هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کلی حرف ....
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥  کلمات کلیدی:
سلام به همه دوستای خوبم
واااای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود ولی چون یه کمی بگی نگی بی جنبه هستم و نمیتونم زمان محدودی رو برای بودن توی این دنیای دوست داشتنی اختصاص بدم ترجیح دادم دور بمونم تا کارم تموم بشه. اما انگار این کاره قرار نبود تموم بشه خیلی سنگین تر از اون چیزی بود که حدس میزدم. و از طرفی هم بعد از اینکه کامپیوتر برای نصب نرم افزار مورد نیازم فرمت شد جهت محکم کاری بابت ترک عادت از نصب مودم و ... برای مدت لازم اجتناب شد و اینطوری بود که این مدت دووم آوردم...نیشخند
راستش این پست رو حدود بیست روز پیش نوشته بودم ولی خواستم عکسم هم بزارم که عکس گذاشتن همان و رفتم که رفتم هم همان زبان در اثر بی حالی و ضعف از نوع این ماه پر خیر برکت ....خجالت
 
15 مرداد تعطیلات تابستانی مهد کودک هانا به مدت یه هفته شروع شد فاطی خانوم هم رفتن مشهد مامانم هم رفت بابل. و علی موند و حوضش منم دیدم قراره یه هفته مرخصی بگیرم بمونم خونه بهداد عزیزم رو گول زدم تا اونم مرخصی بگیره و رفتیم ولایت همسر یعنی رشت و به قول هانا استان باصفای سر سبز گیلان خلاصه جای همتون خالی بود آب و هوا عالی بود.
 همه جا گشتیم رشت و انزلی و فومن و خمام و تالش و آستارا جاتون واقعاً خالی حسابی خوش گذشت . شانس ما هوا هم فوق العاده بود و از گرما خبری نبود البته بگی نگی خیلی هم مناسب توی آب رفتن برای هانا نبود این شد که دوباره سرفه هاش شروع شد و من گرفتار .
از همون موقعی که حرف یک هفته تعطیلی مهد پیش اومد، هانا مدام میگفت مامان میشه یه هفته مرخصی بگیری با هم باشیم؟ خوب اینم رویایی بود که تحقق پیدا کرد.
 
بعد ازبرگشتن هانا اولین تجربه پر کردن دوندونش رو از سر گذروند راستش آخرین باری که رفته بود دندونپزشکی همه چی مرتب و خوب بود ولی این قندهایی که با اون جوشونده های تلخ برای سرفه هاش دخترک خورد کار دستش داد. 
پذیرش خیلی خوبش برای پر شدن دندونش باعث شد یه جفت مرغ عشق براش بگیریم و به این ترتیب آرزوی داشتن یه حیوون خونگی هم براش محقق شد. راستش خودم از هر گونه جونور توی خونه حالم بد میشه برای همین فکر کردیم یه مدت کوچولو نگهش داریم تا هانا از هولش دربیاد و به قول خودش داشتن یه حیوون خونگی رو هم تجربه کنه. راستش این اواخر با دیدن چندتا مورچه توی اتاقش کلی خوشحالی کرد که بالاخره توی خونه حیوون داره از شما چه پنهون ترسیدم مشغول پرورش مورچه تو اتاقش بشه برای همین فکر کردم تمیز کردن قفس مرغ عشقا و نگهداری اونا از جارو کردن مورچه ها بهتر باشه.

اصولا رفتیم که مرغ مینا بخریم ولی جاذبه رنگ آبی برای هانا به خرید مرغ عشق منجر شد
خودش میخواست جفتشون آبی باشه ولی نر آبی پیدا نشد به قول هانا خیلی گوگوله هستند
 
 
این روزا با وجود عمو شهروز که مربی باغبانی و اسکیت مهد کودک شده و خیلی مورد توجه و علاقه هانا قرار گرفته همینطور با وجود فیروزه جون که مربی نمایش خلاقه و با بازیهای خلاقانه به شناسایی توانمندیهای بچه ها مشغول شده و همینطور دنیا جون که با بچه ها یوگا کار میکنه و از همه مهم تر برنامه شن بازی تابستونی توی حیات مهد، بر خلاف همیشه میل و رغبتش برای مهد کودک رفتن تعجب برانگیز شده طوریکه میگه من پیش دبستانی مدرسه نمیرم فقط میرم ایرانمهر.
البته گیرهای نازنین جون برای کلاسهای بعد از ظهر هانا کما کان ادامه داره الهی شکر که کلاس زبان هانا رو برای تابستون کنسل کرده بودم وگر نه حتما از مهد اخراجمون میکردن هفته پیش ازم پرسید هانا کلاس زبان میره چون شعرهای مهد رو خیلی خوب میخونه منم گفتم نه اصلا قبلنای دور میرفت ولی حالا دیگه نمیره. از اون موقع یادش موندهاز خود راضی
 
 راستی اواخر مرداد با بهداد رفتیم و به رسم احتیاط اسم هانا رو مدرسه دولتی نزدیک خونه ثبت نام کردیم. بیشتر کسایی که باهاشون مشورت کرده بودم برای دبستان مدرسه دولتی رو توصیه کردن از جمله دکتر مقدم مشاور مهدکودک هانا که اون هم در مورد دبستان در وحله اول دولتی و درصورت عدم امکان غیر انتفاعی با شرایط مناسب رو توصیه کرد البته ایشون منظورش کلاس اول بود نه پیش دبستانی. 
باتوجه به بی ثباتی موجود در قوانین و خوب بودن مدرسه دولتی توی محدوده خونمون، فعلا ثبت نام موقت کردیم تا ببینیم آخر تابستون دولت تکلیف قطعی معلوم میکنه یا نه و درنهایت اصلا دلم میاد بزارمش یا نه. آخه با دیدن بزرگی مدرسه دلم ریخت پایین خیلی بزرگ بود و فکر کردم دختر کوچولو توی این فضای بزرگ گم نشه. البته بگذریم که ساختمون پیش دبستانیش جداست و با بقیه مدرسه فقط حیات مشترک با زمانهای حضور متفاوت دارن.
 
 
یکی از دندونای بالای هانا هم افتاد و الان دو تا دندون لق دیگه هم داره
دیگه اینکه یه دوره یک روزه ارتباط با کودک درون ویژه خردسالان هم توی مهد نمو توی شهرک غرب برگزار میشد که دخترک رو فرستادم رفت از نه صبح تا نه شب. به دلیل آشناییت با برگزار کنندگان دوره از من و بهداد از صبح تا شب همونجا موندیم هم توی پختن ناهار و ... کمک کردیم و هم از هر سوراخی دورا دور دخترک رو پاییدیم و رفتارش رو زیر نظر داشتیم اینجا بود که اطمینان پیدا کردم وقتی نباشم به راحتی میتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه حتی وقتی چند بار برحسب اتفاق منو دید کاری به کارم نداشت و توی حال و هوای خودش بود. رقصید، بازی کرد، خشمش رو خالی کرد، دوست پیدا کرد، خوابید، بیدار شد، دستشویی رفت، برای نشون دادن هنرهای خمیر بازی توی صف انتظار صبورانه منتظر شد، نقاشی کشید، بپر بپر کرد و از نو متولد شد. البته هنوزم همون دختر کوچولوی تند خلق و خویی که بود هست ولی یه جورایی رها شده شاد تر شده و خلاقیتش بیشتر. خودش که میگه یاد گرفتم ترسهام رو بریزم توی رودخونه بره....تشویق
 
این روزا بهداد عزیز برای کمک به من هر روز عصر هانا رو برای دوچرخه بازی و پارک و اسکیت و ... یکی دوساعت برده بیرون و من فرصت داشتم به کارهام برسم و کلی هم وقت اضافی داشتیم تا با هانا کاردستی درست کنیم البته بنا به توصیه مهد با وسایل اضافی خونه
 
آکواریوم پر از ماهی
ماهیاش رو هانا کشیده و من بریدم و با هم نخ کردیم کاسه رو هم هانا رنگ کرده ایده هم از هانا بود البته احتمالا از مهد کودک
 
 
آقایون همه جوره
که ساختش رو از سایت خانم معلم مهربون فاطمه جون یاد گرفتم و کلی از طرف هانا مقبول افتاد و مدت زیادی باهاشون سرگرم بود حتی برد مهد کودک نشونشون داد
 
این زوج مهربون هم با توپ پینگ پونگایی که قبلا برای ساخت صورتکهای انگشتی مورد استفاده قرار گرفته بودن ، بطری شیر ، چوب بستنی و لیوان بستنی و باقیمونده یه کش سر توپی پشمالو درست شده
 
 
هانا چند وقت پیش میگفت : مامان یه چیز مهم فهمیدم من وقتی یه چیزی رو خیلی دوست دارم توی دلم میگم ای کاش زودتر.... و وقتی چیزی رو هم دوست ندارم بازم میگم ای کاش زودتر ....
من که تقریبا متوجه منظورش نشدم ازش خواهش کردم با یه مثال توضیح بده
اونم گفت : مثلاً من دوست دارم زودتر بزرگ بشم برای همین میگم خدا کنه زودتر بزرگ بشم . ولی دندونپزشکی رو دوست ندارم و میگم خدا کنه زودتر فردا بشه و برم دندونپزشکی زودتر سختیش تموم بشه مژه
یه جورایی یاد کتاب غورباقه رو قورت بده افتادم خیال باطلبرای همین بهش گفتم آفرین دخترم این تقریبا یه تکنیکه که او کاری رو که دوست نداری اول انجام بدی تا راحت به کارهایی که دوست داری برسیمتفکر
 
یه چیز دیگه اینکه فیلش دوباره یاد هندوستان افتاد و یه شب کلی گریه کرد که حوصله ام سر رفته و همش تقصیر شماست که برای من یه خواهر به دنیا نمیارین تا باهاش بازی کنم.... ( اینم از مواهب کم کردن کلاسای بعد از ظهره )  هر چی سعی کردم با توجه به روحیه خودمحوری هانا از مضرات داشتن خواهر براش توضیح بدم قانع نشد که نشد . آخر گفتم اگه یه هفته خوش اخلاق باشی و همه کارهات رو بی بهونه خودت انجام بدی اونوقت در موردش جدی تر فکر میکنیم که بعد از یه هفته اونقدر ماشاا... بد قلقی کرده بود که خودش روش نشد دیگه راجع بهش حرف بزنهشیطان 
 
هانا و پارسا خونه فاطی خانم
یه دقیقه بازی میکردن یه دقیقه دعوا و قهر
 
 
 با توجه به بالا بودن حد غفلتم از دوربین کابل رابطش رو پیدا نکردم بنابراین با عرض پوزش از همه دوستای خوبم نتونستم عکسای مورد نظرم رو بزارم.
 
در  آخر از هم مهربونایی که توی این مدت تلفنی جویای حال و احوال ما بودن و همینطور از همه گلهای نازنینی که با کامنتای پر از مهر و محبتشون بهم انرژی مضاعف دادن بی نهایت متشکرم. قلب حتما سر فرصت به همگی سر میزنم تا لطفتون رو جبران کن
احتمالا طبق روال برنامه چند تایی پست بک پی خواهم داشتاوه
 
ببخشید اگه پر حرفی کردمآخ
 
دوستتون دارم اندازه یه دنیا....بغل