هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

گاهی خنده گاهی گریه آخه این چه کاریه ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

امروز جشن باله مؤسسه بود بدترین قسمت این جشن این بود که باباها سهمی از دیدن پیشرفتهای بچه هاشون نداشتند و دیگه اینکه سر تقسیط هزینه های برگزاری این جشن بین مسئولین و والدین حرف و حدیث زیادی پیش اومد.

مبلغی که اول درخواست کردند خیلی غیر منطقی و ناجوانمردانه بود. به دو دلیل اول اینکه قرار نبود باباها بنده خداها فیضی از این برنامه داشته باشن حتی در قالب عکس چون اجازه گرفتن یه عکس کوچیک هم نداشتیم و دوم اینکه قرار نبود لباسی که در اصل به بهانه تهیه اون هزینه تعیین کردند به بچه ها تحویل داده بشه.

خوب حساب دو دو تا چهارتا بود دیگه. تقریباً صدای همه در اومد در نهایت با دریافت دو سوم مبلغی که تعیین کرده بودند رضایت دادند البته از بقیه شرایطشون هم کوتاه نیومدند.

خلاصه اینکه الان که جشن تموم شده و با دیدن این که بیشتر برنامه جشن به باز اجرای برنامه بچه های بزرگسال جشنواره موسیقی فجر اختصاص داده شده بود علاوه بر اون در مقایسه با برنامه جشن نوروز مهد(موضوع پست قبلی)، به شدت احساس میکنم کم آوردم. تازه برای همین برگزاری در این سطح هم کلی منت سرمون گذاشتن.

اینا رو گفتم که یادگاری بمونه جشنی بود ولی عکسی نبود هزینه ای بود ولی رضایتی نبود در مجموع اگه یادگاریی بمونه همین خاطره است در قالب چند جمله.

برنامه کلاس هانا رقص دلقک بود که نه ربطی به حرکات باله داشت نه پیشرفتی نسبت به ترم گذشته و بدتر از همه نه هماهنگی تحسین برانگیزی بعد از اونهمه ساعاتی که ما رو برای تمرین بچه ها کشوندند مؤسسه. و بدتر از بد اینکه برنامه بچه های ما یکی مونده به آخر بود. فکرش رو بکنید از ساعت دو ما رو کشوندن اونجا و ساعت شش نوبت اجرای بچه های ما رسید خسته و گرسنه و تشنه حتی بهشون مجال نداده بودند که خوراکیهاشون رو بخورن.

البته ناگفته نمونه بچه ها خودشون روی صحنه خیلی شارژ و خندان بودن. من حالم خوب نبود چون قبل از شروع برنامه بازم هانا سر به سرم گذاشته بود. کلی شاد و خندون آماده اش کرده بودم چون بعد از جشن هم قرار بود بریم جشن تولد پارسا.

وقتی رسیدیم مؤسسه فرنوش اومد یه چیزی به من بگه که هانا گفت مامان با فرنوش حرف نزن حالا از فرنوش اصرار که حرفش رو بگه از هانا انکار که گوشای منو بگیره و نگذاره. آخر سر هم به من گفت تو فرنوش رو از من بیشتر دوست داری. منو میگی یعنی کارد بهم میزدی خونم در نمیومد چون هفته گذشته هم خونه فاطی خانم سر بادکنک دادن به پارسا این بازی در آورده بود و من به خیال خودم حسابی باهاش صحبت کرده بود و توجیهش کرده بودم ولی اونجا سنگ رو یخ شدم.

بهش گفتم هانا من برای شما توضیح داده بودم که جای هر بچه ای کجای دل مامانشه ولی اگه شما هنوز اینجوری فکر میکنی پس حق با شماست.

اینو که گفتم زد زیر گریه که پس بگو بهم دروغ گفتی که منو از همه بیشتر دوست داری

دیگه قاطی کردم دستش رو گرفتم و آروم گفتم بریم خونه هانا لازم نیست توی جشن شرکت کنی .... شب هم تولد پارسا هم نمیریم....

بچه ها خوب میفهمن که کی مامانشون جدیه و کی داره فقط تهدید میکنه. ولی اون روز من کاملا جدی بودم و هانا اینو خوب فهمید. هنوز به در نرسیده شروع به عذرخواهی کرد ولی دیگه فایده نداشت. تا کنار ماشین رفتیم و هی گریه کرد.

دائم میگفت دیگه این حرف رو نمیزنم قول میدم مامان شوخی کردم میدونم منو از همه بیشتر دوست داری قول میدم با فرنوش مهربون باشم قول میدم باهاش حرف بزنم.

دیگه دلم طاقت نیاورد نشستم و بغلش کردم فشارش دادم ... آخه خدایا چرا باید اینقدر حساس باشه.... چرا امروز ....

دردسرتون نمیدم دست و صورتش رو شستم و برگشتیم و دیگه حالش خوب شد خیلی خوب و شاد و خندون فقط میخواست اعصاب منو بهم بریزه. البته حکایت ما حکایت مرغ و تخم مرغه .... و بعدش هم که برنامه جشن و عدم رضایت من

بعد از جشن رفتیم دنبال فاطی خانم تا بریم تولد پارسا ولی توی ماشین هم با فاطی خانم بد تا کرد. اصولا از بد از فوت آقا ضیا خدا بیامرز رفتار هانا با فاطی خانم بد شده خصوصا وقتایی که پیش بینی میکنه که قراره محبت فاطی خانم به پارسا رو ببینه. به این ترتیب باز کلی منو ناراحت کرد تا حدی که گفتم میریم فاطی خانم رو میرسونیم خودمون بر میگردیم خونه ......که دیگه بعد از اون تغییر رویه داد و بنای شوخی گذاشت و قضیه به خیری ختم شد.

 نریمان و پارسا و هانا
تولد دوسالگی پارسا

هانا خوشحال از گرفتن کادو

هانا در حال مذاکره با نریمان برای راضی کردنش به باز کردن جعبه کادوییش

 وقتی از این اتفاقا میفته تا مدتی زیادی سطح انرژیم حسابی پایین میاد و تا دوباره شارژ بشم طول میکشه. این چند وقت هم من حساسم هم هانا نمیدونم چرا یه بخشیش مربوط میشه به کلافگیش بابت سرفه هاش و کم طاقتی من بابت طولانی شدن دوره درمان.....