراه با عشق داره تا مهربونی و دوستی....

یه خصوصیت هانا رو خیلی دوست دارم در واقع یکی از بهترین نقاط قوتشه و بیشتر اوقات باعث میشه اون نتیجه مد نظرمه بدست بیاد. هانا ضمن اینکه لجبازه ولی خیلی منطقیه مثلا داروهاشو چون برای سلامتی مفیده به راحتی میخوره وقتی جاییش زخم بشه چون لازمه میکروبها کشته بشن راحت میزاره بتادین بزنم و در مورد مرغ عشقها مدتی که درنظر داشتم برای نگهداریشون سر اومده بود و دیگه وقتش بود که ردشون کنیم وقتی به هانا گفتم به شدت مخالفت کرد و یاد آوری کرد که خیلی دوستشون داره ولی وقتی براش توضیح دادم که اینا باعث شدن که منم به سرفه بیفتم و آلرژی زا هستند خودش دوپا جلوتر از ما اصرار داشت که زودتر ردشون کنیم و به این ترتیب بود که دیروز فرستادیمشون پیش یکی از همکارهای بهداد که خودش کلی پرنده داره ...خدا حافظ گوگوله ها

اما از نگهداری مرغ عشق ها بگم در واقع نگهداریشون زحمت زیادی نداشت فقط کافیه ظرف ارزنشون پر باشه و آب تازه براشون گذاشته بشه یه کمی هم خاک توی ظرف دونشون و یه چوبی چیزی برای سائیدن نوکاشون و هر روز خیار یا هویج یا گیشنیز و یا تخم مرغ برای خوردن و البته هر روز تمیز کردن کشوی زیر قفس که پر میشد از پوست ارزنهای نوش جان شده و جارو کردن اطراف قفس که پر میشد از پرهای ریخته شده و هفته ای یکبار شستن قفس توی بالکن و فراهم کردن وسایل آب بازی براشون و .... اما از سرو صداشون بگم که دائم جیر جیر و جیک جیک و جیغ جیغ ... حالا اگه اعصابشو دارین بسم ا... ولی واقعا این کار رو نکنید به غیر اون بخش عشق ورزیشون بهم که واقعا زیبا و دوست داشتنی و پر از انرژی بقیه چیزاشون غیر قابل تحمل بود....

یکی دیگه از خصوصیات هانا که دوست دارم ظرافت و سیاستش توی منحرف کردن فضای ذهنی آدم برای به نتیجه رسوندن خواسته هاشه.... مثلا جمعه فاطی خانوم زنگ زد و گفت قرار بچه ها شب برن خونشون به هانا گفتم حیف شد ما نمیتونیم بریم چون دفعه پیش با پارسا حسابی لجبازی کردین. شروع کرد به توجیه که پارسا هر چی من بر میداشتم رو ازم میگرفت و ... که پذیرفته نشد ..... بعد از اینکه مدتی با خوشحالی گفت مامان یه پیشنهاد خوب دارم این قورمه سبزی که برای ناهار درست کردی رو نگهداریم ببریم برای مامی که شب دیگه نخواد شام بپزه خسته بشه.... زبان

من: حالا کی گفته قراره بریم خونه مامی که شاممون رو هم ببریم چشمک 

امروز چهارده شهریور تولد یکی از دوستای مهد کودک هانا شادان خانوم گل گلابه که از همین جا تولد قشنگش رو تبریک میگم .....در واقع شادان عزیزم که فوق العاده مهربون و مودبه جز معدود بچه هایی است که هانا باهاش خوب بازی میکنه و متاسفانه امسال دیگه مهد نمیاد چون مدرسه ثبت نام کرده. هانا هر روز اصرار میکنه که زنگ بزنم ببینم شادان خونه مادر بزرگش هست تا قرار بزاریم بریم پارک یا نه؟؟؟ دیروز هم با شادان رفتیم پارک و بچه ها حسابی بازی کردن. روی زمین با کچ نقاشی کشیدن و لی لی بازی کردن و البته تاب بازی....موقع خداحافظی معمولا شادان میاد به سمت هانا که ببوسدش و این دختر ما فرار میکنه و داد میزنه نه نه بوس نه.... به نظر شما چرا از بوس بدس میاد هر کی ببوسدش فورا جای اونو با دستش و یه کمی ناراحتی و حرص پاک میکنه و شرمندگی و خجالت میمونه برای من مسلما اینا نشونه های مهربونی نیست هست؟؟؟...کلافه

سرفه های هانا کماکان ادامه داره و یکی از دلایل بدخلاقیهای این روزاش سرفه هاشه که کلافه و خسته اش میکنه....

چقدر زمان زود میگذره انگار دیروز بود که دستامو برای گرفتن یه نوزاد کوچولو سه کیلو و نیمی دراز کرده بودم در حالیکه از خوشحالی و ناباوری اشک به چشمام اومده بود و حالا این دختر کوچولو اونقدر بزرگ شده که مامان دوست مهدکودکش هستی جون زنگ میزنه و اونو برای تولد دخترش هفته دیگه دعوت میکنه و یا دوستش شادان جون زنگ میزنه خونمون که باهاش صحبت کنه و خودش شماره تلفن دوستای هم کلاسیش رو میگیره تا بهشون زنگ بزنه...وااای خدا جونم ممنون از اینهمه لطف و مهربونی

فردا (البته دیگه امروز) یه دوره آموزشی توی محمودآباد داریم میخوام اینبار هانا و مامان گلم رو همراه ببرم. یه کمی نگران پیش بینی هوای بارونی برای آخر هفته هستم ولی لذتی که هانا توی اون محیط تجربه میکنه ارزش دردسرهای بعدیش رو داره... پس تا آخر هفته نیستیم امیدوارم به همتون خوش بگذره.....

پست بدون عکس فایده نداره امیدوارم در فرصتهای بعدی جبران کنم دوستتون دارمقلب