هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

آدم برف ندیده
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی:

سلام به همه مهربونا

مدتی بود هانا در حسرت برف بازی بال بال میزد. دائم میپرسید پس کی زمستون میاد پس کی برف میاد و ... اونقدر با حسرت از ساختن آدم برفی یاد میکرد که دلم براش میسوخت.

تا سال گذشته که خونمون انتهای بابایی بود یه بارش کوچولوی برف برای پر شدن ظرف نیاز بازی و ساختن آدم برفی کافیش بود. ولی اینطرف انگار یه ایالت دیگه است. از اونهمه شور و هیایوی برف برف این هفته قسمت ما فقط خیسی زمینا و نهایتاً کمتر از نیم سانتی سفیدی بود که با اولین اشعه های خورشید جای خودش رو به آب و خشکی داد. خلاصه اینکه بعد از بارش دومین برف و راضی نشدن هانا بهش قول دادم جمعه ببرمش آبعلی برف بازی کنه.

و اینطوری علی رغم اینکه سه شنبه چهارشنبه ماموریت بودم و اونقدر زبل خان شدم که پنج شنبه بردمش کلوپ مادران تا با بریز و بپاش و شلوغ بازی با آرد و نمک برای ساخت خمیر حسابی انرژیش رو تخلیه کنه، ولی نمیشد از زیر قول به هانا در رفت.

هانا و  لاریسا جون در حال ساخت خمیر با نمک و آرد و آب و روغن

 

باران کوچولوی عروسک


تا حالا کشف نکرده بودم که بازی با آرد و لمس اون چقدر میتونه برای بچه ها لذت بخش باشه. هانا اونقدر عاشق این کار شده بود که دیروز به محض رسیدن خونه یه کاسه آرد از من گرفت و از بیهوش شدنم به دلیل ضعف و بیماری برای صفا دادن به سر و وضع خونه سوء استفاده کرد طوریکه وقتی عصر بیدار شدم تقریبا همه جای خونه پر بود از لکه های آرد و آب.

استقلال هانا تا جایی پیشروی کرده اصرار داره بعد از ظهرها ما نریم دنبالش و براش سریس بگیریم تا خودش سوار سرویس بشه و بیاد خونه. خوب نمیدونم اینو بزارم به حساب اعتماد به نفسش یا سیاست مداریش چون تا ته قضیه رو خونده که اگه سرویس بگیره ساعت سه از مهد مرخص میشه و میتونه در خدمت مامی باشه. هنوز که تصمیم قطعی نگرفتم و اقدامی نکردم ولی هر چی فکر میکنم میبینم بد فکری هم نیست اینجوری مامی هم در روز چند ساعتی از تنهایی در میاد و به هانا هم خوش میگذره. و یه استراحتی هم میکنه برای کلاسای بعداز ظهر.

به این ترتیب شنبه هفته پیش مامی بعد از ظهر ساعت دو رفت دنبال هانا تا برن خونه مامی. پرونده گزارش پیشرفت سه ماهه هانا رو هم دادن به مامی. خوشبختانه هانا توی همه زمینه ها خوب بوده و مشکلی نداشته حتی در مواردی مثل بازی با بقیه بچه ها و یا بروز عصبانیت برخلاف تصور من رفتار رضایت بخشی داشته.

اینم یه خونه که هانا با مداد رنگیاش برای عروسکاش ساخته. توجه بفرمائید که هر دو عروسک در یک اتاق منزل داده شده اند
 

یکشنبه تولد حنانه هم کلاسی ارف هانا بود با بهناز جون مامان فرنوش هماهنگ کردیم و یه کادوی کوچولو به رسم یادگاری براش گرفتیم و تولدش رو تبریک گفتیم. ما زودتر از بقیه رسیدیم به محض ورود حنانه هانا دوید و بغلش کرد.منکه باورم نمیشد به حق چیزهای ندیده و نشنیده.

دوشنبه تارسیدیم خونه با قطع بودن آب سورپرایز شدیم. این دومین دفعه ای بود که در طول دو هفته گذشته آب قطع میشد. خلاصه اینکه با یه گالن آب پنج لیتری هم شام پختم و هم به شستشوهای ضروری هانا رسیدم و فقط نتونستیم حمام کنیم ... تعجب به این میگن صرفه جویی.

شب وقتی به هانا گفتم دارم میرم ماموریت اولش گفت منم میام و وقتی براش توضیح دادم که جائیکه دارم میرم جای بچه نیست و ...ظاهرا قانع شد ولی سر هر چیز الکی و کوچیکی به رسم بهونه میزد زیر گریه.گریه شب هم خواهش کرد که تا صبح توی تختش بخوابم و چه لذتی داشت چسبیدن بهش و بو کردن موهاش و گردنش. هنوز هم بوی نوزادیش رو میداد یادش به خیر .... وقتی ساعتها کنارش دراز میکشیدم مثل یه ببر گرسنه شیر میخورد. اونقدر سر و دستم رو بوس کرد که یه جورایی به این فکر افتاده بودم نکته قرار سقوط کنم. هانا و اینهمه مهربونی محاله.مژه

و البته پنج شنبه هم برای تشکر از اینکه فرداش میخواستم ببرمش آبعلی اونقدر صورتم رو بوسید که نگو. اول گونه هام بعد چشمام بعد پیشونیم و بعد چونه. اونقدر اینجور بوسیدنش رو دوست دارم که حاضرم برای داشتنش هر هفته سختی رفت و آمد توی ترافیک رو تحمل کنم...

آدم برف ندیده (به تقلید از کاپیتان هادوک: آدم دریا ندیده)

 

دختره از دیوار راست داره میره بالا

ساعت دو و نیم راه افتادیم به سمت تهران ولی چه راه افتادنی از کنار مجتمع ترافیک بود ترافیکی که بهداد ماشین رو خاموش کرد و آخر هم دور زد که بریم از سمت دماوند برگردیم. خلاصه دردسرتون ندم ساعت پنج و نیم رسیدیم خونه. توی راه برگشت با دیدن یه اتوبان در سمت راست مسیرمون به بهداد گفتم مثل اینکه ما اشتباهاً توی جاده قدیم هستیم یه اوتوبان سمت راستمونه که گفت اون اتوبان همونیه که به دلیل ساخت غیر اصولی غیر قابل استفاده و بسته است. 
باورتون میشه میلیاردها تومان هزینه صرف ساختن یه اتوبان غیر قابل استفاده میشه و اونوقت من نوعی باید با صرفه جویی مسخره بهاش رو بپردازم. اونم با کمتر مصرف کردن آب و برق آب و برقی که طبق آمار حدود چهل درصدش توی شبکه توزیع هرز میره. آخه این کارا میزاره آدم دلش رو خوش کنه که حاصل این صرفه جویی قراره جاهای خوبی مصرف بشه ...ساکت

بگذریم .....
دوستتون دارم و دلم برای تک تکتون تنگهبای بای

پینوشت ١: اینم آخرین هنرنمایی هانا گلی که دلم نیومد به عنوان حسن اختتام این هفته نزارمش. از وقتی مشغول نوشتن این پست شدم اونم مشغول نقاشی شد و نتیجه اینه که میبینید. ترکیبی از مواد زائد مثل ته مونده کاغذ استیکر و رنگ آمیزی و پیاده سازی داستان آپ گرید شده کارتون پرنسس ویونای منتظر در قصر و شرک قهرمان در هواپیما و خلاصه استفاده از اکلیل برای رنگ آمیزی لباسا و طراحی یک سیستم جدید تهویه و تصفیه هوا برای سقف قصر. میگم این چیه روی سقفش؟ میگه این یه سقفیه که هوای بد رو جمع میکنه و از ساختمون بیرون میده.