هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

جشن آغاز سال نو نوروز 1390
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی:

کاش میتونستم اونطوری که شایسته است از زحمات و تلاش زیبای کادر مهدکودک بابت مدیریت و برنامه ریزی عالی در تمام طول سال همینطور برای برگزاری جشن نوروزی امسال تشکر کنم.

کاش قلم توانمندی داشتم که میتونست همه حس و حالم رو در طول برگزاری مراسم با دیدن اجرای بچه ها و رفتار متین و لبریز از حس همکاری قشنگشون بیان کنه. ولی فقط قادرم خیلی ساده بنویسم ...تا برای خود هانا در آینده یادگاری بمونه

اول بگم برای برگزاری این جشن از والدین پولی نگرفتند فقط بابت تهیه و دوخت لباس که اگه کاملا منطقی و مناسب بود و من راضی بودم. 

متاسفانه توی این دوره زمونه ناخداگاه این باور برامون تداعی شده که هر جا مسئولیت و مدیریتی هست حس نوع دوستی و وظیفه شناسی جاشو داده به منفعت طلبی و فرصت طلبی برای کسب درآمد بیشتر و جزء القای حس طلبکاری و اینکه همینی که هست میخواهی بخواه نمیخواهی به سلامت.... درک دیگه ای باقی نمونده
خصوصا توی محیطهای آموزشی که بچه ها هم شدند وسیله این هدف .

در این شرایط وجود ذی قیمت انسانهایی که به معنی واقعی کلمه برای بچه ها دل میسوزونن و پرورش احساسات اونها و دادن درسهای مناسب زندگی بهشون در درجه اول اهمیت قرار داده و در این راه از آسایش و آرامش خودشون مایه میزارن واقعا تعجب داره. رفتار خوب و مناسب همه مربیان مهد نشون از وجود یه مدیر فوق العاده مدبر و عاشق داره که حس مسئولیت رو به خوبی در وجود تک تکشون عجین کرده.

و اما برنامه مهد : اول از همه برای برنامه جشن هر گروه سنی یعنی بچه های مهر یک دو سه چهار ساعات و روزهای مشخصی اختصاص داده شده بود نه مثل تجربه ای سال گذشته در مهدکودک دیگه ای داشتم که دو ساعت برای همه بچه های مهد اونم توی حیات کوچیک زیر آفتاب سوزان و گرم.

برنامه مهر سه یعنی گروه سنی پنج سال بعد از ظهر روز پنج شنبه دوازده اسفند از ساعت دو الی هفت بود. بعد از ورود به والدین یک برنامه زمانبندی اجرا دادند که توی اون مشخص شده بود که از کجا دیدن کارگاههای مختلف اجرای برنامه بچه هاشون رو باید دنبال کنن. آخه مطابق گروه بندی بچه ها والدین هم در چهار گروه دوستی کمک مهربونی و شادی تقسیم بندی شده بودن و هر گروه از والدین با بچه های خودشون در فضای مهد گردش می کردند.

برنامه ما همراه با گروه دوستی بود که کارگاه اول جشن نوروزی در مهر دو کارگاه بعدی تمرینات تنیس و آیروبیک در مهر یک ، کارگاه سوم کارگاه موسیقی ارف و هماهنگی بدن در مهر سه و کارگاه آخر آموزه های دینی و مهارتهای زندگی در مهر چهار و درنهایت نوبت پذیرایی با آش رشته بود.

زمانبندی اجرای برنامه ها در هر کارگاه و نظم و ترتیب حاکم در انتهای برنامه هر کارگاه و چرخش بچه ها و والدین به همراه هر گروه واقعا تحسین برانگیز بود.

اول از همه در شروع برنامه شعار قشنگ مهد یعنی "یکی برای همه و همه برای یکی" در منتظر موندن همه بچه ها برای اومدن یکی از شصت نفر گروه سنی پنج سال که به دلیل ترافیک حاصل از بارش بارون اون روز با تأخیر به مهد رسیدن، کاملا اثبات شد.

مورد قشنگ دیگه ای که توی اجرای بچه ها به چشم میخورد حس همکاری و کارگروهی و هماهنگی اونا بود بطوریکه در طول اجرای نمایشها و خوندن شعرها هیچ کدوم از مربیها دخالتی نمیکردند و بچه ها خودشون همدیگر رو اصلاح میکردند و بهم کمک میکردند که صحنه  درست چیده و اجرا بشه. 

مورد دیگه اینکه هانا در تمام طول برنامه شاد و خوشحال و متین و پر حوصله بود.

در کارگاه اول یعنی کارگاه جشن نوروزی بچه ها همه منتظر موندن تا دوستشون که البته توی گروه دیگه ای بود برسه در حالیکه مدیر مهد پشت بلندگو از بچه ها بابت این منتظر موندن تشکر میکرد. بعد از رسیدن دوستشون رانا نمایش شروع شد.

اسم نمایش: جشن آغاز سال نو
اعضای گروه دوستی و بازیگران نمایش:علی بهاری نیا (عمو نوروز)، آراد تکی یار (اسپند)، هستی رحیمی (آتیش چهارشنبه سوری)، ایلیا داوودی (آجیل چهارشنبه سوری)، ساینا امیری (سیب سفره هفت سین)، ریحانه پیروز (سیر سفره هفت سین)، رسا مصطفی زاده (سمنو سفره هفت سین)، هانا علاقبند(سنجد سفره هفت سین)، آرتین عبدی امیری (سکه سفره هفت سین)، شایان نکویی (سکه سفره هفت سین)، هستی نکوراد(سنبل سفره هفت سین)، ساینا باغی (سبزه سفره هفت سین)، نیکان عظیمی  (حاجی فیروز)، سوگول گلشنی (ننه پیرزن)

بچه ها در انتظار اعلام آغاز برنامه 

ساینا،ریحانه، رسا، هانا،آرتین،شایان
درحال شیطونی

بقیه برنامه در ادامه مطلب


  

بچه ها در حال اجرای دعای آغاز برنامه
الله النور و السماوات و الارض (٢)
خدا نور آسمان و زمین است (٢)
ای خدا ای خدا بگیر دست ما را.....

ایلیا و هستی در حال اجرای مراسم چهارشنبه سوری
زردی تو از من سرخی من از تو
صحبت راجع به حکمت آجیل چهارشنبه سوری و نذر آجیل مشکل گشا

سوگول در نقش ننه پیرزن درانتظار بهار و عمو نوروز
همه جا رو جارو کردم خونه تکونی کردم.....

نیکان در نقش حاجی فیروز
ارباب خودم سلام و علیکم ارباب خودم سرت رو بالا کن....

هانا در حال اجرای شعر سنجد
من سنجدم پیرهن گلی سرخ و سفید و توپولی
با ناز و اطوار و ادا می نشینم پیش شما

و واقعا هم چقدر با ناز و اطوار و ادا و
چقدر بامزه شونه هاش رو با ضرب آهنگ تنبک تکون میداد

آرتین و شایان در جال خوندن شعر سکه

هستی سبزه، هاناسنجد، ساینا سنبل در وسط سفره هفت سین

بچه ها در حال خوندن دعای یا مقلب القلوب و الابصار
و بازسازی لحظه تحویل سال نو با در کردن توپ و آهنگ تحویل

بعد نوبت حاجی فیروز و همکارش بود که در قالب نمایش طنز سنتهای از یاد رفته چهارشنبه سوری رو یادآوری کردن سنتهایی از قبیل حکایت قاشق زنی و آجیل چهار شنبه سوری و پریدن از روی آتیش و کوزه شکستن و فال گوش ایستادن و سیاه کردن صورت با خاکستر آتیش توسط معتمد محل و رفتن به در خونه اهل محل برای گفتن عیبهای سال گذشته جهت رفع اونها و ...

اجراشون اونقدر قشنگ بود که بچه ها از خنده ریسه رفته بودند و بعد رقص و پایکوبی با حاجی فیروز

کارگاه دوم در مهر یک: تنیس و آیروبیک و حرکات ورزشی

بچه ها تک تک با تنیس به توپهای با وزنهای مختلف که عکس العمل متفاوتی رو نیاز داشت ضربه زدند.
تعداد توپها هشت تا بود و هانا موفق شد به هر هشت توپ رو ضربه بزنه

بعدش بچه ها به ترتیب روی ترامپلی به انجام حرکات نرمشی پرداختند
هانا روی ترامپلی

کارگاه سوم در مهر سه: موسیقی ارف و هماهنگی بدن

شعر اول:

show me something red
hear is something red
show me something blue
hear is something blue.........

یه شعر انگلیسی همراه با هماهنگی حرکات ریتمیک بدن

I am a butterfly I can fly round and round...
I am a rabit I can jump up and down...
I am a bird I can fly round and round...

اجرای موسیقی با آلات مختلف موسیقی

خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می دانم
خنده کنم من دست بزنم من پا بکوبم من شادانم
در دلم غمی ندارم زیرا هست سلامت جانم ...

I am so happy and grate I know the value of life
I am laughing I am claping I am .....   I am young
I've got no pain in my life because my body is healthy
....
بعدش هم اسپانیاییش رو خوندن

نمایش:
گرگ سیاهی در نیمه های شب
رفت آهسته به سوی گوسفندان
گوسفندان در خواب آرامی بودند در پناه شبان مهربان
ناگهان سگ گله بیدار شد از وجود گرگه خبردار شد
کرد واق و واق واقو واق واقو واق واق
یکهو بیدار شد ز خواب آن شبان
با ضربه چوب خود زد به گرگه
گرگه ز کار خودشد پشیمان

اجرای ارف:
ما کودکان میخوانیم
می خوانیم و می دانیم
با ساز و آواز ما
دنیا چه زیباست

اینم یه شعر اسپانیایی همراه با حرکات ریتمیک
پیو پیو پیو کونتو .....

یه شعر اسپانیایی دیگه همراه با بازی

آخر سر هم بچه ها طبلک کوچیک دست سازشون رو که با لیوان و لوبیا درست کرده بودند به مامان و باباشون هدیه دادند و بعد
همه بچه ها و مامان باباها دور سالن حلقه زدند و شعر سلام سلام رو باهم اجرا کردند و
بعد همه توی همون دایره نشستند زمین و شعر و بازی کلاغ پر رو با راهنمایی عمو کیانوش اجرا کردیم و هر حیوونی که میگفتیم یکی از بچه ها که فقط خودش میدونست اون بود وسط میومد و شعری میخوند و میرقصید و برمی گشت مینشست.

توی این کارگاه به من بیشتر از همه خوش گذشت

کارگاه چهارم در مهر چهار: آموزه های دینی و مهارتهای زندگی

برنامه اول اجرای نمایش پنج انگشت طراحی شده توسط خانم هدایتی مربی آموزه های دینی بچه ها که کتابشون هم منتشر شده

پنج نفر داشتن بازی میکردن یهو دوتاشون دعواشون شد
اولی گفت:از همتون گنده ترم میزم
دومی گفت:از همتون قوی ترم موهاتون رو میکنم
سومی هم هی گفت: زبون درازی میکنم، للی لولی ، مسخره بازی میکنم للی لولی
چهارمی گفت: وای وای وای بچه ها... کار بدیه دعوا
پنجمی گفت:درسته که من کوچیکم اما یه آیه بلدم .... می خواین بگم

اولی پرسید: آیه چیه بچه جون؟ میشه بگی برامون؟
پنجمی گفت: آیه همون حرفهای خوب خداست .... برای ما ادماست....
دومی پرسید: آیه ها جاشون کجاست؟
پنجمی گفت: آیه ها تو قلب ماست.... شماره آیه ها توی کتاب خداست
سومی پرسید: اسم کتاب خدا رو اول بگو برامون
پنجمی گفت: اسم کتاب خدا قرانه بچه ها جون
چهارمی گفت : ما آیه ها رو دوست داریم، لطفا بگو یاد بگیریم
پنجمی گفت: می خوام بگم "ولا تنازعوا" چیه
یعنی دعوا نکنین، دعوا کار بدیه، بیایین با هم بازی کنیم، دست بزنیم شادی کنیم
عمو زنجیر باف چطوره؟؟؟؟

بعد بچه ها دست همو گرفتند و با هم عمو زنجیر باف بازی کردند.

برنامه دوم: اجرای یه نمایش به زبان اسپانیایی درمورد مضرات تقلید بود
منکه جزئیات حرفاشون رو نمیفهمیدم 
ولی معلوم بود هر حیوونی میومد از رفتار یه حیوون دیگه تقلید کنه دچار دردسر میشد و یه گروه چهار نفری نجات و راهنما هم بودند که به حیوونهای دچار دردسر شده کمک میکردن که هانا به همراه علی و ساینا و آراد توی این گروه بودند

بعدش هم اجرای یک میزگرد نقد و بررسی نمایش توسط بچه ها به زبان انگلیسی
و بعد پرسش و پاسخ بچه ها و والدین در مورد نمایش

آخر سر هم پذیرایی با آش رشته همراه با موسیقی آش رشته سودابه سالم

بعدش هم عکسای یادگاری بچه ها با هم

سفره هفت سین مهد کودک

درآخر برنامه خانم هدایتی مدیر مهد به همه بچه ها یک عیدی داد و یک کتبچه پیک نوروزی برای تک تک سیزده روز تعطیل ایام عید

 هانا در تمام طول برنامه خوشحال و شاد بود و اصلا خسته و یا بی حوصله نشد.  رفتارش هم فوق العاده متین و خانومانه بود حتی وقتی در نمایش آخر همکلاسیش علی به دلیل خستگی یه کمی قلدر بازی درمیآورد هانا با کمال حوصله به شوخی و خنده تندی علی رو رد میکرد. و با ساینا میخندید و برخلاف تصور من و شناختی که ازش داشتم اصلا عصبانی نشد. یواش یواش دارم به این نتیجه می رسم جاهایی که من حضور مستقیم نداشته باشم هانا میدونه چطور باید درست رفتار کنه و این خیلی امیدوارم کننده است.

بهت افتخار میکنم عزیز دل من

 

اونچه نوشتم همه اون چیزی نبود که اجرا شد فقط بخش کوچیکی از برنامه ها بود که یادم مونده بود

امیدوارم از این طول و تفصیل خسته نشده باشید
 فقط امیدوارم تونسته باشم تصویری هرچند کمرنگ از الگوی کوچیکی از عشق برای کسانی که جایی دست اندر کار پرورش بچه ها یعنی آینده سازان این کشور هستند داده باشم.