هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

آخر هفته و تعطیلی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای نازنینم

چهارشنبه صبح هانا به محض بیدار شدن گفت مامان میایی امروز با هم اتاقم رو مرتب کنیم. میتونید تصور کنید اتاقش چقدر بهم ریخته بود که خودش هم نمیتونست تحملش کنه دیگه.اوه

خلاصه با هم مشغول شدیم. مرتب کردن با کمک هانا کار خیلی سخت و زمان بریه چون دست به هر چی بزنم هوس میکنه باهاش بازی کنه و هر جایی که بیرون ریخته میشه براش یه عالمه جذابیت پیدا میکنه.

هانا و اتاق بهم ریخته اش صبح چهارشنبه

واقعا قیافه من دیدنی بود وقتی ساعت یازده فاطی خانم زنگ زد که ظهر بریم پیششون چون مهرداد و نازی جون و پارسا داشتند میرفتند اونجا. اولش عذرخواهی کردم چون هانا هم خیلی سرحال نبود. هر وقت سفکسیم میخوره اخلاقش بدتر میشه. ولی درنهایت وقتی صحبت برنامه ریزی برای مراسم چهل به میون اومد دیگه نتونستم نه بگم و آشفتگی رو نیمه کاره رها کنم تا راهی بشیم.خنثی

تا بعداز ظهر اونجا بودیم و هانا و پارسا حسابی از خجالت هم در اومدند. بعد از برگشتن بالاخره تا ساعت هشت شب به اتاق هانا سر و سامون دادم و خیال خودش و خودم رو راحت کردم.

پنجشنبه هم رفتیم دنبال فاطی خانم تا باهم بریم یه کم دسته ببینیم. معمولا هانا درمورد داستان مراسمی که حال و هواش هست سئوال میکنه. بنابراین شب قبلش براش قصه حماسه عاشورا رو تعریف کرده بودم. هانا میگه میشه منو ببری کربلا؟ گفتم ایشالا وقتی بزرگ شدی با هم میریم. میگه چرا حالا نه؟ .....

بهش قول دادم فرداش ببرمش تا هم دسته ببینه و هم آتیش زدن خیمه ها رو تماشا کنه و هم با طبلش یه دلی از عزای نوازدگی در بیاره. اینطوری شد که پنجشنبه هم تا عصر با فاطی خانم بودیم.

بعدش رفتیم خونه مامان من تا یه کم هم از خجالت دل خودم در بیام و هانا هم یه کمی با جسیکا بازی کنه. سایه هم اونجا بود و البته سپیده و ستاره. فقط جای سالومه و عسل خالی بود. الحمدا... اونجا که هست اخلاقش خیلی بهتر میشه. و واقعا به این نتیجه میرسم بچه ها جایی راحت ترن که کمتر لی لی به لا لاشون گذاشته بشه. بالاخره نه و نیم شب برگشتیم خونه و یه استراحتی کردیم.خمیازه

امروز صبح با فاطی خانم رفتیم بهشت زهرا. هانا یکی یکی سنگ قبرا رو بررسی میکرد و در مورد اختلافشون سئوال میکرد و اینکه این آقاهه یا خانمه و نتیجه منطقی کرده که بهتره یه درمیون آقا و خانم به خاک بسپرن تا ... بعدش رسیدیم به قبر خالی هانا پرسید اینجا جای کی بوده فرار کرده...آخ

بعد از بهشت زهرا رفتیم که امور مربوط به گرفتن سالن برای مراسم چهلم رو سر و سامون بدیم و بعدش هم رفتیم شیرین تا شیرینی و حلوا سفارش بدیم که تعطیل بود و بالاخره برگشتیم خونه.

سه روز تعطیلی تموم شد. هانا میگه کاش امروز چهارشنبه بود یعنی تازه اول تعطیلی. میگه مامان نمیشه دیگه کارمند نباشی؟ میپرسم پس چی کار کنم؟ میگه خوب بیا با هم یه مهدکودک راه بندازیم و تو هم بشو مدیر مهد منم قول میدم سمیرا جون صدات کنم و اصلا بهت مامان نگم. میگه وقتی من بزرگ شدم میخوام همه کاره بشم ولی اصلا (با تشدید و تاکید) کارمند نمیشم.زبان

هانا در حال طفره رفتن از خواب ساعت هشت شب با تدارک نمایش عروسکی برای مامان و عروسکاش

هانا سه شنبه صبح در حال آماده شدن برای جشن یلدا

بای بای