هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

همه چی آرومه
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

هر روز صبح که از خواب بیدار میشم یه یا علی میگم و برای پیدا کردن یه سوژه جدید جذاب برای پروندن خواب از چشمهای گل سفید همیشه بهارم که ساعت شش و نیم بیدار کردنش به تنهایی یه ستم بزرگه و حالا توی این فصل بهار حسابی خواب آلو و سنگین هم شده، از خدای بزرگ کمک میخوام. این موضوع باید اونقدر جذاب جدید و هیجان انگیز باشه که هانا گلی رو مجبور کنه چشمهای قشنگ کنجکاوش رو باز کنه....

البته بهتره بگم دوتا موضوع چون کار واقعا به همین جرقه اول ختم نمیشه و این آتیش برای گرم کردن نیاز به هیزم بیشتری داره. واقعیت اینه که بخش دوم سناریو بیدار نگه داشتن هانا و تشویق کردنش به انجام کارهای صبحگاهی توسط بهداد ابداع و اجرا میشه.

این سناریوها معمولا در آغاز بدخلقی و مقاومت هانا برای به تنهایی حاضر شدن برای تغییر فضای مقاومتش با این جمله شروع میشه : هانا راستی تا حالا قصه ..... رو برات گفتم؟؟؟؟؟؟

این سه نقطه شامل اختراعات اکتشافات نو آرویهای و .... بشر در طول تاریخ میشه مثل اختراع هواپیما، ماشین، تلفن، برق، درست کردن شمع، شکلات و کشف قاره آمریکا، .... و بخش هیجان انگیزش برای هانا برمیگرده به قصه زندگی مردم قبل از این اختراعات و اکتشافات و رفاه مردم بعد از اونها....

و البته اینطوری ادامه پیدا میکنه خب حالا پاشو برو دستشویی تا بقیه اش رو بگم خوب حالا تا داری لباست رو میپوشی منم بقیه اش رو میگم .... خوب حالا تا داری کفشت رو میپوشی منم بقیه اش رو میگم و تا کنار مهد حسابی سرش گرم میشه....

البته این قصه ها خیلی وقتا برامون مایه دردسر هم میشه مثلا بعد از شنیدن قصه نحوه درست کردن شمع عصرش مجبور به خرید پارافین و فیتیله و رنگ و ... و یه سرچ اینترنتی برای آموزش شمع سازی شدیم و دیگه معلومه هانا گلی در حال درست کردن اولین شمع زندگیش چه لذتی رو با بهداد تجربه کرد و چه خاطره شیرینی براش به جا موند. این لذت تا حدی بود که برای مامان مهین و مامی هم به سلیقه هانا یکی یه دونه شمع اختصاصی درست کردن و البته فقط شمع خودمون رو نگه داشته بودم که عکسش رو میزارم.

این روزا لحظه های خیلی قشنگی رو تجربه کردیم اول از همه اینکه سالومه عزیزم برای یه سفر کاری یک هفته تهران بود و بهونه خوبی بود تا همه خواهرهام در طول هفته گذشته دور هم جمع باشیم و بازم مثل همیشه شادی و سرزندگی و شیطنتهای سالومه حال و هوای هممون رو حسابی عوض کرد ضمن اینکه هانا تقریبا هر روز بعد از مهد چند ساعتی رو با مرجع تقلیدش عسلی می گذروند و حسابی فیض برد. 

بعدش اینکه هفتم اردیبهشت تولد عسل قشنگ بود با اون چشمای عسلی درشتش و اون موهای خرمایی زیباش. راستش نه سال پیش تولد عسل مصادف بود با باز شدن باب آشنایی ما با خانواده بهداد و مراسم بعدش که یادم انداخت هفتم خرداد سالروز مراسم عقدمون هم نزدیکه که هم زمان بود با یک ماهگی عسل عزیزم و سالروز تولد مامان مهربونم

و دیگه اینکه افتخار داشتیم تا یک روز کامل و دوست داشتنی و به یاد موندنی رو در کنار دوست با صفا و مهربونم مهین عزیز و دختر دوست داشتنی و خانم و مستقل خونگرمش بگذرونیم. با وجود صفا و صمیمت و ذوق سلیقه و خون گرمی مهین عزیزم به قدری بهمون خوش گذشت که حد نداشت مخصوصا دیدن بازی هانا گلی ها باهم که می تونم اعتراف کنم نزدیک بود ذوق مرگ بشم.... 

و اتفاق جالب دیگه این بود که دوباره به این حقیقت که دنیا خیلی کوچیکه رسیدم چون دوست صمیمی یکی از اقوام نسبتا نزدیک بهداد رو هم خونه مهین جون زیارت کردیم.

اما این هفته بالاخره موفق شدم توی جلسه مشاوره مهد که هر سه شنبه در میون برگزار میشه شرکت کنم. موضوع این هفته در مورد مشکلات رفتاری بچه ها با سخنرانی دکتر کاربخش بود که کلیدهای ارزنده ای برای باز کردن قفل رفتار هانا به دستم داد. از جمله اینکه مشکل اصلی ضعف اعصاب خودمه نه رفتار بچه. قول میدم صحبتهای دکتر کاربخش رو توی یه پست جداگانه بنویسم تا شاید برای شما هم مفید باشه

بعد از جلسه با هانا رفتیم خونه یه کم استراحت کرد تا ساعت شش و نیم که کلاس آواز داشت. بعد کلاس با خوشحالی اومد بغلم کرد و گفت مامان خیلی دوستت دارمقلب. با توجه به اینکه خیلی کم پیش میاد هانا از این کارها بکنه حسابی تعجب کردم این نشون میداد توی کلاس بهش خوش گذشته ... بعد دستم رو گرفت و گفت بیا بریم پیش معلم آوازم یه چیزی میخوام بهش بگم. و منو برد کنار در کلاسشون. بعد به سمیرا جون (معلم آوازشون) گفت که یه آهنگی بلده که شبیه آهنگیه که توی کلاس تمرین کردن ولی یه کمی فرق میکنه... تا حالا میدونستید که آهنگ رو رو با قایق دوتا ورژن داره؟؟؟؟این ورژنیه که هانا بلد بود:
رو رو با قایق در مسیر آب پارو زن شادی کن پارو زن شادی کن زندگی زیباست

و اینم شعر کلاس:
رو رو قایقران در مسیر آب پارو زن پارو زن پارو زن پارو زن سوی من بشتاب

خلاصه هانا شعرش رو برای معلمش خوند و معلشمون بغلش کرد و کلی ابراز احساسات کرد و خواهش کرد هفته دیگه حتما جلوی همه بچه ها شعرش رو بخونه

این اولین باری بود که از هانا ابراز وجود دیدم. خیلی خیلی از محیطی که با بچه ها و مربیا توی این موسسه میگذرونه احساس رضایت قلبی دارم....

و یه اتفاق خیلی جالب دیگه پیدا کردن یه دوست خیلی خیلی عزیز قدیمی دوران دانشجویی لیسانس بود که شماره تلفنش رو گم کرده بودم. حمیده جونم خوشحالم که بازی روزگار نمیزاره من و تو خیلی از هم دور بشیم ....

و اما امروز اگه بدونید چقدر هانایی خانم بود که حد نداشت بعد از کلاس زبان اومدیم خونه بهداد رفت استخر و منم که خیلی سرحال نبودم رفتم کمی دراز بکشم و اما گل دختر خودش کیف کلاس زبانش رو برداشت رفت توی اتاقش مشغول انجام تکلیفش شد  و بعد سرگرم بازی و نقاشی و کاردستی و .... و تا موقع شام به جز موارد انگشت شمار دیگه با من کاری نداشت منم از این فرصت طلایی استفاده کردم و بعد از مدتها طلسم دوری از کتاب خونی رو شکستم و استارت خوندن کتابی رو که از مهین عزیزم قرض گرفته بودم رو زدم.

اما هانا خانم مودب قبل شام میگه مامان جون میشه لطفا زحمت بکشید (دقت بفرمائید زحمت بکشید) کتاب زبان منو بزارین توی کیفم آخه خسته شدم.... میشه لطفا زحمت بکشید تل منو بزارین سرجاش آخه قدم نمیرسه بزارمش سرجاش.... میشه لطفا زحمت بکشید یه کاسه بزرگ آب برام بیارین آخه باید یوزپلنگم رو حمام کنم ....

بهش میگم هانا این زحمت بکشید رو از کجا یاد گرفتی میگه هیج جا خودم به این نتیجه رسیدم.

دیروز با هانا داشتیم می رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه که یه موتور از کنارمون توی پیاده رو رد شد. هانا گفت مامان این آدمهایی که با موتور میان توی پیاده رو آدمایی بدی هستن.
گفتم نه مامان جون آدمای بدی نیستن فقط کار بدی میکنن با موتور میان توی مسیر مخصوص پیاده ها
میگه: بله میدونم منظور منم یه چیزی توی این مایه ها بود.....تعجب

بعد شام میخواستم شربت سرما خوردگی هانا رو بهش بدم که طبق روال عادی برنامه اخیرم شیشه از دستم لیز خورد کف آشپزخانه و هزار تیکه شد. کاش فقط به آشپزخانه اکتفا میکرد تا اقصی نقاط سالن هم شیشه خورده پخش شده بود. البته تمیز کردن این خرابکاری یعنی شربت نوچ همراه پودر شیشه خودش حکایتی داشت. در بیشتر مواقع این اتفاق وقتی میفته که دارم تند تند سعی میکنم کارهامو همراه با خورده فرمایشهای هانا هندل کنم ولی اینبار دخترک در حال نقاشی کشیدن بود و با من کاری نداشت. به محض شکستن شیشه میگه مامان خدا رو شکر ایندفعه من باهات کاری نداشتم.