هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خوشحال و شاد و خندان باش
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

سلااااااااااااااااااااااااام دوستای گل و نازنینقلب

حالتوووووووووووووووون چطوره؟ عالییییییییییییه؟

من خوبم تو خوبی همه چی خوبه همه چی آرومه همه چی .....بخند فردا تعطیله .......

خوب اینم یه روشه دیگه..... برای تجربه یه احساس میتونی نقش بازی کنی و تظاهر به داشتن اون کنی و بعد از مدتی توی ضمیرناخوداگاهت شکل میگیره واقعا صاحب اون میشی جذب یا آفرینش هر چی هست باشه ولی کار میکنه باور کنید کار میکنه خوب همیشه اون چیزی که داریم واقعا اون چیزی نیست که خواسته بودیم و دست خدا بالای همه دستاست و همیشه مشغوله تا اون چیزی که خیر و صلاحه پیش بیاد. پس میشه همیشه امیدوار بود همیشه شاد بود همیشه قدر لحظه ها رو دونست و شعر خوشحال و شاد و خندانم رو خوند.فرشته

خوب طبق روال اخیر امروز ساعت چهار و نیم رسیدیم کنار مهد درحالیکه کلاس زبان هانا ساعت پنج و نیم شروع میشه. بنابراین اول رفتیم خونه تا یه استراحتی بکنیم و بعد راهی کلاس بشیم. به محض رسیدن هانا رفت سراغ کارهای سفالی که شب قبل درست کرده بود تا رنگشون کنه و بعدش دیگه جو گیر شد و زد به رگ گل بازی و شوخی و شیطونی و گلی کردن لباساش و خوندن شعر خوشحال و شاد و خندانم. هورا

بعد گفت اگه گفتی کجای این شعر عوض شده بود ؟ منکه حضور ذهن کافی نداشتم گفتم خوب نمیدونم کجاش؟ گفت من نگفتم عمر ما کوتاست گفتم عمر ما زیباست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. ادامه داد اینو توی مهد یاد گرفتیم با شعر قبلی فرق میکنه. و بعدش هم انگلیسیش رو خوند و مراقب بود که نگه کوتاه بلکه بگه زیبا.

 خوب حالا شما بگید عمر ما کوتاست یا زیباست؟؟؟؟؟؟سوال

اگه یادتون باشه گفته بودم که یکی از شرایط ثبت نام هانا در مهد ایرانمهر این بود که خارج از مهد کلاسی ثبت نام نکنه و آموزش نبینه. ولی هانا قبلا در حال آموزش زبان و باله و ارف بود و به دلیل علاقه خودش و همینطور راضی بودن از کلاسها دلم نیومد قطعشون کنم ضمن اینکه ترم پاییز کلاس ارف و باله رو ثبت نام کرده بودم.چشم

خوب البته چون ساعت زبان کلاس زبانشون با زمان رسیدن ما به خونه هماهنگ نبود فقط کلاس زبان رو کنسل کردم که خودتون شاهد بودید هانا خانم خودش اونقدر منو برد موسسه هلیا و آورد که بالاخره این ترم ثبت نام شد.خنثی

حالا با این همه دردسر پریروز سوپروایزر گروه سنی ۵ ساله ها منو خواست بالا و درمورد اینکه هانا کلاس خارج از مهد میره ازم سئوال کرد. خوب با عرض شرمندگی دستم رو شد ...ایشون توضیح داد که بچه بعد از تایم مهد باید خونه پیش پدر مادرش باشه و باهاشون خاطره سازی کنه و نباید با آموزشهای اضافی اونو خسته کرد.ساکت

منم توضیح دادم که فضای کلاسها فضای بازی و تفریحه و جنبه آموزشی خسته کننده نداره ضمن اینکه بچه با بچه فرق میکنه یه بچه ای بعد از مهد خسته است و نیاز به محیط آرام بخش خونه داره ولی هانا پر از انرژیه و بعد از برگشت از کلاس هم پر از انرژی برای بازی و کاردستی و نقاشی و ... است. توضیح دادم که کلاس زبان رو با اصرار و علاقه خودش مجدد ثبت نام کردم.چشم

ایشون که به هیچ عنوان براشون قابل پذیرش نبود درمورد مضرات شکلات و صلاحدید والدین مثالی زد و اینکه کلاس رفتن برای هانا مناسب نیست و ما به عنوان والدینش که خیر و صلاحش رو میخواهیم و نظر کارشناسی مسئولین مهدی رو بچه مون رو بهشون سپردیم قبول داریم باید کار درست رو انجام بدیم.وقت تمام

البته جهت درنظر گرفتن علاقه هانا بهم زمان داد تا کلاسها رو یکی یکی کم کنم تا به فضای دوستی که هانا اونجا برای خودش درست کرده هم لطمه نخوره. خوب منم تشکر کردم و خداحافظی کردم.نگران

حالا ماجرا اینه که کلاس زبان رو میتونم بعد از پایان این ترم دیگه ثبت نام نکنم ولی باله و ارف طبق روال موسسه سه ماهه ثبت نام کردم و امکان انصراف تا پایان زمستون وجود نداره.خنثی نظر شما چیه به نظر شما هم کلاس رفتنش بعد از تایم مهد یه اشتباه جبران ناپذیره؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

اومدم توی ماشین ضمن تعریف برای بهداد و گفتن اینکه قول دادم کلاسهای هانا رو کم کم کنسل کنم هانا هم درجریان قرار گرفت و گفت نه مامان خواهش میکنم کلاسامو کم نکن من دوست دارم برم کلاس و تا خونه غر غرش رو ادامه داد.کلافه

بعدش مامان بهداد رنگ زد و گفت نازی و مهرداد شب میرن خونشون ما هم بریم. وای که چقدر به هانا سفارش کردم رفتارش مودبانه باشه و با پارسا چنین و چنان باشه ولی طبق معمول آخرش با گریه از خونه مامی آوردمش بیرون و کلی عذاب وجدان برای خودم و اتاق گفتگو و این حرفها هم اصلا فایده ای نداشت.خیال باطل

راستش هانا با دیدن محبت مامی به پارسا کاملا بهم میریزه و یه جورایی غیر قابل کنترل میشه. واقعا نمیدونم باید چی کار کنم خسته شدم. میشه دیگه وقتی بچه ها اونجا هستند نریم نه به خاطر خودم همش میترسم به روحیه اش صدمه بخوره. آیا واقعا به خاطر هانا باید این تصمیم رو بگیرم؟؟ چی به خیر و صلاحشه قطع دیدن تنها فامیل موجود یا ...گریه

و اما دیروز سه شنبه که کلاس باله داشت به خیال خودم برای اینکه با استرس لباسش رو تعویض نکنه و آماده رفتن به کلاس نشه به بهداد گفتم مستقیم بره دنبال هانا و دیگه نیاد دنبال من تا نیم ساعتی زمان براش سیو کنم. اما ساعت چهار بهداد زنگ زد که  بیا خونه و نرو موسسه هانا میگه نمیخواد بره کلاس. حالا جریان از چه قراره و چه روش جادویی به کار رفته بود من هنوزم متوجه نشدم.متفکر

خلاصه اینکه کلی ناراحت شدم. تلفنی با هانا صحبت کردم فکر کردم شاید حالش خوب نباشه ولی با شنیدن صدای شوخ طبع و پر از انرژپیش فهمیدم نه خبری از بی حوصلگی نیست از رفتار شب پیشش هم دلم پر بود و دنبال بهونه بودم تا واقعا با ناراحتی حال کنم.ناراحت

وقتی رسیدم خونه دیدم آقا بهداد براش برچسب جایزه خریده پرسیدم این جایزه کدوم رفتار خوبه؟؟؟ رفتار دیشبش تشویق داشت یا حرف گوش نکردن امروزش و دیگه رسماً قاطی کردم.کلافه

منم گفتم جریمه رفتار دیشب و حرف گوش نکردنت اینه که اجازه نداری کارتون ببینی. اونم طبق معمول برای اینکه نشون بده از جریمه ها ناراحت نمیشه رفت توی اتاقش و مشغول سفال بازی شد و بعدش اومد اونقدر بوسم کرد و خودش مثل بچه گربه بهم چسبوند تا مثلا از دلم در بیاره.بغل

کلاس زبان امروزش رو هم با بهداد فرستادم تا یه کم در سکوت خونه کسب آرامش کنم. وقتی از کلاس برگشته با شادی سلام کرد و کلی غافلگیر شدم چون معمولا بی حوصله سلام میکنه. گفتم آفرین گل دختر این شد یه سلام گرم و پر از انرژی قلب

میگه بلللله آخه امروز حوصله ام رو با خودم آوردم.
گفتم مگه حوصله ات کجا بود؟؟
میگه بیشتر وقتا حوصله ام رو توی مهد جا میزام.تعجب

بغلش کردم و با حرکات آکروباتیک دور سرم چرخوندمش و گفتم از این به بعد همیشه دم مهد یادآوری میکنم تا حوصله ات رو بردای
گفت : مامان دوباره منو بچرخون
گفتم نه دیگه بقیه حوصله ام رو امروز اداره جا گذاشتم دیگه حوصله ام تموم شد ...

خلاصه  عالمی داشتیم با این بازی حوصله.....اوه

 و بعدش هم ادامه سفال و سفال و سفال و نقاشی و البته عدم اجازه برای دیدن کارتون

به این میگن اقتدار مادرانه. تجریه نشون داده بچه ها والدین جدی و مقتدر رو بشتر ترجیح میدن. از خود راضی

ماشین هانایی

طبیعت بیست بیست بیست (خودش به خودش بیست میده)

حیوونای مورد علاقه هانایی

مامان غول پیکر بی دست و پا و کله کوچولو با جوجه هانایی

تفنگ هانایی (آخه یکی نیست بگه یه دختر چرا باید با گل سفال تفنگ درست کنه)

خرچنگ

عینک عهد باستان ترمیم شده با چسب نواری

خوب اینم از این هفته

دوستتون دارم خیلی زیادقلب

بای بای