هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت موسیقی بلز و فلوت
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩  کلمات کلیدی:

خوب روزها پشت سر هم تند تند گذشت و به خودم اومدم دیدم فصل بهار هم تموم شد و من هیچی ازش دستگیرم نشد نه تونستیم توی این هوای دلپذیر یه مسافرت بریم و نه درست و حسابی از حس خمودگی و خواب آلودگی رایج توی این فصل سواستفاده کنیم خلاصه هی رفتیم و اومدیم. چقدر کارهای نصفه نیمه چقدر کتابای نصفه نیمه چقدر رفت و آمدهای نصفه نیمه و چقدر دوستیهای ....( آ آ این یکی نه نصفه نیمه ) جدید و تکمیل دوستیهای قدیم (فاطمه جون دوست خوبمو پیدا کردم یعنی اون منو پیدا کردقلب) ...

امروز کنسرت پایان سه ماهه این ترم موسیقی هانا بود بچه ها توی این سه ماه درکشون از موسیقی تا حدی پیشرفت کرده که میتونن آهنگهای پیچیده تر مثل شش و هشت رو هم بزنن و یواش یواش قراره بداهه رو یاد بگیرن و تا پایان سه ماهه بعدی ممکنه به ریتم لنگ هم برسن. در این ترم فلوت رو هم شروع کرده بودن که نسبتا ساز جدی تریه و نسبت به بلز یاد گیری اون سخت تره بچه ها توی این ساز یاد میگیرن که تنفسشون رو کنترل کنن.

در مورد بلز هم ریتمهای ترکیبی شش و هشت رو تمرین میکنن و تا سه ترم دیگه فلوت و بلزشون تکمیل میشه....

توی کنسرت امروز بچه ها با اجرای داستان رفتن توی متن قصه و درک موسیقی اون رو تمرین کردن. از فواید این نوع اجرا تمرین تقویت حافظه و تمرکز نظم و تفکر بهتر  از طریق تکرار یه جمله و افزوده شدن جمله ای جدید به اون در هر دور اجرا است.

طبق معمول اجراشون با سلام سلام شروع شد به پنج زبان فارسی، ترکی، کردی، انگلیسی و آفریقایی

سلام به خودم سلام به تو سلام به همه سلام سلام.....

بعدش نوبت اجرای قصه گویی همراه با نواختن طبلک رسید موضوع داستان عروسیه خانم مورچه و آقای ککه بود بچه ها ریتم شش و هشت رو با طبلک اجرا میکردن قصه از این قرار بود که

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود جز خدا هیچکس نبود روزی روزگاری در زمانهای دور دور یه کک و یه مورچه ازدواج میکنن یه روز خانوم مورچه میگه گشنمه آقا ککه میگه منم مثل تو گشنمه اونا میگن حالا چه کنیم چیکار کنیم چی بخوریم چی نخوریم 

گردو بخوریم پوست داره کشمش بخوریم دم داره آلو بخوریم هسته داره

خانم مورچه میگه بریم گندم بگیریم توی آسیاب آرد کنیم و نون بپزیم آقا ککه میره آرد میاره می ریزه توی تنور نون بپزه که میفته گوشه تنور گیر میکنه خانم مورچه میگه ای داد بی داد و از ناراحتی خاکو میریزه به سرش....

کفتره که از اون جا رد میشد با تعجب از خانم مورچه میپرسه : مورچه خاک به سر چرا خاک به سر؟
مورچه میگه :  کک به تنور مورچه خاک به سر
کفتر هم ناراحت میشه و پراشو میکنه
درخت که کفتر روش نشسته بود میپرسه: کفتر پرکنون چرا پر کنون؟
کفتر میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون
درختم هم ناراحت میشه و برگشا رو میریزه
نهر آب که از اونجا میگذشت میپرسه: درخت برگ ریزون چرا برگ ریزون؟
درخت میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون
رود هم ناراحت میشه و خودش رو گل آلود میکنه
گندم کنار رود با تعجب میپرسه: رود گل آلود چرا گل آلود؟
رود گفت :کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود
گندم هم از ناراحتی سر و ته میشه
مرد کشاورز با تعجب میپرسه: گندم سر و ته چرا سر و ته؟
گندم میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته
مرد کشاور هم از ناراحتی بیلش رو میزنه به پشتش
دختر مرد کشاورز وقتی باباش اومد خونه با تعجب ازش میپرسه: بابا بیل به پشت چرا بیل به پشت ؟
مرد کشاورز میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته بابا بیل به پشت
دختر ناراحت میشهو کاسه ماستی که دستش بود رو میریزه توی صورتش
ننه با تعجب از دختر میپرسه: دختر ماست به رو چرا ماست به رو؟
دختر ماست به رو میگه:کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو
ننه از ناراحتی به جز و وز میفته
پسر از تعجب میپرسه: ننه جز و وز چرا جز و وز؟
ننه میگه: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو ننه جز و وز
پسره ناراحت میشه و یه چشمش رو میزنه کور میکنه
عمو با تعجب میپرسه: پسر یه چشی چرا یه چشی؟
پسر جواب میده : کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو ننه جز و وز پسر یه چشی
عمو هم از ناراحتی یه سیبیلش رو میکنه
الاغ با تعجب میپرسه: عمو یه سیبیل چرا یه سیبیل؟
عمو جواب میده: کک به تنور مورچه خاک به سر کفتر پرکننون درخت برگ ریزون رود گل آلود گندم سر و ته دختر ماست به رو ننه جز و وز پسر یه چشی عمو یه سیبیل
الاغ میزنه زیر خنده: میخندم و میخندم ....میریم طناب بیاریم ککه رو در بیاریم

بعدش نوبت اجرا با فلوت بود  بچه ها اولین آهنگ کوچکی که یاد گرفتن با فلوت بزنن رو اجرا کردن اول شعرش رو همراه با حرکات هماهنگ دست و بدن اجرا کردن و بعد فلوتاشون رو برداشتن و اجرا کردن

سی لا سل لا سی سی سی
لا لا لا سی سی سی
سی لا سل لا سی سی سی
لا لا سی لا سل

یه شب تو خواب راه رفتم راه رفتم راه رفتم
یهو دیدم از تو تخت دارم میفتم
یه روز رفتم تو جنگل تو جنگل تو جنگل
یهو دیدم توی آب یه خرس تنبل
خرسه اومد دنبالم دنبالم دنبالم
یهو دیدم خواب دیدم از خواب پریدم

آهنگ بعدی یه آهنگ شیرازی بود با حرکات هماهنگ دست و بدن خوندن که خوب من چیزی متوجه نشدم

آی سر گذر پایین گذر
آی لایی گل ی لای لایی کن آی تو ما مردم
ای یار عزیزم گل سر راهت میریزم

و در ادامه

یه گل سایه چمن  سایه چمن تازه شکفته تازه شکفته نه دستم بهش میرسه بهش میرسه نه خوش میفته مستم مستم مستم تیغش بریده شصتم تیغش بریه شصتم.
 بعدش رفتن تا با بلز اجراش کنن

سی سی سی ر ر دو سی لا
سی لا سل لا سی سی لا سل سی سی

سی سی سی ر ر دو سی لا
سی لا سل لا سی سی لا سل سی می
 سل فا سل فا سل فا
سل فا سل لا سل فا می

پی نوشت یک: نقش هانا توی اجرای طبلکشون درخت برگ ریزون بود بنابراین میخواستم براش یه سمبلی از درخت درست کنم که دست و پا گیر هم نباشه داشتم دنبال کاردستی ساخت درخت میگشتم تا با درختی که پنجشنبه ساخته بودم مقایسه کنم و یه کم به خودم بخندم که یه سایت خیلی جالب برای بچه ها برخورد کردم توش انواع آموزشهای کاربردی از پیش از دبستان تا سالهای پایانی دبستان وجود داره از آموزش نقاشی و اریگامی و آموزش انگلیسی همراه با کلیپهای آموزشی گرفته تا نکات آموزنده تربیتی برای مادران.... به نظرم خیلی جالب و کاربردی اومد خصوصا اینکه دیروز داشتم به مامانای همکلاسی زبان هانا میگفتم کاش یه سری شعر جدید انگلیسی برای بچه ها بزارن آخه یه ساله دارن آهنگهای سوپر سانگ رو گوش میکنن و البته توی این سایت کلی آهنگهای قشنگ انگلیسی همراه با متنش وجود داره آدرس این نی نی سایت هست: http://www.koodakcity.comامیدوارم شما هم به اندازه من لذت ببرید.

پی نوشت دو: هفته پیش هانا میگفت دیگه نمیره این مهد و خواهش کرد مدرسه ثبت نامش کنم وقتی با هزار کلک بیشتر پرس و جو کردم گفت نازنین جون گفته اسمش رو توی لیست شش ساله ها نمیزاره  بازم وقتی بیشتر تلاش کردم تا ته و توی قضیه رو در بیارم بالاخره گفت چون من و هستی داشتیم سر کلاس نقاشی صحبت میکردیم نازنین جون اسم ما رو از توی لیست شش ساله ها در آورد. اونقدر عصبانی و ناراحت شده بودم که نگو اونم هیچ کس نه هانا که من باید دنبال فراهم کردن شرایط مناسب باشم تا یه کم با هم سن و سالاش حرف بزنه خلاصه وقتی رفتم مهد به نازنین جون گفتم که رفتارش چه تاثیر بدی روی هانا گذاشته اونم گفت آخه پچ پچ هانا تمرکز مربی ها رو بهم میزد ... ولی حسابی هول کرده بود اونم توی این اوضاع احوال که بازار تبلیغات برای ثبت نام پیش دبستانی بچه ها توی مهد و مدارس حسابی داغه... خلاصه گفت من با هانا صحبت میکنم و ... ولی هانا کماکان ذهنیت خوبی برای پیش دبستانی مهد کودک نداره ... امروز هم مهراشون جا به جا شد مثلا بچه ها یه کلاس رفتن بالا تر اگه بدونید صبح با چه بهونه گیری و الم شنگه ای حاضر شد بره مهد از هر ترفندی برای دیرتر حاضر شدن استفاده کرد و آخر سر با چشم گریون راهی شد....نمیدونم اگه این وضعیت رفتار با کودکان توسط کسائیکه خودشون رو آخر تخصص رفتار با کودک میدونن پس وای به حال بقیه .... فکرش رو بکنید سر کلاس نقاشی مربی به چه تمرکزی احتیاج داره آخه مگه میخواد معادله سه مجهولی آموزش بده آخه مگه مهد کودک سرباز خونه است که بچه ها حتی توی کلاس نقاشی هم حرف نزنن گاهی اوقات فکر میکنم این سرکوب ها ریشه بسیاری از نافرمانیها و تمردهای بچه ها خارج از محیط مهدکودکه....و خبر بعد اینکه به نظر میاد نازنین جون ترفیع میگیره و همراه بچه های ما میره که سرپرست پیش دبستانی مهد بشه....

پی نوشت سه:‌ میخوام هانا رو شنا ثبت نام کنم چون اردک کوچولو دیگه طاقت دوری از آب بازیش اونم توی این گرما طاق شده نمیدونم میترسم سرفه هاش بیشتر بشه ..... به ندای عقلم گوش کنم یا به ندای دلم ؟؟؟؟؟