هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

من کی هستم؟
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱  کلمات کلیدی:

سلام اسم من هانا است. هانا در زبان ژاپنی به معنی "گل - حالت زیبای یک زن" به یونانی به معنی : "شکوفه" به انگلیسی به معنی : "بخشنده" و در زبان ایرانی یک اسم کردی است و به معنی "نور چشم امید پتاه" است.

من در تاریخ 1/1/1426 - 11/11/1384 یا 31/1/2006 در ساعت 15 و ۵ دقیقه به این دنیا قدم رنجه کردم. مامان سمیرا و بابا بهدادم عاشقم هستند.

الان که این وب لاگ را برام ثبت کردند درست سه سال و شش ماه و بیست روزمه و حسابی شیطون شدم بابام میگه اثر مهدکودکه ولی مامانم میگه ژن سمیرا کوچولو فعال شده.

قراره تا وقتی خودم بتونم بنویسیم مامام از شیرین کاری هام بنویسه. قراره تو هر پست دو بخش باشه یکی  خاطرات دوران جنینی نوزادی نو پایی و یکی هم ماجراهای روزانه من البته اگه من بهش مجال بدم که بنویسه.

احساسات من فوق­العاده قویه و حس شیشم  بالایی هم دارم بنابراین همه باید حسابی مراقب باشن چون خیلی سریع بهشون بازخورد میدم. گاهی مامانم بهم میگه استاد آخه خیلی از سئوالات و ابهاماتش رو جواب میدم . البته من هنوز نمیدونم چطوری قراره وقتی بزرگ شدم برام توضیح بده.

ما هفته پیش به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم من این خونه رو خیلی دوست دارم چون هم نزدیک خونه مامی و بابابزرگیه ( مامان و بابای بابام) و هم نزدیک خونه مامان مهینه (مامان مامانم).

من خیلی قانونمند هستم وقتی چیزی برام قانون بشه دیگه نه خودم ازش سرپیچی میکنم و نه میزارم دیگران ازش گریز بزنن. مثلاً من شبها ساعت 9 میخوابم قبل از خواب باید جیشی کنم لباس خواب بپوشم و مسواک بزنم . اگر یه وقتی موقع برگشتن از مهمونی توی ماشین خوابم ببره به محض اینکه منو بزارن توی تختم از خواب بیدار میشم و اصرار میکنم که باید مسواک بزنم اینجوری مامانمو میره سرکار. البته پیش خودمون بمونه یه کمی هم سرسختیه و لجبازیه.

مامانم شبها باید حتماً برام قصه بگه تا بخوابم البته چون من هر شب یه قصه جدید میخوام خیلی وقته که دیگه مامانم هر شب از خودش قصه میسازه. تا قبل از اینکه بیاییم این خونه مامانم شبها کنار تخت من میخوابید. من بهش اختیار داده بودم که از بین سه کار قصه گفتن و مشت و مال بدنم  و خاروندن پشتم یکیشو انتخاب کنه تا بخوابم ولی یواشکی به شما میگم که آخرش هر سه تاشو هم انجام میداد تا خوابم ببره .

از وقتی اومدیم خونه جدید چون اتاقم کوچیکه مامانم نمیتونه پای تختم بخوابه برای همین بهش اجازه دادم که فقط تا وقتی خوابم نبرده کنارم بشینه و برام از کتاب قصه ها یه قصه بخونه و بعد بره سرجاش بخوابه. بنابراین تقریبا یه هفته ای میشه که تنهایی توی اتاقم میخوابم.

"ای خدای مهربون همه بچه ها را برای پدر مادراشون و همه پدر و مادرا رو برای بچه هاشون حفظ کن تا همیشه در کنار همدیگه شاد و سلامت و خوشبخت باشن" الهی آمین 

این منم توی ماشین