هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

ثبت نام مجدد زبان و عکسای محمودآباد
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧  کلمات کلیدی:

 سلام به دوستای عزیزم

دو هفته پیش وقتی داشتیم از کلاس ارف بر میگشتیم هانا گفت مامان میشه برام کتاب آیسکریم شاپ رو بخری؟
گفتم باید سر فرصت بریم کتابفروشی.
گفت ولی میتونیم بریم موسسه هلیا شاید داشته باشه.
گفتم ولی الان دیر وقته باشه یه روز دیگه تازه مطمئن نیستم داشته باشه.
گفت مامان قول میدم رسیدیم خونه زود شام بخورم و کارام رو بکنم و بخوابم ... خواهش التماس تمنا....
بالاخره قبول کردم و رفتیم هلیا. انگار حس ششم وروجک بهش خبر داده بود که زمان مناسب از راه رسیده و خرید کتاب رو بهونه کرده بود.عینک

اتفاقا کتابی که هانا میخواست روی همه کتابهاشون بود و کارم راحت شد. مسئول ثبت نام با دیدن من یادش افتاد که لیست کلاساشو چک کنه و خبر داد یه کلاس ترم پنج برای ساعت پنج و نیم تازه شروع شده که فقط یه جلسه اش شنبه برگزار شده بود. متفکر

گفتم باید هم با خود هانا صحبت کنم که ببینم واقعا دلش میخواد دوباره بیاد کلاس یا نه و همینطور با پدرش مشورت کنم ... که همین موقع هانا پرید وسط و خواهش که بله بله بله .... دوست دارم بیام کلاس. که قرار شد نتیجه قطعی رو بعدا خبر بدم.ابرو

با توجه اینکه هانا از صبح زود تا ساعت ۵ مهد میره و بعدازظهر دیگه خسته است خیلی راضی به رفتنش نبودم و با دیدن اظهار علاقه خودش مبنی بر رفتن به کلاس به قیمت گذشتن از دیدن سی دی کارتون و بازی تو خونه، و اینکه معلم این کلاس هم خانم دوستی بود که خیلی از نحوه تدریس و اداره کلاسش راضی بودم و همینطور بعد از صلاح مشورت با بهداد به این نتیجه رسیدیم که فعلا یه جلسه بره اگه خوب بود یه ترم تواناییش رو امتحان کنیم و اگه خیلی خسته نشد ادامه بده. خیال باطل

خوشبختانه زمستونا کلاسها فقط دو روز در هفته است یعنی شنبه و چهارشنبه. با توجه به اینکه آخر اون هفته رو هم محمودآباد بودیم جلسه دوم یعنی چهارشنبه هم هانا نتونست بره. و فقط شنبه هفته پیش یک جلسه کلاس رو رفت که خودش خیلی شاد و شنگول بود و مرتب میگفت مامان مرسی خیلی دوستت دارم.قلب

شنبه هفته پیش بعد از جلسه اول تازه ثبت نامش کردم و امروز هم جلسه دوم کلاس بود که هانا با شوق و ذوق با بهداد راهی شد.تشویق

بهداد یه روش جدید برای صحبت با هانا پیدا کرده اونم اینه که "بهترین روش برای حل مسائل بچه ها شنیدن راه حلها از خودشونه. فقط کافیه بهشون فرصت حرف زدن بدیم و بهشون گوش کنیم" یول

در پی کشف این برکت امروز توی ماشین هانا از بهداد خواهش کرده بود که براش بستنی بخره. بهداد هم ازش پرسیده با توجه به ساعت شروع کلاس به نظرت الان زمان کافی برای خریدن و خوردن بستنی داریم؟ هانا گفته خوب قول میدم تند تند بخورم. بهداد پرسیده به نظرت اگه تند تند بخوری دندونات یخ نمیزنه بهتر نیست بعد از کلاس بستنی بخریم؟ هانا گفته درسته دندونام یخ میزنه ولی اگه بعد از کلاس بستنی بخورم که دیگه نمیتونم شام بخورم و مامان ناراحت میشه. مژه

بالاخره بعد از بحث و بررسی به این نتیجه رسیدن که بعد از شام با هم بریم بستنی بخوریم. و درنهایت بعد از شام دیدن بخش کوچیکی از سی دی آموزش زبانش رو به بستنی خوردن ترجیح داد.نیشخند

 

هانا خانم در حال چیدن نارنج.
جاتون خالی بود اون بهار نارنجای اردیبهشت جاشون رو داده بودن به یه عالمه نارج خوشگل در رنگا و مدلهای مختلف. 

هانا و انسیه در حال ساختن قلعه شنی

هانا و آرشام در حال شن بازی 

هانا گلی با منا و انسیه در حال قایق سواری

هانا در حال سر خوردن روی ترامپلی با اوا و امیرعلی دوستای جدید کنار ساحلی

هانا با یه قارچ بزرگ رو به روی در ویلا

اینم گلای بهارنارنج که به دلیل گرمای هوا وسط زمستون یاد بهار افتادن
جالب اینجا بود که روی این درخت یه سری نارنج تازه و سبز امسال هم وجود داشت.

هانا و گلهای شاه پسند

هانا و منا و انسیه

 بای بای