هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شوخی کائنات
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳  کلمات کلیدی:

وقتی زندگی برات یکنواخت میشه و روزمرگیها اونقدر شبیه هم که به خمیازه می افتی منتظر باش که کائنات برات برنامه های مفرح تدارک میبین وقتی براساس باورها و اعتقادات شعار گونه به سخنوری و اظهار فضل میپردازی و نظرات مشعشع از خودت صادر میکنی منتظر باش که کائنات با چماق بالای سرت منتظرن که بهت نشون بدن به من ماست چقدر کره میده وقتی ناراضی و بی خیال توی خنکی کولر ماشین میری و میایی و از پیاده ها و گرمای تابستون و تاکسی و اوتوبوس سوارها خبر نداری وقتی لازمه با خودت رو راست تر باشی وقتی به این نقطه میرسی که اونقدرا که باید خوب و قوی و کامل نیستی و از خودت نا امید میشی .... منتظر باش که کائنات منتظر و مترصد فرصت برای شناسوندن خودت به خودت و با کلی درس تازه سر راهت در انتظارن...

یکشنبه با یکی از همکارها یه کم زودتر از اداره اومدیم بیرون بعد از مدتها برای انجام کاری شخصی عزم بی توجه ام رو جزم کرده بودم و البته میخواستم زودتر برسم به هانا که قبل کلاس ارف بریم خونه یه کم استراحت کنه.... وقتی سوییچ بدست از محلی که معمولا ماشین رو پارک میکردم گذشتم و ماشین رو ندیدم ناباورانه به این ور و اونور نگاه کردم ... بعد چند بار دزدگیر رو زدم و وقتی خبری از صدای بوق و چشمک چراغ توی اون حوالی نشد مغزم شروع به مرور افکار مختلف و تصاویر ذهنی مختلف  کرد شامل یادآوری مسیری که اومده بودم سمت اداره (طالقانی، انقلاب یا سمیه که براساس سبز بودن چراغهای راهنمای تغییر میکنه ) برای اطمینان از محلی که پارک کرده بودم، تجسم صدای بوق دزدگیر که در ماشین رو قفل کرده بودم و .... با توجه به حواس پرتی و سوابق بدم در مورد قفل نکردن در ماشین و فراموشی محل پارکش و ....

و وقتی به این اطمینان رسیدم که نه خیر از ماشین خبری نیست مجدد مغزم شروع به بازی کرد خوب سمیرا خانوم یادت میاد همین دیروز بود به همکارت که هنوز ناراحت گم کردن عینکش بود و پیشنهاد میداد "یه سیستم ردیابی اشیا گم شده در اداره راه اندازی کنیم" و درجواب شوخی های دیگران گفته بود که "تاحالا چیزی گم نکردید که چشمتون دنبالش مونده باشه"، گفته بودی "نه اینطوری نیست که چیزی گم نکرده باشیم ولی باور من اینه وقتی چیزی گم میشه یعنی قرار بوده که بره و دیگه توی دست من نباشه بنابراین چشمم دنبال اشیاء گم شده ام نمیمونه"... خوب حالا کائنات نشستن و نگات میکنن ببینن چشمت دنبال ماشین گمشده نخواهد بود؟؟؟؟ ذهنم: "خدا جون من یه چیزی گفتیم باور کن تا این حد جدی نبودا .... بابا حداقل نه به این بزرگی منظورم اشیا کوچیک گم شده بود .... و از اونجایی که همیشه بدترین اتفاقی که ممکنه افتاده باشه رو تجسم میکنم با درپذیرش قرار گرفتن با بدترین حالت ممکن یعنی دزدیده شدن ماشین ذهنم ادامه داد: حالا باید به فکر یه ماشین دیگه باشم جایی مونده که وام نگرفته باشم دیگه از کجا میشه وام گرفت؟؟؟؟؟ "

همکارم (متعجب از خونسردی من): سمیرا زنگ بزن به بهداد بهش بگو  ....

من: چی ... آهان بهداد ؟؟؟؟ نه بزار اول خودم مطمئن بشم چی شده بعد خبرش رو بهش میدم نمیخوام بی خود نگرانش کنم..... ببین اینجا یه تابلوی ایستگاه اوتوبوس گذاشتن شاید ماشین رو جرثقیل برده؟؟؟؟ این تابلو کی اومده اینجا ؟؟؟؟ کی محل ایستگاه اوتوبوس طالقانی از اونور چهارراه اومده اینور چهار راه ؟؟؟ پس چرا روی زمین از خطوط نارنجی ایستگاه اوتوبوس خبری نیست؟؟؟؟؟ 

ذهنم:"اگه من حواسم به آسمون نباشه به اندازه کافی به زمین نگاه میکنم مطمئنم صبح موقع پارک دقت عمل لازم برای جا دادن ماشین توی کادر کارت پارک به خرج دادم اصلا متوجه جابه جایی ایستگاه اتوبوس نشدم.... "

همکارم :حالا چی کار میکنی ؟؟؟؟ می خواهی من همرات باشم ؟؟؟؟

من: نه ممنون تو برو .... نگران نباش من میرم یه پلیس پیدا کنم.....

و به این ترتیب با تاکسی تا حافظ رفتم که میدونستم همیشه پلیس داره. بعد از پرس و جو از آقای پلیس راهنمایی رانندگی بی تفاوت و خونسرد در مورد فرایند پیدا کردن ماشینی که سر جای پارکش نیست ... اول از ١١٨ شماره پلیس راهنمای رانندگی منطقه شش رو گرفتم بعد زنگ زدم و شماره پلاک ماشین رو دادم و معلوم شد که بله ماشین رفته پارکینک بهار .... بنابراین شکر خدا دیگه ادامه فرایند یعنی زنگ زدن به ١١٠ برای اعلام سرقت بی مورد بود...

با توجه به داشتن زمان کافی تصمیم گرفتم خودم برم کارهای آزادی ماشین از بند اسارت رو انجام بدم تا سر طالقانی هم رفتم بعد یادم افتاد کارت ماشین پیش من نیست بنابراین در این مقطع که میدونستم نگرانی وجود نداره به بهداد زنگ زدمو خبر دستگیری ماشین رو دادم اونم گفت که من برم دنبال هانا و خودش میره دنبال ترخیص ماشین .... حالا فکرش رو بکنید سند ماشین هم برای گرفتن آرم طرح ترافیک توی اداره بود و این حواس جمع من یادش نبود.... در انتهای شب وقتی بهداد سند رو برای ترخیص ماشین خواست تازه متوجه بی حواسی مجددم شدم و بهاش این بود با اینکه برای تمرین هانا دوشنبه رو مرخصی گرفته بودم صبح زود ساعت پنج و نیم برای برداشتن سند تا اداره برم و برگردم البته ( به این دلیل که بهداد دوشنبه تمام وقت کار داشت و غیر صبح اول وقت نمیتونست بره دنبال کارهای ماشین و منم که دنبال تمرین هانا از 10 تا 2 بعداز ظهر) با ماشین مامان بهداد بدون آرم طرح ترافیک برای جستن از دست پلیسای در ماموریت مردم آزاری....

وقتی رسیدم به محل پارک دیروز ماشین دیدم تابلوی ایستگاه اوتوبوس با تابلوی تابلو محل پارک موتور سیکلت عوض شده و حالا قیافه من دیدنی بود... آیا این معنی دیگه ای غیر از مردم آزاری و سرکار گذاشتن شهروندان بیچاره میده ....

اگه همکارم گواه تابلوی ایستگاه اتوبوس روز قبل نبود و شاهد گفتگوهای انجام شده حتما مطمئن میشدم که دچار توهم شدم ولی نه دنیا دچار توهم شده.....

اینم از ماجرای مفرح و خنده دار ما که سوژه ای شد برای تفریح و کمی جنب و جوش و تحرک و رهایی از خود و توجه بیشتر به قدرت کلمات و شیطنت کائنات ....

اما یه برنامه شاد واقعی برنامه تمرینات هانا در گروه کر کنسرت "ترانه های کودکی" کار خانم سودابه سالمه که قراره دوم و سوم و تیر ماه ساعت شش بعد از ظهر در تالار وحدت اجرا کنن....

 

دوستای گل درصورت تمایل برای تهیه بلیط میتونن از سامانه فروش اینترنتی تالار وحدت یا شماره تلفنهای زیر اقدام کنن

سامانه فروش اینترنتی بلیط www.t-nay.ir
مراکز فروش بلیط: انجمن موسیقی ایران: 88923491-88906080
تالار وحدت: 7- 66705101
ققنوس: 22738007-22728007
کافه کهن:2- 88592771
پاسارگاد: 88685104
پرشیا:7786- 22142690
پژواک: 22617366
خانه کتاب شهره آراء: 66901270
سفید و سیاه: 66971603
موسیقی ما:22948683-22955747
آموزشگاه ودا:44631828
بادبادک: 22934186
فروشگاه بازی و اندیشه: 33334757
فروشگاه گلدونه ها: 88366737

از دیدن تک تک شما لبریز از عشق و قدردانی میشیم و البته بیشتر احتمال میدم از شادی پر در بیاریم و پرواز کنیم..... قلب