هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

اندر احوالات ما
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی 
از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی

 

سلام به دوستای عزیزی که قد یه دنبا دلم براشون تنگ شده بود

اول از همه عذرخواهی کنم بابت غیبت طولانیم و تأخیرم در پاسخ به کامنت­های پر از لطف و محبتتون و تشکر کنم بابت همه پیام­های تبریک پر از عشقتون که برای تولد هانا گذاشته بودید.

خصوصاً متاسفم بابت اینکه دوستای خیلی خیلی عزیزی رو نگران و دلواس کردم. راستش باید اعتراف کنم واقعا شگفت­زده شدم وقتی با این همه پیام پر از نگرانی مواجهه شدم چون اصلا تصورش رو هم نمی­کردم اینطوری بشه.

هیچ توجیهی بابت غیبتم ندارم به جز اینکه بگم تصمیم نداشتم اینهمه مدت ننویسم و واقعاً توی یه زنجیره­ای از اتفاقهای کوچیک کوچیک پشت سر هم گیر افتادم. اساس نبودنم این بود که نمی­خواستم با یه احساس خالی از عشق و انرژی بنویسم دلم نمی­خواست دوباره از مریضی و بی­حوصلگی و خستگی و نگرانی و... بنویسم.

راستش بعد از این همه مدت نوشتن خیلی سخته ولی اعتراف میکنم همون اول یعنی یه هفته بعد از آخرین پستم وقتی از سفر برگشتیم به رسم عادت یه پست نوشتم که آپ کردنش رو موکول کردم به فرداش برای گذاشتن عکسای سفر که اومدن اون فردا تا امروز به طول انجامید.

خلاصه­ای از اتفاق­های این مدت رو برای ثبت توی خاطرات هانا و درد و دل با دوستای خوبم می نویسم و برای جریمه خودم در هر مورد یه پست به تاریخ خودش بی حرف پیش بعداًترها میزارم:

اول از همه بهمن ماه به دلیل تقاضا و اصرار هانا، سرویس مهد ثبت نامش کردم. به این ترتیب هر روز ساعت سه و نیم با سرویس می­رفت خونه فاطی خانم. پذیرفتن این درخواست دو تا دلیل داشت یکی اینکه می­خواستم حالا که هانا خودش داوطلب تجربه استقلال شده این فرصت رو بهش داده باشم.

دوم اینکه این موضوع فورس خوبی بود که به بهونه هانا حداقل روزی یکی دو ساعت پیش فاطی خانم باشیم تا از تنهایی در بیاد. چون تجربه نشون داده بود با وجود مشغله­های کاری و کلاس­های بعد از ظهر هانا، برنامه­ریزی برای این دیدار بیشتر از هفته­ای یکبار واقعا مشکل بود.

به هر حال با وجود اینکه با کم شدن ساعت­های کاری از چهار و نیم به دو و نیم اختلاف زمانی ساعت رسیدن ما به خونه مامی با ساعت رسیدن سرویس هانا به اونجا به پنج یا ده دقیقه بیشتر نمیشد ولی چون پشت این تصمیم یه هدف دیگه خوابیده بود تا آخر ماه بهمن ادامه پیدا کرد و خوشبختانه به دلیل کامل شدن تجربه هانا توی همون یک ماه و عدم استقبال فاطی خانم (به دلیل نگرانی بابت سرفه های هانا) موضوع منتفی شد.

این برنامه خودش کلی خسته­ام می­کرد چون خودتون می­دونید وقتی از سر کار خسته و کوفته بر می­گردی بهترین جایی که می­تونی یه کم رفع خستگی کنی خونه خودته.

به این ترتیب فاصله زمانی رسیدن از اداره و شروع کلاس هانا رو خونه مامی سپری می­کردیم و بعدش هم که نوبت کلاس­های بعدازظهر بود و بعد رسیدن خونه و تند تند آماده کردن شام و آماده کردن جوشونده­های پر زحمت و هزار جور به کار بستن خلاقیت برای خوروندن داروهای تلخ گیاهی به دخملکم و بعد خوابوندنش.

راستش درست بعد از سفر سرفه­های هانا به قدری شدید شد که شب­ها خوابش نمی­برد. بالاخره به لطف بعضی دوستای گل که تلفن یه متخصص آسم و آلرژی رو قبلا ازشون گرفته بودم بردمش دکتر و تازه کاشف به عمل اومد که هر چهار تا سینوش گل دختر به علاوه ریه­اش عفونت داره و دکتر نازنین هم بستش به عنواع و اقسام داروهای ضد آلرژی و آنتی بیوتیک قوی و اسپری بینی و دهان و ... که پس از خریدنشون با مخالفت آقای پدر برای مصرف داروهای کورتن دار و به پیشنهاد و همت خودشون دخترکم رفت پیش پزشک متخصص طب سنتی بیمارستان امام خمینی و اینبار با کوهی از داروهای گیاهی و جوشونده و شربت بد مزه مواجه شدیم و هزار جور ترفند برای خریدن ناز و ادای جیگرکم برای خوروندن اینهمه دارو اونم صبح و ظهر و شب ...

خوب دیگه فکر می­کنید چقدر اعصاب برام میموند که بتونم به اینجا هم سر بزنم. البته این وسط از جراحی پیش اومده برای بهداد هم بگذریم می­رسیم به مراسم سه گانه تولد هانا و لق شدن دندون شیریش و نگرانی من بابت لق شدن زود هنگام در آستانه پنج سالگی (همون دندون عجولی که در آستانه پنج ماهگی هانا برای بیرون اومدنش خواب و خوراک رو از بچه­ام و خودم گرفته بود) و بردنش دکتر و دلگرمی یافتن با این نوید که خیلی هم زود نیست و باید خدا رو شکر کنم که دندونه زحمت کشیده و به موقع لق شده چون دندون عجول دائمی داره میاد بیرون و حداقل از خرج اورتودنسی رهایی یافتیم. دندونی که حدود دو هفته (بیست و یکم بهمن) بعد از تولد هانا بازم به پیشنهاد خود دختر با شهامتم با نخ براش کشیدم فرشته مهربون همون شب یه جایزه خوشگل بابت بزرگ شدن دخملکم براش آورد.

و باز این وسط میگذرم که چقدر ناراحت شدم که بعد از شرکت در دو جلسه چهار ساعته تمرین برای جشنواره موسیقی فجر تصمیمشون عوض شد و قرار شد برای قسمت هم راهی حرکات موزون با موسیقی، فقط بچه های بالای نه سال حضور داشته باشن ... و به این ترتیب گروه سنی هانا حذف شدن. البته این دوره مصادف بود با تشدید سرفه های هانا و بی حالی و کم حوصلگی شدیدش.

اما تنها دل خوشیم این بود که حداقل ثمره تلاش گل دختر رو توی جشنای قشنگ و کنسرت­های پایان سالش قابل تقدیر دیدم. اول از همه دوازدهم اسفند جشن پایان سال توی مهدکودک برگزار شد که با دیدن مدیریت و برنامه­ریزی عالی مسئولین این مهد که خبر اهمیت زیادی که به بچه ها میدادند داشت از خوشحالی میخواستم گریه کنم. بعدش هم نوزدهم کنسرت باله داشتن و نهایتاً بیست و دوم اسفند کنسرت ارف که تسلط دخترک در نواختن بلز مؤسسه که نت ها روش نوشته نشده بود حسابی شگفت زده ام کرد.

و خبر دیگه اینکه از ترم دیگه هانا آموزش نواختن فلوت رو شروع میکنه. در مورد زبان هم هانا ترم پنجم رو تموم کرد و در ترم ششم فونیکس رو شروع کردن.

و از همه اینها که بگذریم می رسیم به خودم که حسابی بهم ریخته بودم. بعضی وقتها دیدید آدم کم میاره. نمیدونم شاید هم دچار انجماد بهاری شده بودم همون انجمادی که بعضی ها نزدیک پاییز دچارش میشن.

بله نزدیک شدن بهار و سال جدید و خونه تکونی و یه عالمه کار از جمله شستن و بسته­بندی و جمع کردن کوه عروسکهای پولیشی هانا آویخته به دیوار به هیبت چهار ردیف در چهار دیوار، به توصیه پزشک به دلیل آلرژی... و این همون دلیلی بود که من از اواخر بهمن خونه تکونی رو شروع کردم.

و الان هانای نازنینم خودش داروهاش رو می­خوره و زحمتش کمتر شده و سرفه­هاش هم نمی­تونم بگم کاملا خوب شده چون میره و میاد و دندون جدیدش هم سر برآورده و بهداد عزیزم هم حالش خوبه و خودم هم که بهترم و ملالی ندارم جزء دوری شما

در آخر هم مجدد بی نهایت تشکر میکنم از همه دوستای مهربونی که با اسم ام اس و تلفنهاشون جویای حال ما بودن و کلی دلگرمم کردن از جمله بهناز عزیزم، مهین جون مامان هانای گل، فریدا جون مامان رایای مهربون، لیلی عزیزم و خصوصاً سحر مهربونم مامان تندیس دوست داشتنی که توی وب لاگ خودش هم تولد هانا رو تبریک گفت و بقیه دوستایی که با کامنتهاشون ثابت کردن از دوستی­های شکل گرفته توی این فضا نمیشه به سادگی گذشت. و قول می­دم در اولین فرصت به تک تک وبلاگاتون سر بزنم و یه ذره­ای از لطفی که بهم داشتید رو جبران کنم.

 

راستش امسال تصمیم نداشتیم برای تعطیلات جایی بریم هر پیشنهاد سفری که از بهمن بهمون شد از جمله پیشنهاد خواهرم نتونست نظرم رو عوض کنه تا اینکه توی این هفته لطف خدا شامل حالم شده و امام رضا ما رو طلبید. درست زمانی که هانا رو برده بودم دکتر و حسابی از سرفه­هاش کلافه بودم این خبر خوب رو تلفنی بهم دادن. ما فردا داریم میریم پیش امام رضا تا اگه خدا بخواد شفای دخترکم و همه مرضیها رو ازش بخوام. از شما هم میخوام لحظه سال تحویل با قلبهای پاکتون ما رو هم دعا کنید.

 

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شکوفه ها را بر گذار می نمایند ـ

 

 

درشکفتن جشن نوروز برای همتون در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم

 

درپناه حق