هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خرسی به نام یکشنبه
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام دوستای گلم

ماجرای اصلی این پست راجع به یه شب بد توی خونه ماست که چون مربوط میشه به خاطرات هانا می نویسم ولی احتمالا برای شما خسته کننده خواهد بود پس قلبش از طولانی بودن و خسته کننده بودنش عذر خواهی میکنم و اینکه مجبور نیستید ادامه مطلب رو بخونید....

من این پست رو همون شب جمعه بعد از خواب هانا نوشتم ولی چون می خواستم چیزایی هم راجع به ترسها و نا امیدی حاصل از ماجرای ادامه مطلب بگم آپ نکردم تا امروز که با توجه به صحبتی که با یکی از دوستای خوبم داشتم بهتر دیدم به جای حرف زدن راجع به احساسات با سطح انرژی پایین راجع به یه موضوع نسبتا کاربردی بنویسم یا حداقل کاربردی برای خودم چون بررسی نتیجه اون با رفتار شب جمعه هانا کاملا هم خوانی داشت

تا حالا راجع به بیوریتم چیزی شنیدید. می دونید توانایی و در نتیجه عکس العمل آدمها در حوزه های مختلف فیزیکی، عاطفی، ذهنی و شهودی طی پریودهای مختلف از بدو تولد تا اخر عمر به صورت نمودار سینوسی بالا و پایین میره مثلا پریود تغییرات فیزیکی طی دوره 23 روزه و عاطفی 28 روزه ذهنی 33 روزه و شهودی 38 روزه.... می دونستید که میشه با درنظر داشتن توانایی در حوزه های مختلف برای کارهای مختلف طوری برنامه ریزی کرد که بیشترین بازدهی رو داشته باشه و در بسیاری از سازمانها از این تغییرات رفتاری برای کاهش حوادث و افزایش بهره وری در انتخاب دوره های شب کاری و یا کارهای مربوط به تفکر و یا حتی پیش بینی ها یا اتنخابهایی که نتیجه اون به شهود آدم مربوط میشه استفاده میکنن. حتی وقتی برای درخواست چیزی پیش کسی میرید می تونید با دونستن ظرفیت طرف توی موارد فوق زمان مناسب برای طرح درخواست رو انتخاب کنید تا نتیجه مورد نظرتون حاصل بشه. می نیمم نمودار در هر بخش نشون دهنده کمترین توانایی در اون حوزه در تاریخ مشخص شده است نقطه عطف رو به بالا نقطه ای که شما می تونید در زمینه مورد نظرتون رکوردی رو ثبت کنید و نقطه عطف رو به پایین وقتیکه که خیلی باید مراقب نتیجه رفتارتون توی حوزه مربوطه باشید چون احتمال بدترینهای رو می تونید داشته باشید و نقطه ماکزیمم روی نمودار هم بیشترین توانایی رو نشون میده. و برایند این چهار حوزه به صورت یه نمودار سینوسی کلی که وقتی پایین محور باشه قرمز و وقتی بالای محور باشه با سبز نمایش داده شده دیده میشه. برای اطلاعات بیشتر به این سایت هم میتونید مراجعه کنید

حالا همه این حرفا رو زدم که بگم من یه مامان کوزه گرم که از کوزه شکسته آب میخوره و اینکه اگه شب جمعه یه نیم نگاهی به نمودار بیوریتم هانا داشتم شاید باهاش همراه تر برخورد میکردم و شاید اون تجربه تلخ رو توی دفتر خاطراتش ثبت نمیکردم.

نمودار بیو ریتم هانا شب جمعه - برایند همه چی در نقطه می نیمم خودش قرار داره ....

برای استفاده فقط کافیه فایل نرم افزار رو دانلود کنید و با ورود تاریخ تولدتون یا تولد هر کسی که خواستید البته به میلادی روزانه توانایی های فیزیکی عاطفی ذهنی و شهودی تون رو درنظر داشته باشید.....

برای دانلود نرم افزار روی لینک زیر کلیک کنید 

اینجا

امیدوارم که بتونید نرم افزارش رو دانلود کنید و استفاده مفیدی براتون داشته باشه....

دوستتون دارم


همیشه هانا رو  دختری بسیار حساس ولی مغرور و تودار و تا حدی نامهربون تصور میکردم ولی ماجرای امشب باعث شد که در مورد نامهربون بودنش تجدید نظر کنم و در مورد میزان حساسیتش نگران تر بشم .....

طبق معمول شبها هانا برای خواب آماده شد البته با یه کمی بی حوصلگی و بداخلاقی اونم به دلیل نخوابیدن ظهر (و البته نمودار بایو ریتمش که اون موقع حواسم بهش نبود) منم که کلی تمرین کردم نسبت به ادا اطواراش بی تفاوتی پیش بگیرم در پذیرش باشم نظاره گر بهونه گیریاش بودم و برای اینکه یه کم در حاضر شدنش کمک کرده باشم و خیلی هم بهش گیر نداده باشم خودم مداد رنگیها و دفترش رو از روی میز سالن جمع کردم و بردم گذاشتم روی میز اتاقش، اونم که انگار منتظر بهونه بود شروع کرد به غر غر کردن که فقط بلدی اتاقم رو ریخت و پاش کنی اصلا همه شلوغی اتاق من تقصیر توئه و هر چی گیرت میاد میریزی توی اتاقم... منم که تمام روز تعطیلم رو برای خونه تکونی و تغییر دکوراسیون اتاق دخترک صرف کرده بود و حسابی خسته شده بودم ناگهان عصبانی شدم و گفتم اگه به این طرز صحبتت ادامه بدی اونوقت من میدونم و تو.... اینا وسایل شماست که توی سالن ولو بودن ... بعد اومدم بیرون از اتاقش و اونم با ناراحتی مسواک کرد و بی شب به خیر رفت توی تختش. منم که دلم طاقت نمیاره از توی سالن گفتم هانا خانوم خوابیدی؟؟؟؟ بدون شب به خیر ؟؟؟؟؟ داد زد شب به خیر ...... گفتم بدون بوس؟؟؟؟ گفت : اااه ........ و آمد و من و بهداد رو بوسید و به بهداد گفت بقیه قصه رو برام میخونی ؟؟؟؟؟.......

آخرین باری که رفته بودیم هایپر هانا خواهش کرد با توجه به اینکه کتاب قصه نخونده ای نداره یه کتاب براش بخرم خلاصه به انتخاب خودش کتاب خرسی به اسم یکشنبه رو خریدیم. این کتاب برای گروه سنی ب و یه قصه نسبتا بلند بود. تا امروز فرصت نکرده بودم براش بخونم. امروز که اتاقش تکونده شده این کتابم اومد بیرون و بعد از ظهری که من خواب بودم بهداد خوندنش رو براش شروع کرده بود .... ولی برای رفتن به پارک نصفه مونده بود و شاید هم بهداد ترجیح داده بوده که نصفه بمونه شاید دخترک فراموش کنه.... به هر حال بعد از اینکه بهداد خوندن کتاب رو تمام کرد و از اتاق دخترک اومد بیرون مستقیم رفت حمام ...... و همون موقع هانا هم شروع کرد به نق زدن و گریه کردن ..... منکه فکر میکردم تقاضای قصه بیشتر از بهداد داشته و داره بهونه میگیره و برای اینکه لوسش نکرده باشم نسبت به گریه اش بی تفاوت شدم و عکس العمل نشون ندادم. بعد از چند دقیقه اومد بیرون و گفت مامان دلم میخواد سرم رو ناز کنی گفتم بیا اینجا عزیز دلم بیا سرت رو بزار روی پاهام تا نازت کنم و چند دقیقه ای هم اینطوری گذشت گفتم دیگه برو توی تخت بخواب که گفت میشه بیایی توی تختم دراز بکشی و صحبت کنیم و سرم رو ناز کنی گفتم باشه به محض دراز کشیدن گفت مامان من دیگه بزرگ شدم میشه برای یکشنبه که توی مهد فانی دی داریم برام یه خرس قهوه ای بخری که شبها همیشه کنارم بزارم و همه جا با خودم ببرم... منکه یاد بدخلقیاش افتاده بودم گفتم اگه شما بزرگ شدی رفتارت هم باید مثل یه بچه بزرگ باشه این چه رفتاری بود امشب درآوری همش بهونه گیری کردی و بداخلاقی و ... گفت مامان خواهش میکنم من یه خرس قهوه ای میخوام ... داشتم براش توضیح میدادم که خرس قهوه ای خودت توی بسته بندی بالای کمده و فردا برات میارمش ....دیدم خیلی کلافه است ..گفتم جاییت درد میکنه گفت نه فقط حالم خوب نیست گفتم واسه اینه که ظهر نخوابیدی .... وقتی ظهرها نمیخوابه شبها خیلی کلافه است .... یهو زد زیر گریه نه از اون گریه هایی که بچه ها برای جلب توجه میکنن بدون اشک و با صدای بلند و ونگ ونگ نه نه از اون گریه هایی که وقتی میخواهی گریه نکنی ولی نمی تونی جلوی خودت رو بگیری هق هق میکرد و نفسش بالا نمی اومد . ... مثل وقتایی که برون ریزی داشته باشی ..... حالا هق هق نکن کی هق هق کن به خودش می پیچید پشتش رو به من کرد سعی کردن بغلش کنم آرومش کنم گفتم گریه کن مامان عزیزم گریه کن خانومم آرووووم میشی گریه خوبه گریه کنم جان من.... بعد از چند دقیقه همونطوری که توی بغلم تکونش میدام که آرومش کنم پرسیدم چی شد مامان از چی ناراحتی اگه چیزی هست به مامان بگو ..... ولی گریه امانش نمیداد که حرف بزنه گفتم میخواهی خرست رو برات بیارم گریه اش شدید تر شد به سرفه افتاد بهداد رو صدا کردم براش آب بیاره تا بهداد بیاد یه چیزایی با هق هق گفت ولی نمیشد فهمید چی میگه یه چیزایی راجع به یکشنبه و خرس قهوه ای و .... بهداد که امد بغلش کرد منم بدو رفتم نردبون رو آوردم و رفتم بالای کمد بسته بندی عروسکهای پلیشی اش رو به خاطر آلرژی جمع کرده بودم کشیدم پایین ولی خبری از خرسه نبود چند تا بسته دیگه هم بود که توی انباری ما و انباری خونه فاطی خانوم بایگانی شده هانا رو از بهداد گرفتم و رفتم توی سالن روی مبل نشستیم ... یه کم آروم تر شده بود ولی هنوز هق هق میکرد ... بهداد لباس پوشید رفت انباری پارکینگ تا بسته ها رو بگرده .... هانا یهو لبخند زد و یه چیزایی نامفهوم می گفت که اسم خرس پسر بچه یکشنبه بود .... خنده ام گرفته بود:.... آهان یکشنبه .... فانی دی ......خرس قهوه ای قصه .... تازه دوزاریم افتاده بود هانا جلوی دهنم رو گرفت و گفت می خوا خوا خوا خوای ق ق ق صه صه اشو ب ب ب رات ب ب ب گم .... هنوز نمیتونست حرف بزنه فکر کردم اگه حرف بزنه راحت میشه تشویقش کردم که تعریف کنه ولی واقعا نمی تونست حرف بزنه دوباره به گریه افتاد سرش ورو گرفتم توی سینه ام و منم گریه کردم بعد دوباره سعی کرد برام بگه .....گفت اونجاییش رو که دوست ندارم میگم ...... گفتم بگو عزیزم ...... با زحمت بالاخره تونست بگه که پسره خرسش رو پرت کرد کوبید به دیوار ......و دوباره به گریه افتاد .... گفتم مامان عروسکا که جون ندارن دردشون بیاد اینا فقط عروسکن ولی دیدم داره حالش بد میشه فکر کردم اگه یه بار دیگه قصه رو براش بخونم شاید آروم تر بشه پرسیدم میخواهی با هم یه بار دیگه قصه رو بخونیم گفت آره .... شروع کردم به خوندن ......

داستان یه پسری بود که یه روز صبح که بیدار میشه یه خرس قهوه ای عروسکی کنارش روی تخت دراز کشیده بود .... پسرک با خرسه ارتباط عاطفی برقرار میکنه اسمش رو میزاره یکشنبه چون اون روز یکشنبه بود ... بعد از مدتی که همه جا یکشنبه رو باخودش میبرد  شبها کنارش میخوابوند ولی بعد از مدتی با ندیدن هیچ عکس العملی از طرف خرسه به دوطرفه بودن این وابستگی و علاقه شک میکنه و میخواد خرسه ثابت کنه که اونم پسرک رو دوست داره و یا به خودش ثابت کنه که خرسه هیچ احساسی نداره .....

به اینجا که رسید هانا گفت از اینجا به بعدش رو دوست ندارم..... گفتم می خواهی بقیه اش رو بی خیال بشیم و دیگه نخونیم که گفت نه بخون ....

همین موقع بهداد هم با سه کارتون بزرگ برگشت بالا قرار شد اول بگردیم دنبال خرس قدیمی هانا و بعد ادامه داستان که البته از خرس قهوه ای خبری نبود .... ولی از توی یکی از بسته ها یه خرس آبی پیدا شد هاناگفت اسمش رو میزارم سه شنبه چون سه شنبه ها آبیه .... بعد گفت ادامه قصه..... رفتیم توی تختش دراز کشید درحالیکه سه شنبه توی بغلش بود....

پسرک دو به شک میشه که آیا یکشنبه همان قدر که من دوستش دارم مرا دوست داره یا نه؟ اوکه هیچوقت حرف نمیزنه . هیچ وقت مرا در آغوش نمیکشه. هیچ وقت مرا نمی بوسد. فقط یکجا می شیند یا دراز میکشه یا می ایستد. فقط هم به جلو نگاه میکنه با این همه کاری نمیکنه. اصلا هیچ کاری نمیکنه و وقتی هیچ کاری نمیکنه شاید واقعا زنده نیست و وقتی واقعا زنده نیست چطور میتونه مرا دوست داشته باشه .... بنابراین شروع میکنه به بدرفتاری با خرسه و آخر سر هم پرتش میکنه به سمت دیوار که مامانش خرسه رو بر میداره و چون کثیف شده بود میندازه توی ماشین لباسشویی اینجا بود که پسرک وجدان درد میگیره و پشیمون میشه ولی دیگه کاری از دستش بر نمیومد و حتی بعدش چون خرسه دیگه خیس بود و آویزون بند رخت و در نهایت اون شب بعد از مدتها پسرک مجبور بود بدون خرسه بخوابه وقتی بالاخره به زحمت خوابش میبره خواب دنیایی رو می بینه که خرسها بازیگرای اصلی اون بودن و آدمها عروسکهای فروشی توی مغازه ها عروسکهایی که شبها ر نبود فروشنده میومدن بیرون و بازی می کردن و روزها نگران اینکه بالاخره توسط چه خرسی خریداری میشن.... بالاخره یه بابا خرسه پسرک رو برای تولد خرس کوچولوش میخره و میبره خونه و اون خرس کوچولو کسی نبود به جز یکشنبه .....و بلاخره صبح وقتی پسرک بیدار میشه یکشنبه کنارش دراز کشیده بود البته هنوز نمدار بود و پسرک با تجربه ای که توی خواب داشت دیگه قدر خرسش رو میدونست.

نویسنده کتاب با ظرافت و دقت احساسات آدم رو بر می انگیزه بطوریکه تو رو با رفتارت رو در رو میکنه و حواس ناخدآگاهت رو به چالش میکشه . داستان بسیار تاثیر گذار بود نمیدونم توصیه کنم بخونید یا نه ولی دلم میخواد عکس العمل و برداشت بچه های گروه سنی ب  رو نسبت به قصه بدونم.....

پی نوشت: ما جمعه برای پیدا کردن خرس قهوه ای هانا انباری فاطی خانوم رو هم گشتیم ولی نبود.... از مامانم هم سئوال کردم که شاید اونجا برده باشیم که مامانم هم خبر نداشت.... اما خبر خوب اینکه دیشب مامان زنگ زد و گفت که خرس قهوه ای توی کمد ستاره بوده و پیدا شده و با یه دنیا مسرت و شادی رفتیم و خرس دردسر ساز رو گرفتیم.....