هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایش چوپان دروغگو و سارا برفی
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای خوب و عزیزم

خوب بالاخره شتر این بیماری جدید در خونه ما هم خوابید بله هانا خانم سرماخوردن البته از همین نوع جدیدش همراه با دل درد و بقیه مواهب ....

شنبه به مناسبت تولد بابا بهداد کیک خریدیم و رفتیم خونه مامی. آخه مامی به سفارش هانا یه لباس آبی خوشگل براش دوخته بود که میخواستیم امتحانش کنیم. بهداد رو به بهانه خرید شام فرستادیم بیرون و با هانا تند تند تعدادی بادکنک باد کردیم و هانا لباس پوشید و آماده شد و مثلنی بابایی رو غافلگیر کردیم. شب خوبی بود تا موقع برگشتن که هانا طبق معمول با لجبازی و مقاومت خسته ام کرد.

یکشنبه هم که خدای خوب و مهربون نعمت برف رو برای بنده هاش تمام و کمال ارزونی کرد و به این ترتیب شهرمون لبریز از برکت و عشق شد. با توجه به ترافیک خیلی زیاد شهرک از رفتن به اداره منصرف شدیم و به این ترتیب با هانا و بهداد برگشتیم و توی محوطه جلوی خونه مشغول برف بازی شدیم. اولش اصلا حوصله نداشتم ولی به هر حال بالاخره رفتیم پایین و یه آدم برفی خوشگل هم ساختیم.

هانا و سارا برفی

بعدازظهر هانا برای کلاس ارف باید یه نقاشی از برنامه کنسرتشون میکشید که خودش رو با دوتا مربیاش شیما جون و الهام جون کشید.

بعد از کلاس ارف هم به پیشنهاد بهار عزیزم رفتیم تالار هنر نمایش چوپان دروغگو.... هانا به پرنیان  میگفت مثلا من و تو خواهر بودیم و داشتیم میرفتیم توی خونمون مثلاً ..... خلاصه کلی توی سالن انتظار بازی کردن. نمایشش هم بد نبود یه جورایی بازم اصلاح نژاد شده نمایش چوپان دروغگو بود با این تم که شاید چوپانه اصلا دروغ نگفته بود و این نقشه گرگها بود که اونو درغگو جلوه بدن تا به هدفشون برسن. به نظرم میتونست خیلی شادتر و طراحی بهتر لباس اجرا بشه درعوض بیشتر از قابلیتهای بازیگری برای انتقال مضمون داستان استفاده میشد.

بهار عزیزم زحمت کشیده بود و یه کلاه و دم موشی مثل لباسای نمایش به زیرپاهات نگاه کن  برای هانا دوخته بود که هانا عاشقش شد. جز معدود چیزهایی که هنوز بعد از چهار پنج روز میزاره سرش و باهاشون بازی میکنه ممنون بهار قشنگم خیلی دوستتون دارم.


 

سه شنبه هانا کلاس باله داشت کلی براش سخنرانی کردم که توانایی هماهنگ کردن بدن با ریتم و موسیقی چقدر برای بالا بردن اعتماد به نفسش خوبه و چقدر میتونه موجب پیشرفتش توی موسیقی که این همه دوستش داره بشه و .... و درنهایت براش توضیح دادم اگه واقعا علاقه ای به این کلاس نداره فقط کافیه بهم بگه تا برم و هزینه دو ماه آینده اش رو پس بگیرم (این فقط یه ابزار بود چون میدونستم که شهریه پرداخت شده مسترد نمیگردد). 

هانا گفت من ترجیح میدم کلاس شنا برم چرا منو نمیبری استخر. منم از فرصتی که خودش به دستم داد استفاده کردم و براش توضیح دادم باله در آب یکی از رشته های خیلی دوست داشتنیه و بهش یادآوری کردم که تابستون چقدر از انجام حرکات موزون توی آب استخر لذت برده بود و برای پیشرفت توی این زمینه لازمه که اول حرکات زمینی باله رو یاد بگیره بعد بریم سراغ باله در آب اونم برای فصل گرمتر سال وقتی که ان شاا... آلرژیش هم بهبود پیدا کرده باشه و کلر استخر اذیتش نکنه.

خلاصه نمیدونم این حرفها نتیجه داد یا اینکه چون برخلاف دو هفته گذشته این بار خودم همراهش بودم بی هیچ بهونه ای اونم با شادی و خوشحالی این هفته راهی کلاس شد.

معلمش نوشین جون با دیدن ما کلی ابراز احساسات کرد و از هانا پرسید کجا بودی جات خیلی خالی بود مجبور بودم خودم جای تو پروانه بشم و ...
منم جلوی خود هانا بهش به نوشین جون گفتم که هانا میگفته دوست نداره بیاد کلاس و نوشین خیلی متعجب گفت هانا که کارش خیلی عالیه واقعا حیفه و ادامه داد که هانا رو برای اجرای یک برنامه توی تالار اندیشه انتخاب کرده که نیاز داره برای تمیرینهای بیشتر ببرمش.

منم گفتم اجازه بدین سرحوصله با هانا صحبت کنم تا خودش انتخاب کنه که آیا علاقه ای به این برنامه داره یا نه و هفته آینده خبرش رو بهتون میدم.

وقتی هانا رفت داخل سالن نوشین جون یواشکی بهم گفت ناراحتی هانا از اینه که دوست نداره اولین نفر باشه که باید توی صف حرکت رو اجرا کنه و چون از همه کوچیکتره ناچاراً باید اول صف قرار بگیره. و ادامه داد اشکالی نداره یواش یواش براش عادی میشه و اعتماد به نفس لازم رو پیدا میکنه و در نهایت خواهش کرد که دیگه غیبت نداشته باشیم تا برای برنامه شب عید عقب نیفته.

وقتی برگشتیم خونه هانا یه کم سنگین بود و حالت سرماخوردگی داشت. به شربت سرماخوردگی و قطره بینی متوسل شدم. صبح چهارشنبه هم کاملا آبریزش بینی داشت و خواهش کرد که نره مهد منم زنگ زدم مامانم تا بیاد و پیشش بمونه به این ترتیب هانا موند خونه. بعداز ظهر که برگشتم هنوز خواب بود و تا ساعت شش خوابید و کلاس زبانش رو هم نرفت. شبش هم حالش بدتر شد و دل درد و ....

امروز هم که بچه ام کلی بی حال بود. برای امروزش کلی برنامه داشتم که همگی کنسل شدن. یکیش اسکی بود. آخه ثبت نامش کردم و امروز جلسه اولش بود که نشد بریم. جلسه بعدی دو هفته آینده است.

داریم وارد ماه بهمن عزیز میشیم تولد گل دختر نزدیک شده و مامانش اصلا حس هیچ اقدامی نداره. دلم میخواست امسال بچه های هم سن و سالش رو دعوت میکردم که بهشون خوش بگذره ولی واقعا دل و دماغش و توانش رو ندارم. شاید یه تولد کوچیک نیمه خانوادگی خودمونی آخه مامی هنوز توی حس و حال غمه و نمیدونم کار درست چیه. لطفا برام دعا کنید که یه کم پرحوصله تر بشم.

اینم دو تا از نقاشی های جدید هانا

چاه آب

بارپا پاپا و قطار

اینم نمای آدم برفی تنها از پنجره اتاق هانا که کلاه و شالش با پارچه بلا استفاده عوض شده
تا عصر هانا هزار دفعه بهش سر زد

اونقدر دوست دارم آدم برفی سر جاش باقی بمونه و با گرما یواش یواش آب بشه. یه جورایی یاد بچگیام میفتم که توی تراس آدم برفی درست میکردیم و هوا اونقدر سرد میموند که تا بهار مهمونمون باشه. ولی میدونید سرنوشت این آدم برفی که هانا اسمش رو گذاشت سارا برفی و خیلی هم بهش علاقمند شده بود چی شد؟
خوب وقتی از تئاتر برگشتیم با تکه های خورد شده اش مواجه شدیم
یه آدم بی احساس خرابش کرده بود ناراحت

وقتی داشتیم می ساختیمش هانا گفت مامان ببین انگار من و تو خدا هستیم و داریم این آدم برفی رو می آفرینیمتعجب.
یه جورایی میشه ذره ای از عظمت عشق الهی به آفریده ها را تصور کرد.قلب

خدا حافظ و دوستتون دارمبای بای