هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت ترانه های کودکی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳  کلمات کلیدی:

خوب بالاخره حاصل دو سه ماه حضور بی وقفه تمرینهای وقت و بی وقت همراهی های لحظه به لحظه تلاشهای شاد و گاهی خسته کننده هم تموم شد. بله بالاخره این کنسرت کذایی هم گذشت و یادگاریها و درسها و نتایج ارزشمندش موند که البته دستارودها و آموزه هاش از نقطه نظر تاثیر روی رفتار هانا و تغییراتش خیلی بیش تر و بزرگتر از حد انتظارم بود. تغییراتی که مطمئنم حالا حالاها توی فضای محدود و پر از تضاد مهد نمی تونست صورت بگیره. 

توی این جمع قشنگ یاد گرفت توجه مامانش میتونه فقط مال خودش نباشه و بدون ناراحتی کمک مادر داوطلب برای پشتیبانی پشت صحنه به بچه های دیگه رو دید و باهاش نهایت همراهی و همکاری لازم رو کرد. توی این فضا قانون قشنگ فراوونی در کائنات رو لمس کرد و یاد گرفت که خوراکیهاش و ظرف میوه اش رو بدون ناراحتی با همه دوستاش سهیم بشه و دید که وقتی خوراکی میده چه همه خوراکی به سمتش سرازیر میشه. توی این کار گروهی یاد گرفت با همه بچه ها با هر خصوصیت متفاوت در پذیرش قرار بگیره و دوستشون داشته باشه بطوریکه درک کرد هر بچه هر اخلاقی که داشته باشه جنبه های دوست داشتنی و پذیرفتنی هم داره. هانای عزیز من اخیرا یاد گرفته برای خوشحال کردن دوستاش از وقت و حتی پول توی جیبیش مایه بزاره. توی این فضا یاد گرفت که محبت دیگران رو هم بپذیره دید که مامانای دیگران هم هوای اونو دارن و البته لطف و دوست داشتن بقیه بچه ها را با گرفتن یادگاری های قشنگشون لمس کرد. یاد گرفت که از مامانش برای درست کردن یه ساندویچ خوشمزه تشکر کنه و سپاسگزار باشه.... یاد گرفت که وقتی آدمهای غیر موجه حرفهای غیر موجه میزنن میتونه بهش توجه نکنه و بدون ناراحتی کار خودش رو بکنه.... در مجموع هانا خیلی خیلی مهربون تر شده و من آروم تر.

و اما دختر گلم که بگی نگی از مامان ارث یه کوچولو خجالت و ترس از جمعیت و مرکز توجه بودن رو گرفته، غیر از اینکه از حاضر شدن برای رفتن به تالار وحدت سر باز میزد و میگفت کنسرت رو دوست ندارم و نمیخوام برم....تازه روی صحنه هم با رفتار معذب و تکونای وقت و بی وقتش روی این واقعیت صحه گذاشت. خصوصا روز اول که خوب تجربه اولش هم بود. البته یه بخشی از وول خوردنای بچه ها روی صحنه در روز اول ناشی از خستگی و تکراری بودن کار هم بود براشون، چون از ساعت سه و نیم که اونجا بودیم بچه ها یه دور همه کار رو تمرین کردند و حسابی دلزده شدند اشتباهی که در روز دوم تکرار نشد و به این ترتیب روز دوم بچه ها سرحال تر روی صحنه حاضر شدند...و اشتباهات دیگه ای از جمله خاموش بودن نور سالن و کم بودن صدای میکروفونها هم در روز دوم اصلاح شد. درمجموع میتونم بگم روز دوم اجرای بهتری برای بینندگان به روی صحنه رفت.

اما یه موردی که خیلی ناراحتم کرد مواجهه با حقیقت فقر محیطهای آموزشی اینچنینی و غیر رقابتی بودن موسسات آموزش موسیقی بود که امکان ارزیابی و قدرت انتخاب رو از والدین سلب میکنه و باعث میشه هر رفتاری و هر توهینی رو برای بچه ها قبول کنن. مثل این خانم سالم که به خودش اجازه میداد با بچه های پنج تا ده ساله مثل آدمای بالای سی سال رفتار کنه و با ارعاب و تهدید می خواست مجبورشون کنه سکوت مورد انتظارش رو رعایت کنن و همراهی لازم رو باهاش داشته باشه حتی جسارتش تا به جایی رسید که هر طور که دلش میخواست والدینی که این روزا از همه وقت، آسایش و راحتیشون برای کار ایشون گذشتند رو مورد توهین قرار بده و نه تنها ازشون قدردانی نکنه بلکه بدترین تهمتها رو نثارشون کنه. ازجمله اینکه مادرهای امروزی فقط به چپوندن غذا توی دهن بچه هاشون فکر میکنن و لاغیر. چرا؟ برای اینکه توی وقت آنتراک بچه ها داشتند همون کیکی و آبمیوه تدارک دیده شده توسط خودشون رو میل میکردند. و جالب اینکه انگیزه اونا رو با انگیزه های صد درصد مادی خودش مقایسه میکرد و میگفت من سه روز ناهار نخوردم و هنوزم نمردم. البته از حق نمیگذرم که فشارهای زیادی که برای گرفتن انواع و اقسام مجوزهای مختلف که بعضیهاشون تا روز نمایش به تاخیر افتاده بود حال روحیشون رو کاملا بهم ریخته بود ولی این دلیل نمیشد که نتونن استرسشون رو کنترل کنن و یا حداقل جای بهتری برای تخلیه اون پیدا کنن. بگذریم که چون رابطه دو طرفه ای بر مبنای عشق با بچه ها برقرار نشده بود هانا هم مثل سایر بچه ها توجهی به حرفهای خانم سالم نمیکردن و کار خودش رو انجام میداد.

خلاصه اینکه با همه قشنگی کار خاطره ای توی ذهن والدین گذاشت که باعث میشه همیشه طعم تلخ کار با ایشون رو به یاد بسپاریم و البته اعتراف میکنم اونقدر زیباییها کار زیاد بود که میشه تلخیهاش رو نادیده گرفت.

یه خاطره خیلی قشنگ از این کنسرت لحظه زیبای آخر کار روز اول بود که وقتی برای آوردن گل هانا که جا گذاشته بودم دویدم رفتم و برگشتم با یه دسته گل دیگه توی دستای هانا مواجهه شدم تازه چشمم افتاد به بهار دوست داشتنی و پرنیان نازنینم که از خوشحالی پر درآوردم.

بهار عزیزم ببخشید که دفعه اولی که اومدم بیرون ندیدمت راستش اونجا اونقدر توی حال و هوای حاضر کردن و جمع و جور کردن و تحویل دادن بچه های گروه خودم به الدینشون بودم که اصلا چشمام جایی رو نمیدید و گوشهام نمیشنید و تمرکز نداشتم واقعا معذرت میخوام. چقدر توی دلم خودم رو سرزنش کردم بابت فراموش کاریم. همش حس میکنم توجه لازمی که می بایست نداشتم امیدورام به بزرگی و مهربونی خودت ببخشی. بازم بی نهایت ممنون از زحمتی که کشیده بودی از اومدنت از دسته گل رنگی رنگی فوق العاده زیبایی که آورده بودی...

بعد از کنسرت سر راه شام با مامان اینا رفتیم باشگاه ستارخان هانا حسابی بازی کرد و مامان اینا هم حال و هواشون عوض شد و سردرد خودم هم بهتر شد....

اما هانای گلم میگه من میخوام کنسرت خودم رو توی تالار وحدت برگزار کنم و خودم انتخاب کنم که لباس هر کسی چی باشه.....

پارک گلایل-جمعه صبح
برای تغییر حال و هوای هانا و آماده کردنش برای اجرای بعد از ظهر

هانا چهارشنبه به دلیل ساعت تمرین ودا مهد نرفت و منم که سر کار بودم و فاطی خانم لطف کردن هانا رو بردن موسسه بنابراین شب پنجشنبه شام خونه فاطی خانم بودیم و وقتی برگشتیم خونه فقط برای خواب آماده شدیم. بعد از اینکه هانا قصه شب گوش کرد و یه کتاب براش خوندم توی تختش برای خواب تنهاش گذاشتم خودم هم مستقیم رفتم توی تختم و طبق معمول سرم به بالش نرسیده خوابم برد. توی خواب به سرفه افتاده بودم و داشتم خواب میدیدم یه فرشته سفید داره سرم رو ناز میکنه که چشم باز کردم و دیدم هانا با یه لیوان آب بالای سرم نشسته و داره سرم رو ناز میکنه و میگه مامان بیا یه کم آب بخور سرفه ات بهتر بشه...

خوب این زیباترین عاطفی ترین قشنگ ترین مهربونانه ترین رفتاریه که تا به امروز از دختر گلم که لحظه به لحظه رفتارهاش پخته تر میشه دیدم.

امروز هم بعد از پایان کنسرت توی ماشین داشت ساندویچ اسفناچی که براش درست کرده بودم رو میخورد و هی میگفت وااای خیلی خوشمزه شده من نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم مامان جون اونقدر خوشمزه است که میخوام همه ساندویچها رو خودم تنهایی بخورم واای دستت واقعا درد نکنه ....

حیاط تالار وحدت - هانا در پی قوهای سفید و سیاه زیبای اونجا
هانا: مامان میشه لطفا برام قو بخری؟؟؟

البته هنوزم گاه و بیگاه خصوصا وقتی چیزی که میخواد رو نمیگیره میگه که دیگه دوستت ندارم ولی با این ترفندی که دکتر کاربخش یادمون داده که مادر و پدرها به دوست داشتن بچه ها احتیاجی ندارن و باید اینو برای بچه ها تفهیم کنن تا از این نیازشون سو استفاده نشه این مشکل هم خیلی کمرنگ تر شده.

وااااااای که چقدر قاطی پاتی و طولانی و بی نظم نوشتم لطفا به خوبی خوتون ببخشید ولی باید امشب مینوشتم و گرنه خوابم نمیبرد.

فردا هم بچه ها باید ظهر توی تالار وحدت حاضر بشن تا برنامه برای سی دی شدن ضبط بشه امیدوارم فردا روز بهتری باشه....دلقک