هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شب به خیر مامان کوچولو
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

این روزا حسابی سرمون شلوغ بود. معمولا سعی میکنم که دلمشغولیهای اداره رو همون جا بزارم و بیام خونه و مسائل خونه رو هم توی خونه بزارم و برم اداره البته واقعیت اینه که بعضی وقتا از دستم در میره. مخصوصا وقتی تو گیر و دار برگزاری همایش باشیم اونم همایشی که قرار باشه از ما بهترون با حضور گرمشون مفتخرمون کنن اینجاست که دیگه خواب خوش ازمون گرفته میشه. برگزاری هر همایشی سه خوان رستمه که خوان اول هماهنگی برای برگزاری اونه که بحرانی ترین قسمتش نوشتن سخنرانیهاست خوان دوم خود روز همایشه و خوان سوم پس لرزه هاش که شامل انواع پاسخگویی به حضرات با گزارشات و اخبار نحوه برگزاری همایش و ... (اینم برای نفسنیشخند)

خوب علاوه بر این خودم رو درگیر یه کار ضد فرهنگی هم کرده بودم یعنی وساطت برای تهیه بلیط یه برنامه برای دوستانی که خیلی دوستشون داشتم و از قضا (چه قضایی چه قدری اینجا ایرانه و متولی برگزاری این برنامه خانومها) اینبار برنامه اونطوری که قبلا تجربه اش رو داشتم پیش نرفت و حسابی موجب شرمندگی و پایین اومدن سطح انرژیم شد.

دیگه اینکه این روزا هانا با گروه آوازشون در حال آماده شدن برای ضبط سکانس آخر یه سریال به کارگردانی خانم برومند هستند که مجبورم دو روز در هفته برای تمرین ببرمش ناراحت کننده اش اینه که یه روزش پنج شنبه عزیزه و قراره از امروز تا پایان این تعطیلات استند بای برای تمرین و ضبط باشیم و البته برنامه کنسرت خودشون هم اوایل تیرماه احتمالا توی تالار وحدته.

خوب از همه اینا که بگذریم به خودم قول داده بودم که یه کارهایی هم برای خودم بکنم مثلا کتاب خوندن و ...سر قولم بودم اول از همه که یه کتابخونه نزدیک ودا پیدا شد که هانا رو عضو کردم و به اسم هانا به کام من، کتابهای خوبی هم داره بعدش هم به دنبال سئوالای هانا به این تکاپو افتادم که جوابای بهتری برای سئوالای گل دختر داشته باشم به این ترتیب یه نیاز توی ذهنم تعریف شد و یه کتاب خوب گوشه کتابخونه پیدا، اسمش هست "زندگی یعنی هدف داشتن" یه کتاب جیبیه و نسبتا کوچیک ولی خلاصه ای از خیلی درسها که مدتها پیش برای یادگیریشون زمان میگذاشتم. حالا دوباره میخوام بدونم ماموریتم توی این وانفسای زندگی چیه بعد از تولد هانا تصور میکردم به ثمر رسوندن این امانت ولی این کتاب اساس باورام رو بهم ریخت چرا که میگه "اگه هدف از زندگی رو در به دنیا آوردن و بزرگ کردن بچه ها محدود کنیم اونوقت معضل پیدا کردن پاسخ به این سئوال رو از نسلی به نسل دیگه بی جواب و لاینحل منتقل کردیم". یه موضوع جالب دیگه که بهش اشاره شده بود در مورد لحظه ای در زندگی آدمهاست به نام کایرو که در اون لحظه کلید یه تحول خورده میشه و چشم انداز خوبی برای ادامه یا تغییر یه مسیر توی زندگی به ادم داده میشه....

دوباره با مرور کتابام در حال جستجو هستم. یه کتاب دیگه هم دوباره دستم گرفتم به اسم "پیشگویی آسمونی" که قبلا خوندمش ولی این بار دارم آروم آروم پیش میرم تا بهتر هضمش کنم در مورد ده تا بصیرته که در کشور پرو کشف شده ده تا بصیرت که با درک اونا پاسخ خیلی از سئوالات بشریت داده میشه مثلا موضوع انرژی و کمبود اون و رقابت و بر سر جذب بیشتر اون با نمایشهای مختلف از جمله جلب توجه و جنگ و .... که از صورتهای منفی جذب انرژیه و بهترین راه جذب انرژی برقراری ارتباط با طبیعت و کائناته و دیگه اینکه اگه ما دلیل انتخاب نمایش جذب انرژیمون رو از طریق درک نمایش پدر و مادرمون که دلیل اصلی متولد شدن در خانوادمونه اونوقت میتونیم ماموریت به دنیا اومدنمون رو کشف کنیم و توی مسیر درست زندگی قرار بگیریم....

اما یه کار مفید دیگه اینکه هم زمان با ساعت کلاس زبان هانا یه کلاس هم برای خودم پیدا کردم و حالا فقط برای خالی نبودن عریضه و در فضا قرار گرفتن کلاس زبان میرم. معلمش خیلی عالی نیست ولی برای عمیق تر شدن دل مشغولی من مناسبه.

با همه این تلاشها جای یه ورزش مورد علاقه هنوز توی زندگیم خالیه چیزی که واقعا بهش نیاز دارم و شاید بتونه این خستگی مزمن رو از تنم بیرون کنه خیلی خسته ام سرم مدام سنگینه و خیلی خواب آلود بطوریکه تقریبا این شبها همش هانا منو خوابونده به این ترتیب که من میرم توی تختم و گل دختر میاد و به شیوه خانم نشیبا برام قصه "شب به خیر مامان کوچولو" میگه و واقعا که تا آخر قصه هاش بیدار نمیمونم و خوابم میبره تازه صبحها هم چون نصفه شباش رو برای سر رو سامون دادن کارهام بیدار شدم به زحمت بیدار میشم. بعضی وقتا دنبال کور سوی شعله زندگی توی دلم میگردم خنده داره نه ولی واقعیت داره دارم دنبالش میگردم و شاید یه جرقه که شعله ورش کنه....

بیشتر انرژیم با ادا اطوارهای هانا تحلیل میره هر روز صبح یک ساعت باهاش درگیریم تا حاضر بشه البته شاید این بهایی که برای اینکه مجبورش کنیم خودش بدون کمک حاضر بشه میپردازیم و الحق که توی این مسیر بهداد عزیز حسابی همراهی میکنه. دو تا برنامه تصویری برای هانا درست کرده برای اینکه هی بهش نگیم اینکار رو بکن حالا برو اون کار رو بکن خودش باید از روی برنامه اش کارهای صبحگاهی و شبانگاهیش رو انجام بده و البته با ناز و اطوار و ادا و گاهی هم درآوردن جیغ من ....

ما معمولا توی خونه نزدیک هشت شام میخوریم و هانا تا ساعت نه حاضر میشه که بخوابه آخه صبح زود ساعت شش بیدار میشه ... یه شب دم غروب وقتی نشسته بودیم شام میخوردیم میگه : "خوش به حال اون شهرهایی که الان داره صبح میشه دیگه  مجبور نیستن بخوابن" خوب درک موضوع شب و روز توسط هانا که شب شدن اینجا رو مستلزم روز شدن در جای دیگه می دید حسابی چشمام رو گرد کرد. تعجب و ناراحتیش از تموم شدن روزش هم قابل توجهه البته هیچ بچه ای خواب رو دوست نداره ولی....

اما دو هفته پیش بود که یه پنجشنبه رفتیم تالار هنر نمایش " دختر گل فروش" به نظرم بد نبود حداقلش این بود که بد آموزی نداشت اما قشنگ ترین قسمتش این بود که اونجا با لیلای عزیز خونگرم و دختر خیلی مهربونش هستی جون قرار داشتیم. قلب و از دیدنشون حسابی خوشحال شدیم جالب اینجا بود هانا برای اولین بار یکی از دوستای منو خاله صدا کرد فکر کنم خیلی به خودش فشار آورد چون آخرین بارش هم بود...

 

جمعه اش هم رفتیم نمایشگاه هفته میراث فرهنگی در کاخ گلستان که البته اونجا هم اتفاقی توی مسیر با گلناز عزیز به همراه خانواده خوبش برخورد کردیم و حسابی سورپرایز شدیم. بعضی وقتا توی آسمونا دنبال بعضیا میگردی رو زمین پیداشون میکنیچشمک

 

البته جالبش اینجا بود که یه تعدادی از همکلاسیهای خوب هانا توی ودا هم اونجا دیدیم که بچه ها با دیدن هم کلی خوشحال شدن و چند ساعتی با هم بودن از جمله توی غرفه کاوشگران کوچک که حسابی بهشون خوش گذشت.بغل

هانا برای روز مادر یه کاردستی برام درست کرده بود و یه شعر خوشگل که می نویسم:

مادر تو خوب و پاک و والایی
زیباترین موجود دنیایی
دریایی از مهر و لطف و ایثاری
 بعد از خدا بالاترین عشقی برای من
 از هر گلی زیباتری به  خدا برای من
هنگام درد و رنج و بیماری
تنها تویی آماده یاری
 دریایی از صبر و فداکاری
عشق تو را من تا ابد در قلب خود دارم
در این جهان من گوهری بس قیمتی دارم

البته یه دوربین هم از بهداد کادو گرفتم که میزارم روز پدر به خودش کادو بدم چون بیشتر برای خود آقای همسر دلچسبه....

توی مهد هانا یه جلسه برای توجیه امکان ثبت نام پیش دبستانی توی مهدکودک گذاشته بودن که اساس حرفشون این بود یه تفاهم نامه بین بهزیستی و آموزش و پرورش امضا شده که به موجب اون برای مدت سه سال امتحانی آموزش و پرورش متولی آموزش گروه سنیه پنج سال و شش ساله ولی در اینمورد هنوز آیین نامه اجرایی تدوین و ابلاغ نشده بنابراین نباید نگران بود ضمن اینکه توضیحاتی درخصوص عدم صلاحیت آموزش و پرورش در تأمین نیازهای گروه سنی زیر دبستان هم ارائه کرد و اظهار نگرانی از این بابت.

حالا این توضیحات به دلیل دل نگرانی از کم شدن تعداد بچه های پیش دبستانیشون بود یا واقعا داشتند دل میسوزوندن من قضاوتی نمیکنم فقط دلم برای بچه هایی که توی این سه سال قراره موش آزمایشگاهی و وسیله تأمین مشتری ها و شاگردهای کلاس اول دبستانهای غیر انتفاعی باشن میسوزه... چقدر بی فکری چقدر خودخواهی چقدر مادی گرایی و .... چرا بچه ها باید گوشت قربونی این هوس رانیها باشن نمیدونم ....

یه توضیحاتی هم توسط مشاور مهد آقای دکتر مقدم درمورد روند یادگیری بچه ها ارائه شد در اینخصوص که هرگونه آموزش خواندن و نوشتن به بچه ها پیش از سن هفت سالگی به منزله واکسینه کردن بچه ها در مقابل یادگیری پس از هفت سالگی میمونه که موجب میشه روند یادگیری در اونها کندتر و ظرفیت اون پایین تر بیاد.خوب اینم یه نظریه است چقدر صحت داره میگفت تحقیقات نشون داره ولی کدوم تحقیقات نمیدونم. خلاصه حرفش این بود که آموزش حروف الفبا در پیش دبستانی اصلا به نفع بچه ها نیست و نباید صورت بگیره ....

دیشب که خوب شب پنج شنبه عزیز بود و هانا مجاز بود تا دیروقت بیدار باشه تا ساعت دوازده باهم بودیم من کتاب خوندم هانا نقاشی کرد بلز زد فلوت زد شعر خوند گل گفتیم و خندیدم و البته گریه هم کردیم هانا در اثر غش رفتن از خنده از عقب سرش خورد به میز و من اومدم ببینم چی شده که از روی غدی با برخورد خیلی بدش ناراحتم کرد بهداد این وسط وساطتت کرد که هانا عذر خواهی کنه و عذرخواهی به شرطی پذیرفته شد که در مورد دلیل برخوردش توضیح بده جالبه میگه: "آخه مامان تو همش خودت رو برای من لوس میکنی و من دوست ندارم" خوب اینم از شانس منه هر چی میخوام لحظه های شادی رو براش فراهم کنم گل دختر میزاره به حساب لوس کردن واااای که چقدر تو جدی هستی هانا خسته شدم.....

اینم یه نقاشی از نمای ساختمونمونه که همین الان از تنور در اومده