هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

گنجیشکک اشی مشی
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤  کلمات کلیدی:

چند وقت پیش یه روز صبح جمعه که من توی آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بودم و بهداد هم توی خونه سرگرم سر و سامون دادن به کارهاش بود هانا بعد از یک ساعت سرگرم بودن توی اتاقش آمد بیرون و گفت مامان بابا بیایین توی اتاق من جلسه داریم.

به هرحال وقتی مقامات ارشد ترتیب جلسه میدن باید آب دستت داری بزاری زمین و اطاعت امر کنی..... گذشته از شوخی کلی کنجکاو شدیم که ببینیم حکایت این جلسه دیگه چیه؟؟؟؟

خلاصه من و بهداد مشتاق رفتیم اتاق هانا که دیدیم روی فرش اتاقش یه ملحفه قرمز بزرگ پهن کرده و منتظره تا ما جای مناسبی برای خودمون روی اون پیدا کنیم و مستقر بشیم...

بعد از نشستن گفت من رئیس این جلسه هستم و سئوال میکنم و شما باید جواب بدید.... عینک(جلسه رو با اتاق بازجویی اشتباه گرفته بود بچم)

من و بهداد: خوب دیگه چی؟؟؟نیشخند

هانا: مامان ....بابا شما چرا بعضی وقتا با هم دعوا میکنید؟؟؟؟

من: تعجبچی میگی هانا جان ما کی دعوا کردیم عزیزمآخ

هانا: بله سر داروهای من شما باهم دعوا کردین....

وااای خدایا موضوع مال دو ماه پیش بود... من به خاطر سرفه های هانا کلی خسته و  نگران و کم تحمل بودم خصوصا اینکه از تشخیص دکتر اول حسابی ترسیده بودم و بعد از خرید داروها بهداد موافق نبود مداوا رو شروع کنیم و برده بودش دکتر سنتی .... شبش داروهای سنتی و داروهای شیمیایی رو گذاشت روی کانتر و گفت حالا کدوم رو شروع کنیم ؟؟؟؟

منم با ناراحتی گفتم من اگه با درمان پزشکی رایج موافق نبودم با اون زحمت وقت نمیگرفتم و ببرمش اونجا و شما هم اگه مخالف نبودی وقت نمیذاشتی و هانا رو نمیبردی طب سنتی پس دیگه سئوال نداره یعنی تصمیم گرفتی درمان سنتی رو شروع کنی....

 البته سر همین دلخوری من بهداد هم ناراحت شد....

خوب میشه اینجوری نتیجه گرفت که ما باهم برخورد مناسبی نداشتیم که هانا اینطوری توی دلش مونده بود و دختر تودار من بعد از دو ماه گذشتن از ماجرا با ترتیب دادن این جلسه گفتمان خانوادگی بالاخره حرف دلش رو بیرون ریخته بود....

من: هانا جان من و بابا با هم دعوا نکردیم اون ماجرا فقط یه اختلاف نظر ساده بود .... و بعدبراش کاملا توضیح دادم که اختلاف نظر چیه و اگه نباشه گرفتن یه تصمیم مناسب بین انتخابهای موجود ممکن نمیشه ... و اینکه ببین با انتخاب شروع مداوای طب سنتی الان الحمدا... حالت بهتر شده و دیگه میتونیم تابستون بریم استخر که خیلی دوست داری ..... بعد ازش سئوال کردم حالا قانع شدی ؟؟؟؟ 

که در کمال تعجب جواب داد نه.......وقت تمام

و ادامه داد : ولی خوب اشکالی نداره حالا برای بقیه جلسه من میگم بیایید توپ بازی کنیم و توپی که پشت سرش گذشته بود و برداشت و مدتی هم به بازی خانوادگی سه نفره وقت گذروندیم.

هر کاری کردیم که ادامه بحث رو وسط بکشیم تا بچه رو توجیه کنیم نشد که نشد چون رئیس جلسه وقت بازی اعلام کرده بود و دیگه گوشش به این حرفها بدهکار نبود.....

این جلسه اولین و آخرین جلسه ای بود که هانا ترتیب داد شاید به نظرش رسیده بود که جلسه گذاشتن جواب مورد نظرش که نمیدونم چیه رو نمیگیره ....

هانا درمجموع فوق تصور حساسه و نمیدونم باید چیکار کنم هر مسئله کوچیکی موجبات ناراحتی خاطر نازک گل دختر رو فراهم میکنه ....

دیروز شنیدم قوانین جدیدی در شرف تصویبه مبنی بر اینکه پیش دبستانی قراره دو سال بشه و دیگه اینکه بچه ها باید حتما در محیط مدرسه ثبت نام بشن....

فکرش رو بکنید که شما برای خودتون برنامه ریزی میکنین و بعد از مدتها از مهدی که بچه ات رو میزاری راضی هستی و به هر تقدیر راضی هستی که کوچولوت یه سال دیگه رو هم به هر عنوان پیش دبستانی یا مهد کودک توی این فضای دوست داشتنی باشه ولی یهو همه نقشه هات نقش بر آب میشه و حالا هول هولکی باید کفش آهنی بپوشی و بری دنبال مدرسه مناسب....

در نتیجه گفتگوهای جسته گریخته ای که تاحالا با بعضی دوستان داشتم ترجیح میدم که دوره دبستان رو هانا توی مدرسه دولتی بگذرونه ولی مشکل اساسی با مدارس دولتی برای ما شاغلین ساعت کوتاه حضور بچه ها توی مدرسه است...

بنابراین یا باید دوباره روم رو سفت کنم و از حامی ها همیشگیم یعنی مامانم و فاطی خانم طلب استمداد کنم یا باید بگردم دنبال یه مدرسه غیر انتفاعی مناسب که ترجیحاً نزدیک اکباتان باشه .....چون اساساً نمیخوام تجربه بردن و آوردن هانا توی ترافیک و دود دم تهران رو مجدد براش تکرار کنم ....

البته ناگفته نمونه مامان فرنوش که دخترش امسال پیش دبستانی رو توی مهد فعلی هانا گذرونده بود، با مامانای سایر همکلاسیهای فرنوش کلی برای پیدا کردن مدرسه مناسب چالش داشتن و درتکاپو بودن و من هم ناخداگاه در جریان نتایج این تلاش قرار میگرفتم.

در نهایت با همت بالای خانم هدایتی مدیر دلسوز و مسئول مهد کودک برای پیدا کردن مدرسه مناسب برای بچه ها نتیجه به تأسیس یه دبستان غیر انتفاعی دخترونه توسط خانم مشاور آموزشی که در حال حاضر مدیر مدرسه غیر انتفاعی پسرونه هم میباشد ختم شد. دبستانی که قراره از فوق برنامه های خانم هدایتی در مهد کودک الگو بگیره و حداقلش اینه که زبان اسپانیولی هم در اون تدریس بشه....

این دبستان دو تا مشکل داره اول اینکه به هر حال سال اولش که دایر شده و هنوز امتحانش رو پس نداده و دوم اینکه در شهرک غرب واقع شده و مسیرش برای ما مناسب نیست خصوصا که باید به سمت اتوبان شلوغ همت هدایت بشیم....

دیروز هم توی همین حال و هوا بودم که یاد تانیا دوست پارسال کلاس زبان هانا افتادم و اینکه تانیا جون امسال رفته بود پیش دبستانیه معروف دولتی توی شهرک ....تصمیم گرفتم با تماس با مامانش یه خبری از حال و هوای این مدرسه و میزان رضایت میترا جون از نحوه آموزش اون بگیرم که نتیجه این گفتگو حکایت از صحت اخبار موجود از فضای مناسب آموزشیه این مدرسه داشت ضمن اینکه میترا جون بهم خبر داد که مؤسسه کیش یه شعبه دخترانه کودکان توی اکباتان زده و همینطور برای تولد تانیا که قرار بود فرداش یعنی چهارشنبه برگزار بشه دعوت شدیم.

اینقدر از خبر افتتاح شعبه کیش کودکان در اکباتان خوشحال شدم که دغدغه اصلیم رو فراموش کردم. این ترم زبان هانا در شرف اتمامه و ترجیح میدم زبانش رو جایی ادامه بده که برنامه ریزی اصولی تری داشته باشه....

با توجه به نزدیک بودن مکان مؤسسه کیش به مکان مؤسسه ودا با فرنوش و مامان گلش بعد از کلاس باله رفتیم برای کنکاش بیشتر که متوجه شدیم ترم جدید کودکانش تازه شروع شده و اگه بچه ها مصاحبه بشن میتونن خودشون رو به کلاسها برسونن.

با توجه به ساعت تدریس مسئول مصاحبه قرار شد بچه ها یک ساعت دیگه برای مصاحبه برگردند. بعد از بیرون اومدن فرنوش گفت نه مامان ما توی مدرسه قراره کلاس زبان داشته باشیم پس من نمیخوام بیام کلاس زبان .... ولی هانا به عشق تانیا گفت اما من میخوام اینجا بیام....

خلاصه قرار شد بچه ها یه کم جلوی بلوک کنار حوض پر از ماهیهای عید بازی کنن و بعد فرنوش و مامانش که قصد مصاحبه نداشتن برن خونشون و من و هانا بریم برای مصاحبه

بچه ها مشغول بازی دور حوض شدن من و بهناز جون هم گرم صحبت

که ناگهان فرنوش پاش لیز خورد و با پا افتاد توی حوض کثیف و لجن آلود اونجا و بنای گریه گذاشت ... منم پریدم و دستش رو گرفتم و آوردمش بیرون و برای آروم کردنش شروع کردم به شوخی و ...

اول از همه به هانا گفتم زود از کنار حوض بیاد کنار که طبق معمول مخالفت کرد منم که مشغول کمک به بهناز جون برای تعویض لباسای فرنوش بودم دیگه فرصتی برای جدیت و اصرار بیشتر نداشتم ....هر از گاهی که به هانا نگاه میکردم بانگاه سنگین و پر معنیش مواجه میشدم ولی فقط به تذکر اینکه خیلی مراقب باش اکتفا کردم ....

هنوز لباسای فرنوش عوض نشده بود که با صدای شلپ مجدد برگشتم و دیدم هانا خانم تا گردن در آب حوضچه در حال دست و پا زدن هستن.

حالا یه سئوال مطرحه با توجه به میزان بالای علاقه هانا به آب بازی و میزان بالای ناراحتی هانا از تمرکز توجه من در اون ماجرا به فرنوش به نظر شما هانا افتاده بود توی حوض یا پریده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

در اون حال دیگه فرنوش رو یادم رفت پریدم و دست هانا رو در حالی گرفتم و کشیدم بیرون که با فریادها و جیغهای لبریز از شادی و هیجانش محوطه پشت کلاس های مؤسسه رو روی سرش گذاشته بود. 

با این تصور بدبینانه که ممکنه خودش عمداً پریده باشه توی حوض نمیدونستم از دستش عصبانی باشم با بخندمکلافه...  بیشتر نگران بهم خوردن نظم کلاسها بودم. پس دستم رو به علامت دعوت به سکوت آروم گذاشتم روی دهانش و گفتم هیس بزار لباست رو عوض کنم... که گفت اهه چرا با فرنوش اینهمه مهربون بودی ولی به من اصلا نمیخندی

هر کی ندونه فکر میکنه من نامادری بدجنس هانا هستم که کوچکترین محبتی رو ازش دریغ کردم و بچه ام در آروزی یه قطره محبت مادرانه داره پر پر میزنه ....

بله اینجا بود که با بدبینی کامل شکّم تقریبا به یقین نزدیک شد که خانمی ممکنه برای جلب توجه من پریده باشه توی آب با این وجود عصبانیتم رو فرو خوردم و با شوخی گفتم هانا شبیه گنجیشکک اشی مشی شدی که نشست لب بوم نقاشی و ادامه دادم آخه هانا جان فرنوش پاش لیز خورد و افتاد توی حوض چون شنا بلد نیست از ترس غرق شدن داشت گریه میکرد و من میخواستم کمک کنم تا آروم بشه ولی به نظرم اومد که خودت پریدی توی آب و از این فکر ناراحت شدم. که گفت نه خیر منم افتادم توی آب عصبانی

همین حرف برام کافی بود که مطمئن بشم من اشتباه کرده بودم و افتادنش اتفاقی بوده .... چون تا حالا واهمه ای از گفتن تصمیماتش و دلیل اونا نداشته و نداره ....

خوشبختانه هانا با لباس باله اش از مؤسسه اومده بود بیرون و فقط ژاکتش رو روش پوشیده بود پس توی ساکش یه دست لباس کامل داشت البته لباس کامل که چه عرض کنم چون مجبور شدم زیرپوشش رو هم در بیارم. کفشش هم که خیس آب بود و مجبور شد تا ماشین با کفش باله اش بیاد تا کفش اضافیش رو از توی ماشین برداریم.

بعد از رسیدن به ماشین فرنوش و بهناز جون خداحافظی کردن و رفتن و من و هانا هم برگشتیم برای مصاحبه.

خانومه با دیدن ما گفت اون دوستتون نیومد که گفتم نه ایشون منصرف شدن بنابراین هانا علی رغم میل مسئول ثبت نام که تذکر داد برای بچه های زیر هفت سال ثبت نام ندارن تنهایی رفت برای مصاحبه

ناگفته نمونه برای اولین بار توی مدتی که هانا کلاس میره و همیشه هدف اصلیم قرار دادن هانا توی محیطهای شاد و پر بازی و شادی بچه گونه بوده نه انتظاری برای پیشرفت آموزش، حس کردم دلم میخواد بدونم حاصل این رفت و آمدها تا حالا چی بوده و حتی اگه اجازه ثبت نام بهم نمیدادن باز هم راضی بودم بنابراین با پرداخت هزینه مصاحبه گل دختر رو تا اتاق مخصوص همراهی کردم و پشت در بسته منتظر نشستم. 

بعد از مصاحبه مسئول ثبت نام متعجب از دیدن نتیجه تعیین سطح هانا که ترم دو کودکان بود برای کسب تکلیف از مدیر مؤسسه گوشی تلفن رو برداشت و بعد از اعلام نتیجه مصاحبه و سن پنجسالگی هانا بالاخره مقرر شد مشروط بر اینکه معلم کلاس تشخیص بدن هانا با حضور توی این کلاس زده نخواهد شد ثبت نام قطعی صورت پذیره .

خلاصه اینکه گل دختر واقعا رو سفیدم کرد.  وقتی رسیدیم خونه غیر از شام حسابی کار برای انجام داشتم شستن لباسای لجنی و حمام یه ماهی کوچولوی سفید ...

امروز هم با هانا رفتیم جشن تولد تانیا که آیلی و الینا هم اونجا بودن البته از مامانا دعوت نشده بود ولی به اصرار میترا جون منم قاطی مدعوین رفتم داخل اینجا بود که متوجه شدم که قراره هانا گلی بازم با تانیا و آیلی که ترم یک کودکان رو گذرونده بودن توی این ترم همکلاس بشه و شادیم چند برابر شد چون هم مامان تانیا رو خیلی دوست دارم و هم از جدا شدن بچه ها خیلی متاسف بودم و هم خود هانا همیشه از تانیا و آیلی به عنوان یادگار شیرین اولین بارقه های برقراری ارتباط با دیگر بچه ها با عشق و علاقه یاد میکرد.

تانیا جونم تولدت مبارک ایشالا صد و بیست سال زنده و پانیده باشی گلم

هانا و تانیای عزیز

الینا و هانا و آیلی گل

هانا و الینا مشغول شیطنت

و البته هانا و تانیا و آیلی و الینا با رسیدن به هم بعد از قریب به شش ماه سالن تولد رو با حیاط مؤسسه هلیا اشتباه گرفتن و بنای دویدن و بازی و جیغ و ویغ گذاشتن.

بعد از تولد هم رفتیم خونه فاطی خانم چون نازی جون و مهرداد جون و پارسا گلی هم میومدن اونجا و اونجا هم بازم طبق معمول هانا  پارسا ماجرا داشتن.

البته هانا این وسط هم از لقی دندون دومش کلافه بود هم از خستگی ناشی از شیطنت و بدو بدو دیگه حال و حوصله براش نمونده بود. وقتی من مشغول کمک برای جمع آوری میز شام بودم با پارسا زده بودن به تیپ هم و با نارحتی و به حالت قهر به اتاق آقا ضیا خدا بیامرز پناه برده بود و بنای های های گریه گذاشته بود .

وقتی بهش رسیدم حسابی دلش رو خالی کرده بود بالاخره با هر ترفندی با شوخی و خنده و یادآوری تجربه خنده دار دیروز  دلش رو بدست آوردم بعد با دست زدن به دندونش و برای عوض کردن فضای ذهنیش به دندونش گیر دادم و گفتم فکر کنم دیگه وقت کشیدنش باشه که خودش خیلی استقبال کرد پس منم دست به کار درست کردن قلاب با نخ دندون شدم و بالاخره به هر زور و زحمتی بود دندونش رو بیرون کشیدم. البته اصرار من برای بیرون آوردن این دندون بیشتر ناشی از در اومدن دندون اصلی پشت این دندونه بود.

نازی جون میگفت که نباید دندون لق رو با نخ کشید چون باعث کج دراومدن دندون جایگزین میشه ولی من تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم و پدرم تک تک دندونای ما رو با نخ میکشید و دندونای هیچ کدوممون هم کج و معوج و محتاج به اردتودنسی در نیومده بود....نیشخند

این بود ماجرای این هفته ما ببخشید اگه روده درازی کردم و از حوصله خارج بود.خجالت

پی نوشت یک: تموم این ماجرا در حالی اتفاق افتاد که با برون ریزی ناشی از آلرژی عجیب و غریبم که بیشتر در شرایط تلنبار شدن استرس و نگرانی و عدم رعایت برخی موارد در الگوی سالم تغذیه و ورزش نمایان میشه، دست به گریبان بودم. فرایند این آلرژی به این ترتیب پیش میره که یک روز بعد از اتمام تبخال (با الگوی ذهنی شکایت و خشم به زبان نیامده است) ناشی از سرماخوردگی (با الگوی ذهنی اشتغال به امور فراوان و آشفتگی ذهنی) از درون تب میکنم و بعدش یواش یواش در نقاط پر تماس مفصلها و مچ دست و بند انگشتها و آرنج جوشهای ریز به ظاهر آبدار با خارش زیاد نمایان میشه که لحظه به لحظه درناکتر و سفت تر و داغ تر و با خارش وحشتناکتر پیشروی میکنه و بالاخره با خوردن آسیکلویر فرایند معکوس شکفته شدن جوشها به صورت سوختگی سطحی شروع میشه و بالاخره بعد از بیش از یک هفته فروکش میکنه. البته این دفعه رفتم دکتر و به اسمش هم رسیدم این یک واکنش باکتریایی به ویروس تبخال و برخی داروهاست که اسمش هست اریتما مولتی فرم. نتیجه اینکه بعضی دکترا یه چیزایی میفهمن....ابله

پی نوشت دو: یه خواهش مهم با توجه به اینکه فرصت زیادی برای انتخاب مدرسه مناسب و اتخاذ تصمیم قطعی برای مدرسه دولتی و غیر انتفاعی و نهایتا اقدام برای ثبت نام ندارم ممنون میشم تا مامانایی که توی این زمینه تجربه مفید دارن برای گرفتن تصمیم مناسب با راهنماییهاش ارزشمندشون کمکم کنن....مخصوصا از مامانای گلی که توی غرب تهران زندگی میکنن برای معرفی مدرسه خوب محتاج راهنمایی هستم...قلبماچ

به یه دنیا عشق و قدردانی از محبتهای بی دریغتونبای بای