هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خبر تازه ای نیست
ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای گل و نازنینم

امیدوارم همتون خوب و خوش سلامت باشین الحمدا... ما هم خوبیم و مشغول زندگانی هانای عزیزم هم روز به روز رفتاراش پخته تر و مهربونیاش بیشتر میشه و از این بایت بینهایت خدای خوب و مهربونم رو شاکرم. شکر میکنم که دختر گلم اونقدر بزرگ شده که ارزشهای زیادی رو درک کنه. تازگیها بیشتر کارهای هانا حاکی از درک حس همکاری حس سپاسگذاری حس تعادل در استقلال حس حمایتگری توازن و عدالت و از همه مهم تر درک مفهوم خانواده است.

شبها راحتتر وظایفش رو انجام میده و صبحها راحت تر بلند میشه و برای رفتن آماده میشه. میتونم بگم اون برنامه صبحگاهی و شبانگاهی یه جورایی برای هانا نهادینه شده و کمتر لازمه بهش بگم چیکار بکن چیکار نکن.

 وقتی میبینه من خیلی خستم خودش پیشنهاد میکنه که میخواهی بیام سرت رو ناز کنم تا خستگیت در بره می خواهی بیام برات قصه بگم و بخوابونمت. وقتی یه بوس پدرش رو بکنه بلافاصله میاد و یه بوسم منو میکنه و برعکس اگه یه لقمه از غذاش رو به من بده زودی یه لقمه هم به پدرش میده که مبادا این وسط ذره ای عدالت نادیده گرفته بشه. اگه بر حسب اتفاق پدرش برای شام ساعت هشت، منزل نباشه اصرار میکنه که منتظرش بمونیم و با هم شام بخوریم حتی اگه خیلی هم گرسنه باشه. وقتی برای تنها گذاشتن من برای رسیدگی به کارهام با پدرش میره پارک حتما اون میون یادش میمونه به بهم زنگ بزنه و بگه که جات خیلی خالیه خیلی داره بهمون خوش میگذره  و خیلی نکات ریز ریز دیگه که زندگی رو خیلی برام شیرین کرده.

این هفته ها مرتب رفتیم استخر. یه استخر تمیز خلوت و عالی پیدا کردم که سقفش خیلی بلنده و نور گیر هم داره بنابراین تاثیر منفی روی تنفس و سرفه های هانا نذاشته. با اینکه از پارسال دیگه استخر نیومده بود ولی اونقدر توی آب قلت زد و شیرین کاری کرد که خود نجات غریقا بهم پیشنهاد دادن با خودم ببرمش قسمت عمیق تر و هانا هم شجاعانه بدون بازو بند اومد توی قسمت عمیق و اصرار داشت مراقبش هم نباشم. نمیشه گفت خیلی شنا بلده ولی ملقمه ای از غورباقه و کرال سینه و کرال پشت و زیر آبی و ملق زدن و شیرجه رفتن رو بدون واهمه انجام میده کاراش بیشتر شبیه سینکرونایزه . خودش میگه همینقدر که بلدم بسه نمیخوام دیگه یاد بگیرم بنابراین باوجود صلاحدید من گل دختر دلش نمیخواد آموزشی بره. پس منم اصرار نمیکنم و میزارم هر وقت خودش دلش خواست.

و اما از کلاس آواز هم خسته شده و برای کلاس کر هم ثبت نامش نکردم تا هر وقت دوباره خودش بخواد. البته برنامه خودگردان بازی با بچه های کلاس کر بعد از کلاس باله سه شنبه ها کما کان ادامه داره. با مامانا به نوبت یه عصرونه برای بچه ها تهیه میکنیم و بچه ها بعد از کلاس ضمن خوردن تغذیشون یک ساعت بی وقفه بازی میکنن و تفریح میکنن. و این قسمت دقیقا منظور نظر من از اینهمه فعالیته یعنی تجربه داشتن تعامل سازنده با مامانایی که برای رشد ابعاد و جنبه های مختلف شخصیت بچشون اهمیت قائلند و همینطور قرار گرفتن هانا توی گروهی از بچه ها و داشتن تجربه بازی و خنده و قهر و آشتی با  اونا، تجربه ای که با وجود تک بودن بچه ها، خشک بودن مقررات مهدکودکا و مشغله فراوون خانواده ها فراهم کردنش نیاز به تلاش زیادی داره ....

این روزا یه جلسه هماهنگی بین والدین و مربیان مهد کودک هم برگزار شد که برنامه های مهد رو برای سال در پیش رو تشریح کردند و خوب دوباره اونقدر هیجان انگیز و راضی کننده بود که حسابی به این دو به شک افتادم که بزارم پیش دبستانی هم توی همین مهد بمونه. فقط اگه یه کمی از سفتی و سختی قوانینشون کم میکردن بهتر بود. توی مهد برای تابستونشون کلاس باغبانی و اسکیت و نمایش خلاق و یوگا و .... گذاشتن. هانا  یوگا و باغبونی رو خیلی دوست داره و ازشون لذت میبره و برخلاف گذشته توی خونه برای انتقال تجربیاتش با ما صحبت میکنه.

چند وقت پیش با هانای نازنین مهین جون رفتیم پارک آب و آتش بچه ها حسابی آب بازی کردن و شیطونی و البته یه کمی هم قهر و آشتی. خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.

دوشنبه هفته پیش به پیشنهاد دوست گلم هیوا جان رفتیم نمایش "دختران باغهای قالی" توی تالار هنر . البته با دو تا از دوستای مهد هانا و ماماناشون هماهنگ کردم و با هم رفتیم. غیر از این فرنوش و مامان خوبش هم جداگانه اومدن. و البته لیلای عزیزم و دختر فوق تصور مهربونش هستی جان که از دیدنشون کلی انرژی گرفتم. اگه بدونید توی مسیر رفت و برگشت هانا و ریحانه و روژین چقدر توی ماشین شیطونی کردن از شعر و آواز و بازی بگیر تا توی سر و کول هم زدن. خیلی بهشون خوش گذشت. نمایش هم قشنگ بود البته برای گروه سنی پنج سال یه کم سنگین بود ولی ارزش دیدن رو داره.

پنج شنبه هم هانا رو بردیم قلعه سحر آمیز خوب وقتی رفتارهای یه دختر کوچولوی دوست داشتنی اینهمه راضی کننده باشه خستگی و کار مفهوم خودش رو از دست میده. 

و در آخر از خودم بگم که درگیر یه کار اضافی تو خونه شدم البته این کار حاصل بازتاب کائنات به ندای باطنم برای داشتن رضایت درونیه. بنابراین فکر کنم حدود یه ماه یا بیشتر فرصت نکنم بیام اینجا دلم برای همتون تنگ میشه. البته قول میدم به وبلاگاتون سر بزنم ولی تا اطلاع ثانوی پست دیگه ای نمیزارم.

آغوش من برای پذیرفتن همه عشق و برکت کائنات گشوده است. پس لطفا برام عشق بفرستید که به شدت بهش نیاز دارم.