هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

تاب تاب عباسی ....
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧  کلمات کلیدی:

صبح دوشنبه صداش زدم میگم پاشو پاشو کوچولو. از پنجره نگاه کن با چشمای قشنگت. به منظره نگاه کن اون بالا بالا خورشید. تابیده در آسمان یک رشته کوه پایینتر. پایینترش درختان ...قلب

میگه به شرطی پا میشم که نروم مهد کودکفرشته
میگم: آخه مامان جون یه شرط بزار که منطقی باشه اینکه میگی که نمیشهعصبانی
میگه: باشه به شرطی که نقاشی بکشمزبان

خوب مرده و قولش .... کلافهخلاصه اش اینکه حدود نیم ساعتی نقاشی کشید نه یکی نه دو تا بلکه سه تا ... فکر کنم خواب ماهیاش رو دیده بود چون نقاشیهاش همش دریاچه پر از ماهی بود و رنگین کمون ....الهی شکر امسال هیچکدام از ماهی هامون نمردن و ما هم بردیم انداختیمشون توی حوضی که پشت کلاس زبان فعلی هانا است یعنی همون حوضی که هانا هم افتاده بود توش .... حالا هر دفعه میریم کلاس یه کارمون اینه که بریم و به ماهی هاش سر بزنیم ... خنده

امسال برای روز معلم مهد پیغام داده بود که از کادو و گل خبری نباشه و بچه ها هم همگی برای مربیا نقاشی کشیده بودن و نقشایها هم به بندهای حیات مهد به نمایش در اومد و چه نمایشگاه زیبا و پر از احساسی....بغل

 ولی من اینجوری دوست ندارم به نظرم رسم تشکر از زحمات معلما و مربیا به هر بهونه ای رسم قشنگیه افسوس  به هر جهت ما هم برای اینکه یه وقتی این عقده نشه روی دلمون بمونه به پیشنهاد بقیه مامانا متولی شدیم برای مربیای کلاس موسویقی و باله کادو بگیریم.

از اونجائیکه با مامانای کلاس موسیقی هماهنگ تریم برای شیما جون و الهام جون پول جمع کردیم و با وجود نوسانات بازار سکه و .... بالاخره کارت هدیه گرفتیم . ولی برای سیونا جون و نوشین جون فقط با مامان فرنوش عزیز دونفری کادو گرفتیم .چشم

تایم کلاس آواز هانا از یکشنبه به سه شنبه عوض شد و به این ترتیب یک ساعت و نیم بعد از کلاس باله وقت داره که با چهار پنج نفری از همکلاسی هاشون توی محوطه بازی کنن ... اولش وقتی تایم کلاس رو عوض کردن یه کم ناراحت شدم ولی تجربه این هفته نشون داد این فرصت خوبیه که هانا به بازی و تخلیه انرژی بگذرونه اونم با بچه هایی که میشناسدشون و خدا رو چه دیدی شاید هم باهاشون جور شد....شیطان

می بینید دغدغه های تکراری.... آخاخیرا به یه نتیجه ای رسیدم خوب این دخترک مثل مامانش درون گراست حالا اگه مامانش بعد سی و اندی سال یاد گرفته یا سعی کرده که از لاکش بیاد بیرون چرا باید از این دختر کوچولو انتظار داشته باشم که در آستانه شش سالگی انتخابش رو توی زندگی عوض کنه و یه چیزی دیگه ای باشه که نیست. خوب واقعیت اینه که دخترک شیطونه یا میخواد که شیطون باشه البته شیطونی ایی که در تضاد کشش باطنی مامانش به خانوم بودن و علاقه قلبی مامانش به داشتن یه دختر کوچولو با شیطنت بچه گونه در کش مکشه ... عینک

هانا توی این هفته یاد گرفت که خودش رو تاب بده...... تشویقالبته فرایند یادگیری تاب خوردن یه پروسه طولانی بوده... یکی از خصوصیتهایی که توی هانا پررنگ می بینم ترس از شکسته یعنی از ترس اینکه یه کاری رو نتونه انجام بده برای یادگیریش اقدام نمیکنه و یا خیلی زود عصبانی میشه و کافه رو بهم میزنه و تاب خوردن به تنهایی هم یکی از این کارها بودنگران. مدتها بود که دیگه سراغ تاب نمیرفت چون بهش گفته بودم باید خودت یاد بگیری و من تابت نمیدم.ابرو... تا اینکه این هفته بالاخره خسته شد و گفت که خوب بیا یادم بده...... ابروو  بعد یاد گرفت یعنی یاد گرفت بدنش رو با جلو  و عقب رفتن تاب هماهنگ کنه و به تاب سرعت بده و از اون روز به بعد هر روز میخواد که بریم پارک و البته تاب بازی و تاب بازی و تاب بازی ....قلب

آغاز تلاش برای یادگیری

هستی جون و هانا گلی و مایا جون دوستای مهد کودک هانا که اینروزا به لطف دلپذیر بودن هوا میشه توی پارک دیدشون

این روزا هانا کارش شده تمرین فلوت تشویق.... فلوتش رو گذاشته روی میز وسط سالن و میره و میاد یه فوتی توش میکنه .... با اون انگاشتای کوچیکش که به نظر میرسه به سختی میتونه روی سوراخای فلوت رو بپوشونه..... تا حالا نت سی و لا رو یاد گرفتن و جالبه فرقشون رو هم درک میکنه....لبخند

 پنج شنبه بالاخره با مهین عزیزم و هاناهای نازنین رفتیم تالار هنر نمایش "جیک جیکو در مزرعه" و البته برای اولین بار با یکی از همکلاسیهای هانا هستی جون و مامان خوبش لیلا جون هم اونجا قرار داشتیم. قابل توجه دوستای خوبم که این یه مشابهت اسمی است با هستی جون و مامان گلش لیلا جون وب لاگی که هنوز سعادت دیدن روی ماهشون نصیبمون نشده...مژه

هانا گلی و هانا مامانی

هانا و هستی جون

 خوب طبق معمول قصه نمایش خیلی ضعیف بود.آخ من نمیدونم اگه این نویسنده ها بلد نیستن قصه کودکانه آموزنده بنویسن چرا از قصه های قشنگ و آموزنده قدیمی خودمون مثلا قصه های کلیه و دمنه برای سوژه نمایشهای کودک استفاده نمیکنن قصه شیر و خرگوش و لک لک و روباه و .... چرا دعوای زن و شوهری رو سوژه نمایش کودک میکنن؟؟؟؟ متفکرخوب از قصه ضعیفش که بگذریم صحنه پردازی و رنگ آمیزی لباسها خیلی شاد و قشنگ بود و همینطور از مهارتهای بازیگری برای خندوندن بچه ها حسابی خوب استفاده میکردن ....چشمک

آخر نمایش آقای مزینانی نویسنده نمایش اظهار ناراحتی کرد که برای چیپس و پفک تبلیغ میشه ولی برای نمایش کودک تبلیغ نمیشه و از تماشاگران خواهش کرد که برای نمایششون تبلیغ کنن ... خوب آخه آقای مزینانی عزیز من چطوری برای نمایشی که داستانش رو موجه نمیدونم تبلیغ کنم...... با این حال بی طرفانه به شما دوستای خوبم میگم نمایشش قصه نداشت ولی سرگرم کننده بود و تا آخر اریبهشت اجرا داره....و اگه حضور ما و انتقادات و پیشنهاداتمون نباشه نمیشه امیدوارم بود که تئاتر کودک بهبودی داشته باشه.....گریه

دیشب دلتون نخواد دم پختک پخته بودم و بعد از عمری با توجه به اینکه شنبه تعطیل بود تصمیم گرفتم یه توکی به سیر ترشی بزنم که عاشقشم.خوشمزه... و بعد هانا هوس رفتن به پارک کرد و رفتیم....  حالا اونجا هر کسی که نباید میدیدم دیدیم خیال باطل... من رفتم روی یه نیمکت نشستم و بهداد هم مراقب گل دختر ....بعدش توی حال و هوای خودم بودم که ناگهان متوجه صدای خنده ها و جیغ و ویغ دخترک شدم تعجبدیدم دارن با یه پسر بچه از این طرف به اون طرف پر میشکن.... بعدش دیدم بهداد با پدر پسرک دست داد و بعد متوجه شدم پسرک یکی از همکلاسیهای مهد هاناست همون علی معروف ..... و بعد مامان علی رو دیدم و مادر بزرگ و خواهر و .... دیگه حالا منم معذب از سیر ترشی که خورده بودمخجالت... بعدش هم حسام همکلاسی کلاس ارف هانا با پدر و مادرش از راه رسیدن و منم بازم معذب .... البته اون همه معذب بودن با دیدن بازی شاد بچه ها رنگ باخت.... نیشخند

راستی دیروز بالاخره رفتیم نمایشگاه کتاب البته با هانا و می دونید که با بچه ها کتاب خریدن یه کم مشکله هم انتخاباشون که محدود میشه به کاتونهایی که دیدن و کتاباش مثل سفید برفی و باربابا پاپا و ..... و هم خستگی زودهنگامشون و عدم تحمل برای ساعتها راه رفتنخمیازه ولی درمجموع عالی بود غرفه نشر نو و کانون پرورش فکری کتابهای خوبی داشت.
البته بعد از دیدن راهنمایی دریا جون در سایت "زندگی خرد است" حتما یه بار دیگه با یه چشم انداز بهتر و قوت قلب بیشتر اونم به تنهایی و بدون هانا میرم نمایشگاه شاید این بار موفق بشم برای خودم هم چند تا کتاب بخرم آخه گفته بودم که به لطف مهین عزیزم با کتاب آشتی کردم و بعد از مدتها اولین کتابم رو تمام کردم این یعنی اینکه میتونم تمرکز خوندن داشته باشم و خبر بهتر اینکه مثل قدیما خوره نیستم و اصرار ندارم که یه نفس کتابم رو تموم کنم.... شبی یه فصل یا دوتا یا شاید هم سه تا.چشمک....و فردا روز خداست ...

 

 

فعلا بای بای

پی نوشت 1: همین الان متوجه شدم اولین دندون کرسی دائمی دخترک بیرون اومده. باورم نمیشه انگار همین دیروز بود که شب و روز اسیر دندون در آوردن گل دختر بودم تب، بی اشتهایی و برگردوندن شیر، بی خوابی، بد قلقی، بداخلاقی دخترک و خستگی و کم تحملی خودم ... خدایا شکرت که این دندون بی زحمت اومد بیرون.... خدا جونم خیلی دوستت دارم دخترکم داره بزرگ میشه بغل