هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شیوه های نوین تربیت
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱  کلمات کلیدی:

دوشنبه وقتی داشتم میرفتم دنبال گل دختر مهدکودک مامان یکی از همکلاسیهای زبان هانا زنگ و زد و خواهش کرد برم دنبال دخترش و ببرمش کلاس. دوست هانا یه برادر دو ساله داره که ماشاا... خیلی هم شیطونه مامانش کمتر همراهش میاردش، هر وقت میاد دنبال دخترک، برای برگشتن و گرفتن پسرک که گذاشته پیش مادر بزرگ حسابی عجله داره. همیشه بهش میگفتم اگه تا اینجا اومدن سختتونه من میتونم سر راهم دخترتون رو هم برسونم و یکی دوبار هم پیش اومد که دخترک رو رسونده بودم. اخیراً اسباب کشی داشتن بنابراین اونروز به دلیل مشکلات نقل مکان دخترک رو گذاشته بودن خونه مادر بزرگش که به هر حال توی مسیر من بود و به این ترتیب قرار شد برم دنبالش و با هانا ببرمشون کلاس زبان.

از اونجائیکه به هانا قول داده بودم بعد از کلاس بریم پارک از مامان دخترک اجازه گرفتم اگه مشکلی ندارن اونو هم همراه ببریم که قبول کرد. این دوست هانا درمجموع خیلی مستقل و بزرگتر از سنش میخوره. جسه ریزی داره ولی رفتارش خیلی متفاوت تر از یه بچه پنج ساله است. همیشه فکر میکردم دلیل این تفاوت، وجود یه برادر کوچکتر است که درک احساس بزرگ بودن رو بهش آموخته. اونروز با گذروندن زمان بیشتر باهاش زوایای جدیدی از خصوصیتهای قشنگش در مورد برقراری ارتباط با دیگران و رسیدن به خواسته هاش رو کشف کردم. چنان مودبانه و دوست داشتنی و با استفاده از کلمات تشکر آمیز آدم رو توی معذوریت اخلاقی میذاشت که به نظر میومد میتونه مار رو هم از لونه اش بیرون بیاره...

داشتم فکر میکردم شیوه تربیتی پدر و مادرش چه جوریه که یه همچین دختر مستقل مودب درعین حال شیطون و در یک کلمه متعادل پرورش دادن بطوریکه که هرکسی واقعا شیفته اش میشه. دختری که رفتارهای هانا براش کلی عجیب بود تا جائیکه به هانا گوشزد کرد من اگه مامان مهربونی مثل مامان تو داشتم اصلا اذیتش نمیکردم. در ادامه گفت فکر کنم مامانت هیچوقت کتکت نزده. هانا که با اخم نگاهش میکرد گفت: نه. منم برای تلطیف موضوع گفتم منو هانا بیشتر سعی میکنیم باهم صحبت کنیم و کم پیش میاد که از کوره در برم ولی بعضی وقتا که قاطی کنم دعواش میکنم. دوستش گفت: ولی مامان من وقتی از من عصبانی بشه موهامو میکشه و منو میزنه خوش به حالت هانا که مامانت اینهمه بهت عشق میورزه...ناراحت

 من که حسابی از دست اداهای هانا ناراحت بودم به شوخی گفتم : فکر کنم باید یه صحبتی با مامان دوستت داشته باشم و در مورد روشهای تربیت بچه ها بیشتر ازش راهنمایی بخوام .
این حرفا همه درحالی بود که هانا دائم در حال بهانه گیری بود. مثلا یه خانمی اومد میخواست بچه اش تاب بخوره هانا به میل خودش از تاب اومد پایین ولی به محض پیاده شدن زد زیر گریه که چرا من همش باید از تاب بیام پایین و .... قیافه من دیدنی بود.تعجب

اون روز یه علامت سئوال بزرگ توی ذهنم ایجاد شد واقعا این فرضیه ها و تئوریهای تربیتی جدید از کجا دراومدن چرا کارایی لازم رو ندارن چطور میشه که بچه ای که اونقدر دلش از تنبیه به تنگ اومده اینهمه ستودنی باشه. چرا بچه های این نسل با اینهمه عشق و توجهی که از والدین میگیرن کمتر از احترام و رأفت قلب و مهربونی و قدردانی سر در میارن....اوه

واقعا بهترین روش تربیت چیه؟؟ میدونم همه تئوری ها و نظریه های روانشناسی تنبیه بدنی رو به شدت رد میکنن ولی اگه قراره نتیجه اش دختری مثل این دوست هانا باشه خوب یه کم سنگدلی بدم نیست ها.چشمک

اما هانا از اون روز به بعد دائم به من میگه مامان خوب گلمی خیلی دوستت دارم.

دیروز صبح موقع بیدار کردنش بهش گفتم هانا جان پاشو دیگه مامان شما ماشاا.. یه دختر بزرگ شدی که میره پیش دبستانی. همونطور خواب آلو گفت پس چرا هنوز میرم مهد.گفتم آخه پیش دبستانی توی مهد دیگه. یهو گلوله هاش اشکش انگار که پشت پلکاش قائم شده باشن روی بالشت ریختن درحالیکه غر میزد من نمیخوام برم مهد من میخوام برم مدرسه. حالا فکر میکنه توی مدرسه حلوا پخش میکنن.

دیروز ما بین کلاس باله و آواز حسابی با بچه ها توی محوطه بی بهونه بازی کرد و به من گیر نداد.

مینو ، هانا، شیما

امروز صبح هم که چهارشنبه عزیز بود با اولین اصوات من برای بیدار کردنش مثل فنر از جاش پرید بیرون و مشغول حاضر شدن شد و عصر هم که به مناسب جشن چهارشنبه عزیز رفتیم پارک. اونجا هم با همکلاسیهایی که اتفاقی اومده بودن حسابی بازی کرد.  ولی یه بار که به رسم عادت رفت توی لاک دفاعیش بهش یادآوری کردم نکنه میخواهی از مامان خوب بودن استفعا بدم، که سریع تغییر رویه داد و تا آخرش عالی بود.

بعد از رسیدن خونه به دلیل خستگی یه کمی بدخلق بود و بعد از حمام و لباس پوشیدن از خستگی روی کاناپه بیهوش شده.

وقتی رفته بودم توی حمام کمکش کنم بیاد بیرون بهش میگم هانا جان میدونی به زودی شما قراره برید مهر چهار و ارشد مهدکودک بشید؟؟ میگه مگه خودت نگفته بودی که قراره پیش دبستانی برم مدرسه؟؟ گفتم نه مامان جون ما فقط داشتیم امکانات مختلف رو بررسی میکردیم ولی در نهایت اونجایی میری که به نظرمون بیشتر از همه به صلاحت باشه. میگه: بهتر، به نظر من بیشتر به صلاحمه که توی مهد کودک بمونم آخه اینجا بچه ها بازی میکنن و خوش میگذره ولی توی مدرسه باید مشق و از این چیزا بنویسم....

نمیدونم آخرین بار نظرات پربار کدوم دوست ناباب ذهنش رو مشغول کرده. ولی هر چی که هست نظرش برای تصمیم نهاییم خیلی اهمیت داره. خودم قلبا دلم میخواست توی محیط مهد بمونه ولی بادیدن عدم علاقه اش به مهد کودک داشت کم کم نظرم در مورد مدرسه تغییر میکرد ولی حالا به مهد علاقمند شده احتمالا بعد از تیر ماه که مهرشون جابه جا بشه تصمیم میگیرم. میدونم که تغییر زیاد توصیه نمیشه ولی درمورد هانا تجربه نشون داده عاشق تغییر و تحوله..... 

قرار بود برای شام بریم خونه فاطی خانم ولی حالا که گل دختر خوابیده کنسل شد امشب دخملی بدون شام خوابید.مژه

سپیده، فاطمه، هانا

هستی، هانا

تعطیلات به همگی خوش بگذره ما چند روزی نیستیم یعنی از جمعه تا سه شنبه هفته دیگه با عکسای خوشگل بر میگردم...ماچبغلبای بای

پی نوشت 1: ما هیج جا نرفتیم و درخدمت شما تهران موندیمقلب. قرار بود بریم محمودآباد ولی از پنج شنبه هانا شروع به سرفه کرد و شدید و شدیدتر شد ما هم دیدیم با توجه به پیش بینی سرما توسط هواشناسی، بهره بردن از بهارنارنجای دل انگیز این فصل اونجا ارزش تشدید آلرژی هانا رو نداره و با اینکه به شدت دلم هوای شمال داشت ولی نشد که بریم ایشالا توی یه فرصت بهتر.نیشخند