هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خاله سوسکه
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای نازنین و خوبمقلب

امیدوارم حال همگی خوب باشه و ایام به کام.بغل

هانا خانم در آستانه خداحافظی با پنج سالگی کلی متحول شده. انگار یه جورایی داره با بچگی خداحافظی میکنه تا وارد مرحله جدیدی از زندگی بشه. داشتن اعتماد به نفس و حس استقلال کاملا از رفتارش حس میشه. تشویق  نمیدونم این تاثیر موسیقیه یا آموزشهای مهد ولی هرچی که هست منکه خیلی راضی هستم چون همیشه با این ترس به سر میبردم که نکنه مثل بچگی های خودم خجالتی بشه.خجالت

 هر دفعه که میریم کلاس ارف و باله برای حاضری زدن دیگه اصرار نمیکنه که منهم همراهش برم و اسمش رو بگم ، بلکه خودش بدو بدو میره داخل و زود اسمش رو میگه و به ما هم اصرار میکنه که منتظرش نمونیم و بریم خونه.مژه

توی کلاس زبان هم همینطور. البته یه جورایی از اون ور بوم افتاده بطوریکه اصرار داره دیرتر بریم دنبالش تا توی سالن منتظر بمونه. انگار میخواد به خودش هم ثابت کنه که از نبودن ما هراسی نداره. وقتی یاد شش ماه پیش روز اول کلاس زبان میفتم که به دلیل زودتر تعطیل شدن و نبودن من چه وحشتی کرده بود و چقدر گریه کرده بود لبخند رضایت روی لبهام میشینه. چه زود گذشت چقدر بزرگ شده.فرشته

هفته گذشته وقتی ماموریت بودم کلی خانمی کرده و حسابی با بابایی همراه بوده و حرف گوش کرده. طوریکه بهداد روز دوم طبلکی که میخواسته براش میخره. چشمک

شب اول ماموریت موقع خواب بهم زنگ زده بود که شب به خیر بگه. بهش گفتم دلم براش قد یه دنیا تنگ شده. میگه ای بابا هنوز که یه روز نشده رفتی چطوری دلت اینقدر تنگ شده.آخ

خوب این یعنی اصلا از نبودن من ناراحت نبود البته بگذریم که یه تب کوچیک کرده بود. هر دفعه که باهم تلفنی حرف زدیم صدای پر از شور و هیجان و نشاطش خیالم رو راحت میکرد.قلب

وقتی برگشتم هم کماکان روال خوب تغییراتش رو حفظ کرد بطوریکه سه شنبه صبح با بیدار شدنش با صدای زنگ ساعت و انجام همه کارهاش (از دستشویی و اتنخاب و پوشیدن لباس و کفش گرفته تا شونه کردن موها) حسابی غافلگیرم کرد.ماچ

 جالب اینجاست که خودش ساعتش رو تنظیم و کوک میکنه البته برای اینکه این رفتار تداوم داشته باشه توی دفتر یادداشتش نوشتم تا توی مهد تشویق بشه. بهش میگم به سارا جون زنگ میزنم که مطمئن بشم نازنین جون دفترچه ات رو چک کرده. میگه نمیخواد زنگ بزنی خودم به نازنین جون میگم که یاداشت داره.از خود راضی

یه چیز جالب دیگه در مورد هانا اینه که مثل یه تقویم گویا میمونه. از روز هفته و ماه و سال گرفته تا تاریخ و ساعت و دقیقه رو میدونه. یعنی میدونه امروز چند شنبه است چندم چه ماهی از ساله و اینکه دیروز چه تاریخی بوده و فردا چه تاریخیه.ابرو

وقتی توی پاییز اشتباهی بهش میگفتم باید لباس گرم بپوشی چون زمستونه. عصبانی میشد که: "عزیز من مامان خانم حواست نیستا... الان پاییزه هنوز زمستون نیومده."کلافه

راستی روند هانا در بازی با بچه ها هم تغییر کرده برخلاف گذشته که رسما میگفت من با پسرها دوست نمیشم، الان با پسرها بهتر بازی میکنه. این ترم توی کلاس زبان هم هم کلاسیهاش پسرن و چهارشنبه که از کلاس اومدیم بیرون کلی باهاشون توی حیاط قایم موشک بازی کرد بدون قهر و آشتی و بدون ناراحتی.چشمک

هر ماه توی مهد یه پیام دارن که موقع خداحافظی باید برای مدیر داخلی مهد تکرار کنن. یک سوم اول ماه پیامشون رو فارس یک سوم دوم ماه انگلیسی و یک سوم آخر ماه پیامشون رو به اسپانیولی میگن.خنثی

پیام این ماهشون اینه: با دیگران گفتگو میکنم دعوا نمیکنم.متفکر

تاثیر تکرار این پیام در یک سوم اول ماه دی این بود که چهارشنبه خونه مامی موقع برگشتن راضی به برگشت نبود یعنی سر زمان برگشتن توافق نداشتیم، دست منو گرفت و برد توی اتاق خیاطی (گفتمان) که با هم صحبت کنیم و نتیجه این شده راضی و خندون شروع به حاضر شدن برای برگشت به خونه کرد بدون لجبازی ، گرفتن رشوه و یا قول و قرار و وعده وعید بلکه فقط با گفتگو.نیشخند

دیروز همراه یه هانای خوشگل و منطقی و مامان نازنینش رفتیم تا هانا گلی اولین تجربه سینما رفتنش رو داشته باشه. جاتون خالی بود رفتیم پردیس سینمایی فیلم خاله سوسکه. یه کمی بدآموزی داشت ولی به هرحال قصه خاله سوسکه بود دیگه، با روال عادی فیلمهای ایرانی پایان خوش. ابرو

منکه اصل خود قصه رو هم تا آخرش نمیدونستم اونجور که مهین جون میگفت توی قصه اصلی آقا موشه میفته توی دیگ آش و میمیره ولی توی این قصه آقا موشه نجات پیدا میکنه و با خاله سوسکه کلی هم بچه دار میشن و خوشبخت و سعادتمند زندگی میکنن.قلب

وقتی برگشتیم هانا خواهش کرد که بریم پارک که رفتیم. به دلیل سردی هوا تعداد بچه ها خیلی کم بود ولی با همون دو سه تا بچه ای که اونجا بودند زودی دوست شد و بازی کرد.تشویق

 اینم برام جالب بود هانایی که طرف هیچ بچه ای نمیرفت حالا خودش باب صحبت و دوستی رو باز میکنه و بازی هم میکنه. یه دختر اونجا بود به اسم روژین، انگار کپی برابر اصل هانا بود از مدل موهاش و لباسش و چشمای تیره شیطونش گرفته تا رفتارش و حتی خود رای بودن و یه کمی لجبازی، برام خیلی جالب بود که این دوتا با هم بازی میکردن.خیال باطل

دیشب اصلا دلش نمیخواست بخوابه با اینکه ظهر هم نخوابیده بود ولی پاشو کرده بود توی یه کفش که فردا تعطیله و من نمیخوام بخوابم. اما برعکس من داشتم از خستگی و خواب غش میکردم طوریکه وقتی بازیگوشیش رو دیدم روی مبل دراز کشیدم و در آن واحد خوابم برد. ظاهرا خانوم کوچولو از توی اتاق رو تختی رو آورده بوده و با وسواس انداخته بوده روی من که سردم نشه. صبح هم با افتخار میگه مامان من دیشب تو رو خوابوندم.مژه

امروز هم رفتیم دنبال مامی تا بریم هایپر خرید ماهیانه. برخلاف همیشه نسبتا خلوت بود نمیدونم تاثیر آلودگی هوا بود یا دلیل دیگه ای داشت .متفکر

الان هم خانمی خوابه البته بازم برای خوابیدن بازی در آورد. ساعت دو بهش گفتم اگه الان نیای بخوابی یک هفته اجازه نمیدم کارتون ببینی. میگه اشکالی نداره یک هفته که خیلی کمه چیزی نیست شنبه یکشنبه دوشنبه .... فقط هفت روزه بعدش که میتونم کارتون ببینم بالاخره. تعجب

بعد از یک ساعت بازی بالاخره خودش اومد روی تخت و خوابید به محض خوابیدنش بلند شدم اومدم پای کامپیوتر.بغل

اینم عکسهاییه که هانا توی مهد برای مراسم یلدا گرفته. دریغ از یه لبخند کوچیکنیشخند 
ببخشید کیفیتشون خوب نیست از روی عکسا عکس گرفتم
روز مراسم یلدا هانا و دوستاش یه نمایش بازی کرده بودند که اول قرار بود هانا نقش ننه سرما رو داشته باشه یعنی یه پیرزن بداخلاق که از اومدن بهار اصلا خوشحال نیست ولی بعدش نقش یلدا رو بازی کرد. برای همین دائم میگه من یلدا هستم و باید تا صبح بیدار بمونم.نیشخند

ببینید چقدر لباس هانا شبیه لباس ننه سرماست

دوستتون دارم بای بای