هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

امید...
ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱  کلمات کلیدی:

ازم میپرسه مامان چرا خدا مگس و پشه و این چیزا رو آفرید؟ میگم خوب برای اینکه غذای حیونایی مثل غورباغه و ... باشن. میگه خوب چرا خدا غورباغه رو آفرید ؟ میگم خوب برای اینکه غذای پرنده ها و ماهی باشن؟ میگه خوب پرنده ها و ماهی ها به چه دردی میخورن؟ میگم برای انکه اونا هم غذای حیوونای بزرگتر مثل گرگ و خرس باشن ضمن اینکه پرنده ها با جابه جا کردن تخم گیاهان به رشد اونا هم کمک میکنن؟ میگه خوب برای چی خدا گیاها رو آفرید؟؟؟ میگم خوب برای اینکه آدمها بتونن غذا داشته باشن؟ میگه خوب اصلا برای چی خدا آدمها رو آفرید؟؟؟؟ ..... این مکالمه درحالی بود که هانا داشت برای خواب آماده می شد؟؟

.... اینبار بازم کم آوردم آخه چه جوری باید براش توضیح میدادم که هدف از آفرینش انسان یه سئوال بنیادی که برای هر کس به تناسب آگاهیش مفهوم و دلیل خاص خودش رو داره به تعداد آدمها راههای مختلف برای رسیدن به خدا. چطوری بهش میگفتم که هدف از بودن همین درک چرا باید بودنه....و اصلا چرا ما به عنوان ذره ای از خداوند از اصلمون جدا شدیم که حالا باید تلاش کنیم به اصلمون برگردیم....

گفتم هانا همینطور که داری برای خواب آماده میشی خودت به سئوالت فکر کن و بعد که کارات تموم شد بیا توی سالن بشینیم با بابا در موردش صحبت کنیم.

براش گفتیم که این سئوال سئوال همه آدمهاست و هرکسی برای خودش باید یه دلیل پیدا کنه چرا اینجاست و اومده که چه کاری رو بهتر از بقیه انجام بده. یه جوری انگار هرکسی یه ماموریت داره توی این دنیا و قرار بهترین سعیش رو بکنه که ماموریتش رو توی دنیا پیدا کنه و اونو انجام بده. این ماموریت اون کاریه که وقتی انجامش میدی احساس رضایت و شادی میکنی .... پرسیدم مثلا شما چه کاری رو بهتر از بقیه کارها انجام میدی و بیشتر دوست داری گفت نقاشی .... گفتم خوب خیلی ساده است مثلا شاید شما قرار باشه یه نقاش خیلی خوب بشی و با نقاشی های قشنگت به دیگران کمک کنی که شاد باشن.

خوب بله..... اینطوری ذهن هانا منحرف شد اینا دلیل ما برای بودنه ولی دلیل خدا  برای آفرینش انسان چیه؟؟؟؟؟؟چشمک

بهش میگم هانا اگه من تو رو نداشتم چی کار میکردم؟؟؟ خیلی ساده جواب میده خوب خدا یه بچه دیگه بهت میداد....اوه 

خوب به همه چی به همین سادگی نگاه میکنه ....

داشتم به این فکر میکردم که کاش میشد آدمها همدیگر رو همونطور که هستن می پذیرفتن و دوست داشتن و دائم سعی نمیکردن که دیگران رو با الگو ها و توانمندیهای خودشون مقایسه کنن قضاوت کنن دسته بندی کنن و برچسب بزنن محکوم کنن و بعضی وقتا حتی حذف کنن 
میخواستم بنویسم:
 "لطفا مرا همینطور که هستم بپذیر و دوست بدار"

 

 که خیلی اتفاقی با متن زیر بخشی از کتاب "لطفا مرا درک کن" دیوید کِرسی مواجهه شدم و فکر کردم بزارم اینجا برای خودم که یادم بمونه بهترین تلاشم رو برای دوست داشتن همه همونطور که هستن بکنم و فرایند تغییر رو از خودم شروع کنم و به دنبال تغییر و تحول دنیا نباشم :

اگر آنچه را که تو می‌خواهی نمی‌خواهم، لطفاً سعی نکن به من بگویی که آنچه که من می‌خواهم اشتباه است. یا اگر من اعتقادی متفاوت با اعتقاد تو دارم، حداقل پیش از آن که دیدگاه مرا تصحیح کنی کمی درنگ کن. یا اگر هیجانات من کمتر یا بیشتر از توست، سعی نکن از من بخواهی که احساس قوی‌تر یا ضعیف‌تری داشته باشم. من حداقل الان از تو نمی‌خواهم که مرا درک کنی. این کار وقتی امکان‌پذیر است که از تلاش برای تغییردادن من به شکل یک نسخه دیگر از خودت دست برداری.
من ممکن است همسر، فرزند، دوست یا همکار تو باشم. اگر اجازه دهی که من خواسته‌ها، هیجانات، اعتقادات و باورهای خودم را داشته باشم، آنگاه ممکن است یک روز در آینده متوجه شوی که من در اشتباه نبوده‌ام. بنابراین نخستین گام در درک من این است که مرا به حال خود بگذاری. منظورم این نیست که به روش من اعتقاد پیدا کنی بلکه می‌خواهم دیگر سرکشی‌های من ناراحت و آزرده‌ات نکند. و در تلاش برای درک من، برای تفاوت‌های من با خودت ارزش قائل شو و نه تنها به دنبال تغییر من نباش بلکه آن تفاوت‌ها را حفظ کن و حتی آن‌ها را پرورش بده.

آدم‌ها اساساً با یکدیگر متفاوتند. آن‌ها چیزهای مختلفی می‌خواهند و انگیزه‌ها، هدف‌ها، ارزش‌ها، نیازها، قابلیت‌ها، هوس‌ها و درخواست‌های متفاوتی دارند. همچنین اعتقادات، تفکر، شناخت، درک و باورهایشان متفاوت است. و البته نحوه عمل و ابراز هیجاناتشان نیز که بر آمده از خواسته‌ها و اعتقاداتشان می‌باشد، به شدّت با یکدیگر اختلاف دارد.
دیدن این اختلافات کار مشکلی نیست. و دقیقاً همین اختلاف و تنوع در رفتار و نگرش است که در همه ما یک واکنش مشترک را برمی‌انگیزد: با دیدن افراد دیگری که در پیرامونمان هستند و با ما تفاوت دارند چنین نتیجه‌گیری می‌کنیم که این تفاوت رفتار دیگران را عیب و نقص قلمداد کنیم. و وظیفه ما، حداقل در مورد نزدیکانمان، به نظر می‌رسد که تصحیح این عیب و نقص باشد. بنابراین، پروژه اصلی ما این خواهد شد که تمام نزدیکانمان را شکل خودمان بکنیم.
خوشبختانه، انجام این پروژه امکان‌پذیر نیست. تلاش برای قالب‌بندی دیگران به شکلی که ما می‌خواهیم، قبل از شروع به شکست می‌انجامد. مردم نمی‌توانند تغییر شکل دهند، فرقی نمی‌کند که خواست ما برای تغییر آن‌ها به چه اندازه و به چه طریق باشد. شکل و قالب هرکس، ذاتی، عمیق و تغییرناپذیر است. از مار بخواهید که خودش را ببلعد. درخواست از یک نفر که شکل و قالبش را تغییر دهد- یعنی به طرز دیگری فکر کند و چیزهای دیگری بخواهد- درخواستی غیرقابل اجراست زیرا برای تغییر طرز فکر و خواسته‌ها، چیزی که مورد نیاز است طرز فکر و خواسته‌هاست. بنابراین شکل و قالب فرد، خود به خود نمی‌تواند تغییر یابد.
البته برخی تغییرات امکان‌پذیر است امّا در واقع تغییر شکل‌دادن همان شکل و قالب اصلی است. اگر دندان‌های شیر را بکشید، آنچه به دست می‌آورید یک شیر بی‌دندان است نه یک گربه خانگی. تلاش‌های ما برای تغییردادن همسر،  فرزند، دوست یا دیگران ممکن است با موفقیت همراه باشد امّا حاصل کار، یک تغییر شکل ظاهری و سطحی است نه یک تبدیل واقعی. .....

زندگی مملو است از چیزهای ناقص… و انسان هایی پر از کم و کاستی اما درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران کلید موفقیت است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، موضوعات بی اهمیت موجب قهر و دلخوری نشود.

منبع : سایت روانیار

و اما چند نکته کوچیک ولی آموزنده

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ….. چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.
فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد… او امید به بخشش داشت…