هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خداحافظ کودکی
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی:

این هفته بهداد یه جراحی کوچیک داشت. خیلی جدی نبود فقط یه توده کوچیک چربی بود پشت گردنش و درش آورد.

سرفه های هانا هم خیلی بد شده تقریباً شبها نمی خوابه. هفدهم بهمن بالاخره براش از دکتر خلیل زاده وقت گرفتم البته بین مریض. شماره و آدرسشون رو از یکی از دوستای عزیز وب لاگی گرفته بودم. دکتر تشخیص عفونت شدید سینوس و خفیف ریه دادن و کلی دارو نوشتن. از قرصهای سینگول ایر ضد آلرژی گرفته تا آنتی بیوتیک کلاسید و اسپری بینی و دهان که البته بعد از خرید داروها و رسیدن به خونه به دلیل مخالفت بهداد با خوردن داروهای کورتون دار درمان رو همون شب شروع نکردیم.

بهداد بعد از مشورت با یکی از دوستای پزشکش نوزدهم بهمن هانا رو برد پیش یه پزشک طب سنتی توی بیمارستان امام خمینی و با کلی داروی گیاهی از جمله پودر زکام و پودر قابض ساده و گل قند و شربت صدری و... اومدند خونه.

بعد از اینکه هر دو دسته دارو رو گذاشت روی کانتر آشپزخانه از من سئوال کرد حالا چی کار کنیم و کدوم مداوا رو پیش بگیریم.

منم گفتم با طب رایج موافق ترم چون خیری از طب سنتی ندیدم. ولی نظر بهداد درمان با داروهای گیاهی بود و معتقد بود برای سن پنج سال استفاده داروهای کورتون دار خیلی صلاح نیست. تعبیر خودش انداختن نارنجک توی حیات خلوت برای از بین بردن یه موش بود.

خلاصه با اینکه دلم خیلی راضی نبود ولی برای تبعیت از نظرات فیلسوفانه همسر گرامی مداوای طب سنتی رو پیش گرفتیم. دکتر ناظم قول داده بود یه ماهه سرفه ها قطع میشه و ما هم که ساده فکر کردیم یه ماه اینور و اونور خیلی فرقی نمیکنه این یک ماه هم روی همه روزهایی که صبر کردیم.

البته به توصیه خانم دکتر خلیل زاده کل عروسکهای پولیشی هانا از روی دیوار جمع شد و اینم عروسکهای بسته بندی وکیوم شده و خود گل دختر که بر اریکه قدرت تکیه زده.

 هانا گلی در حالیکه حاضر شده بره خونه مامان بهداد تا مامانش با فراغ بال اتاقش رو بتکونه

اینم از دیوار خالی اتاق گلی خانم

بهداد هانا رو برد گذاشت خونه فاطی خانم و برگشت کمک من برای خونه تکونی اتاق هانا. تا بهداد برگرده من تمام اتاق خانمی رو به سالن انتقال داده بودم و اساساً اتاقش رو تکوندم.

بالاخره تا شب کار اتاق گل دختر سر و سامون گرفت. همه اسباب بازیهاش رو بردیم توی تراس و شستیم و خشک کردیم و جابه جا کردیم. بعد ا زتموم شدن کارمون رفتیم دنبال هانا.

ظاهراً پنج دقیقه قبل از رسیدن ما به خونه فاطی خانم هانا جان بنای شیطنت و دویدن گذاشته بود و هر چی فاطی خانم تذکر داده بوده که بس کنه توجه نکرده تا اینکه بالاخره میخوره زمین و لب و دندونش زخمی میشه. به این ترتیب سرعت فرایند لق شدن دندون شیری گل دختر ناچاراً سریع تر شد و وقتی رسیدیم خونه به اصرار هانا که دیگه از این لق بودن دندونش کلافه بود با نخ براش کشیدمش و دندون کوچولو رو گذاشتم کف دست دخترک شجاعم.

 باورم نمیشه که با افتادن این دندون عجول درست یک هفته بعد از فوت کردن شمعهای کیک پنج سالگی شمارس معکوس فرایند خداحافظی با کودکی هم رسماً آغاز شده.

دختر ملوسم عزیز دلم .... کمی آروم باش و به اطرافت نگاه کن به جاده زندگی توجه کن و سعی کن تا زیباییهای بی نظیرش رو با چشم دل ببینی.

با همه وجودم آرزو دارم که لذت و حظ کاملی از این مسیر سراسر عشق و برکت داشته باشی. دوستت دارم.