هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

دنیای بی رنگ چه جوریه؟؟؟
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای عزیزم

فرایند بزرگ شدن بچه ها خیلی قشنگه. هر مرحله از رشدشون زیبایی های خاص خودش رو داره. دغدغه هاشون افکارشون اخلاقشون و سئوالاتشون. تازگیها شکل سئوالای گل دختر عوض شده انگار به جنبه های جدیدی از دنیا نگاه میکنه...

میپرسه: چرا هر دو تا چشم با هم باز و بسته میشن و هر کدوم برای خودشون یکی یکی باز و بسته نمیشن؟

هانا: مامان اگه توی دنیا هیچ رنگی وجود نداشت دنیا چه شکلی میشد؟
من:خوب اونوقت همه جا سیاه به نظر می رسید.
هانا: مامان حواست نیست میگم هیچ رنگی ولی سیاه هم جزء رنگاست دیگه.

عاشق جوک و معما شده براش یه کتاب کوچیک جوک گرفتم البته بیشتر برای خودم که درمقابل جوک گفتناش کم نیارم چون ازم انتظار داره هر یکی که اون میگه یکی هم من بگم

میگه یه روز یه هزار پا مهمونی دعوت میشه تا بند کفشاشو ببنده مهمونی تموم میشه.

مامان اگه یه خروس بخواد بره توی یه جزیره وسط یه دریاچه تخم بزاره چطوری باید خودش رو به اونجا برسونه؟
من: خوب با قایق میره.
هانا: مامان حواست نیستا میگم خروس خروس خروس ... هه هه

راستی دندون دوم هانا هم لق شده و ایندفعه یه دندون هم داره از پشتش میاد بیرون اونم با سرعت. گل دختر نگرانه نکنه دندونش همون پشت بمونه و کجو معوج بشه. هر چی بهش میگم که دندونه میره سرجاش ولی بازم نگرانه. خودم هم خیلی مطمئن نیستم آیا واقعا میره سرجاش. امیدوارم.....

شنبه سیزده به در طبق قرار رفتیم پارک نزدیک خونه جالب اینجا بود که یکی از دوستای وب لاگی فرناز جون آنیسای عزیزم هم دیدیم و کلی خوشحال شدم.

آنیسای شیرین زبون مهربون

این هفته یکشنبه هانا رفت کلاس ارف. گفته بودم که از این ترم آموزش فلوتشون شروع شده خیلی عاشق فلوتش شده. کمتر دیده بودم نسبت به آموزشی احساس نشون بده ولی این دفعه به محض رسیدن خونه فلوتش رو در آورد و قسمتهاش رو جدا کرد و برد شست. میگه اگه نشوریمش صداش خوب در نمیاد.

راستی یه دوره کوتاه کلاس کُر هم توی ودا برگزار میشد که هانا رو گذاشتم. وقتی از کلاس اومد بیرون با هیجان گفت مامان نمیدونی صدای خانم معلمون چقدر قشنگ بود توی همه سالن میپیچید. شب که کنار هم دراز کشیده بودیم با من شروع به تمرین سولفژ کرد. میکفت من دو ر می فا سل لا سی رو بخونم و اونم هم زمان لا لا لا رو می تمرین می کرد.

 دوشنبه شب فاطی خانم از رشت برمیگشتند. بعدازظهر بهداد و هانا اول رفتند پارک تا هانا بازی کنه و بعد رفتند دنبال فاطی خانم. منم اومدم خونه تا شام بپزم و خونه رو یه کم مرتب کنم تا فاطی خانم رو بیارن خونمون. آخه اون شب شب تولد فاطی خانم بود. بالاخره بهداد و هانا و فاطی خانم با کیک اومدند. فاطی خانم با سوغاتیها حسابی ما رو شرمنده کردند. خلاصه اینکه تا آخر شب دور هم بودیم.

سه شنبه هم کلاس باله هانا بود. با مامانا تصمیم گرفتیم با مربی های باله صحبت کنیم و خواهش کنیم یه چشم اندازی از پیشرفت کلاس بهمون ارائه کنن و اینکه اگه تمرینهای خاصی هست که باید توی خونه انجام بدن راهنمایی کنن. شاید هفته دیگه جلسه داشته باشیم.

پنجشنبه صبح گفتیم بریم دیدن فاطی خانم برای اینکه از هوای خوب و دوست داشتنی بهار هم استفاده بهینه کرده باشیم تصمیم گرفتیم با هانا با دوچرخه بریم البته بنده هم به فیض پیاده وری نائل شدم. خلاصه از مسیر شهرک کنار شهرک آپادانا رفتیم به سمت فاز سه و از انتهای جاده سلامتی رفتیم به سمت بلوکشون. به نسبت پارسال هانا خیلی بهتر دوچرخه اش رو پا میزنه .

وقتی رسیدیم هانا اصرار کرد که کمکیهای دوچرخه اش رو باز کنم. زنگ زدم به بهداد که موقع اومدن آچار چرخ هانا رو بیاره چون محوطه جلوی بلوک فاطی خانم فضای مناسبی برای تمرین داره. وقتی رسیدیم یه خانمی هاپو کوپولوش رو آورده بود هوا خوری که هانا حسابی باهاش بازی کرد.

عاشق این گلهای فوت فوتیه

بالاخره بعد از ظهر اومدیم پایین بلوک و بهداد کمکیهای چرخ هانا رو باز کرد. و شروع کردیم به تمرین. خوب دوچرخه هنوز یه کوچولو برای هانا بزرگه و پاش درست به زمین نمیرسه بنابراین نمیتونست خوب کنترلش کنه. کلی با من بداخلاقی میکرد که دارم میفتم و هر چی میگفتم تا زمانی که حس نکنم کاملا مسلط هستی ولت نمیکنم به خرجش نمیرفت که نمیرفت. درمجموع کلی ماجرا داشتیم .... 

جمعه هم بهداد و فاطی خانم رفتند بهشت زهرا چون هانا گفت دوست نداره بره من و هانا موندیم خونه تا ناهار بپزیم. اول خونه رو مرتب کردیم و بعد رفتیم خرید. حدود ساعت ده فاطی خانم و بهداد برگشتند و خبر دادن که مهرداد جون اینا هم دارن میان. خلاصه حدود ظهر بچه ها رسیدند. هانا و پارسا کلی بازی کردند کلی خندیدند و کلی اشک هم رو در آوردند. حسابی خوش گذشت.

برنامه شب به خیر کوچولو رو یادتونه؟؟؟  من عاشق صدای گرم و دوست داشتنی قصه گوی این برنامه بودم. میدونستید این برنامه دوباره مدتیه شروع شده و ساعت ٩ شب برای بچه ها قصه میگه؟؟؟

این مدت هانا هم عاشق قصه های ساده و صدای مهربون گوینده این برنامه شده تا جائیکه شبهایی که فرصت نمیشد گوش کنه براش ضبط میکردیم تا بعدا براش پخش کنیم.

این برنامه بهونه خوبی هم شده بود که هانا قبل از ساعت نه شب بی بهونه و با اشتیاق آماده خوابیدن بشه و بره توی تختش منتظر قصه بشه. یه هفته ای میشه که این برنامه ساعت نه اجرا نمیشد فکر کردیم شاید دیگه تموم شده پیگیری کردم و دیدم نه خیر ساعت برنامه به ساعت ده شب عوض شده. نظرتون برای خوابوندن کوچولوها ساعت ده شب چیه؟‌ باید خیلی بررسی کرده باشن تا به این نتجیه مناسب رسیده باشن موافقید؟؟؟اینهمه توجه به بچه ها واقعا جای تشکر و قدردانی داره....دلقک

 

آخر هفته دیگه داریم دو روزه می ریم یزد. شنیدم خیلی قشنگه خیلی وقته دلم میخواست برم و این شهر تاریخی رو ببینم ولی فرصت نشده بود. آخه بهداد هراز گاهی برای کار میرفت یرد آخرین بار قرار بود من و هانا هم همراهش بریم ولی به دلیل گرفتاری من در اداره امکانش فراهم نشد ولی حالا از طرف اداره داریم میریم و اینبار من بهداد و هانا رو با خودم میبرم. میگن هر وقت زمان هر چی برسه مسیرش خودش شکل میگیره. درست میگن مگه نه؟؟؟؟

به امید دیداربای بای