هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

شاهنامه و بالرین کوچک
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧  کلمات کلیدی:

این روزها هانا عاشق داستانهای شاهنامه شده. یه بار که رفته بودیم کتابفروشی یکی از کتابهای شاهنامه رو که البته برای گروه سنی نوجوان بود خریدم تا خودم با داستانهاش بیشتر آشنا بشم و بعد سر موقع مناسب برای هانا تعریف کنم یا بخونم.

یه شب وقتی هانا داشت میخوابید شعر به نام خداوند جان و خرد کزین اندیشه برنگذرد رو برام خوند. ازش پرسیدم میدونی شاعر این شعر کیه گفت حافظ. گفتم نه این شعر مال شاهنامه فردوسیه و به این ترتیب بود که یاد کتابی که خیلی وقت پیش خریده بودم افتادم و قصه از اینجا آغاز شد .....

هرشب بخشی از کتاب رو براش میخوندم تا جایی عاشق شور و هیجان این قصه ها شد که بعد از تموم شدن یه دور دوباره خواهش کرد از اول بخونم. جالب اینجاست که با تمام شخصیتهای داستان یه جورایی عجین شده و اشتباهات داستان سرایی از لحاظ توالای زمانی رو هم میگیره. مثلا اینکه سیاوش که مرده بود پس اینجا چیکار میکنه یا اینکه الان که داری این قصه رو میخونی پادشاه ایرانیان کیه؟؟

البته اونچه که مسلمه موقع خوندن کتابها باید اونقدر هوشیار باشم که از جمله های جایگزین مناسب در جای جای جنگها و پیکارهای فراوونی که دایم در شرف وقوعه استفاده کنم.

باورتون میشه یکی از دندونای کوچولوی شیری پایینی هانا لق شده؟ منکه اولش کلی نگران شدم برای همین هم سریع بردمش دکتر ولی آقای دکتر بعد از معاینه گفت که دندون اصلی داره میاد بیرون و دندون فهمیده شیری به موقع لق شده. ضمن اینکه افتادن دندونای شیری در بازه زمانی یکسال قبل و بعد از هفت سالگی اتفاق میفته و این دختر عجول ما برای بزرگ شدن مثل همیشه زودتر از وقتش تحول رو آغاز کرده

با وجود تغییرات اینچنینی که خبر از سرعت بزرگ شدن فسقلیها میده نشستن و گذر عمر دیدن خیلی لذت بخش تر میشه. 

بعد از دکتر رفتیم کتابفروشی تا کتابی مربوط به دندان شیری پیدا کنم و هانا رو برای افتادن دندونش آماده کنم و البته یه جایزه به عنوان هدیه فرشته.

اینجا بود که با دیدن کتاب دندان شیری فرانکلین با مجموعه کتابهای فرانکلین آشنا شدم و مجموعه کاملش رو براش خریدم. من عاشق تصاویر زنده و شاد کتاب و داستانهای ساده و شیرینش شدم. هانا هم خیلی خوشش اومد و به لطف آرامش درون این کتابها فعلا از هیاهوی قصه های شاهنامه خلاص شدم.

داستان کتاب لق شدن و افتادن دندون شیری رو به عنوان نشونه ای از بزرگ شدن بچه ها به تصویر می کشید و کادویی فرشته ها رو هدیه جشن و سرور و شادی به این مناسبت فرخنده.

و اما قراره فردا بالاخره بریم مسافرت. این روزها خیلی بی حوصله هستم. امیدوارم این سفر حال و هوامو عوض کنه.

راستی شده بعضی وقتها دلتون بخواد یه نفر رو اونقدر محکم بغل کنید که باهاش یکی بشین. خوب امروز یکی از اون بینهایت روزهایی بود که دلم میخواست هانا رو محکم توی بغلم فشارش بدم و میتونید حدس بزنید بعدش چی میشه؟؟؟؟؟

 وقتی حسابی کلافه اش میکنم دست از سرش بر میدارم و اونوقت میگم چرا این بچه اونقدر کفری میشه.