هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کاردستی با اکلیل و کاشت لوبیا
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳  کلمات کلیدی:

 سلام به همه دوستای خوبم

این کاردستی رو توی مهد درست کردند. درست یه جمعه بعد از اینکه این کاردستی رو آورد خونه صبح بعد از صبحانه من مشغول تدارک ناهار بودم که اومد توی آشپزخانه و گفت مامان میشه به من لوبیا بدی میخوام بچشبونم جای چشم ماهیم.

منظورش این ماهی بود. وقتی ماهی نقاشی شده اش رو دیدم حسابی ذوق زده شدم و فکر کردم خوبه که بزارمش سرکار تا خودم راحت به ناهار پختنم برسم. خلاصه اینکه یه مقداری اکلیل رنگی داشتم که قایم کرده بودم. بعد از آموزش روش مالیدن چسب و پاشیدن اکلیلها بهش گفتم به شرط اینکه به هیچ عنوان به دستت نخوره اجازه میدم خودت به سلیقه خودت ماهیت رو با اکلیل رنگ کنی. یه کم هم بهش نخود و لوبیا و ماکارانی دادم تا هر طور که دوست داره خلاقیتش رو شکوفا کنه.

این مرحله اولیه نتیجه کارش بود. میگم این ماکارنیا چین میگه باده میگم مگه توی آب باد میاد میگه خوب موج با باد درست میشه دیگه.

بعدش هم این گلا رو درست کرده بود که من عاشقشون شدم.

اینم یه کار با خمیره. یه خورشید با چشم و ابرو، آسمون پر از ابر، یه کلاغ سیاه و یه کبوتر سفید در حال پرواز، و گلی که زیبایی گلبرگاش و برگش منو کشته به نظرم خیلی خوش حالت و قشنگ در آورده و البته اونی که مونده به قول خودش یه گردنبنده که روی چمنا افتاده و گم شده.

در ادامه پروژه بازی با نخود و لوبیا روی گازش کلی غذا پخته و یه بخشیش هم ریخته بود توی آب که بعد از یه روز خیس خوردن با کمک خودش توی گلدون کاشتیم تا لوبیا در بیاد. بعد از یه هفته از ده تا لوبیای مختلف فقط یکیشون جوونه زده بود

هانا حسابی سرگرم آب دادن و نگهداری از این گلدون شده
فرایند رشد لوبیا ها در روزهای بعد

اینم کارت بررسی رفتار روزانه هانا است که نسبتا تاثیر خوبی داشت حالا دیگه تقریبا پر شده و باید خودمون یکی مثل نمونه درست کنیم که انشاء ا... برنامه آینده است.

اینم هانا گلی درحال گرفتن فال حافظ

بعد برنامه کنسرت ارف رفتار هانا یه مرتبه کاملا تغییر کرده خیلی همراه تر شده صبح ها راحت بیدار میشه لباس میپوشه حرف گوش میکنه لجبازی نمیکنه و .... تشویقخلاصه اینکه چهارشنبه شب گفتم حالا که اینهمه خانم شدی پنجشنبه میبرمت برای طبلک و میکروفون بخریم ولی پنجشنبه صبح میگه مامان میشه پنج شنبه یا جمعه هفته دیگه بریم برام طبلک بخریم آخه امروز دوست دارم توی خونه بازی کنم. دلم کباب شد برای بچه ام اونقدر خونه رو ندیده که دلش برای بازی توی خونه تنگ میشه...گریه 

خوب امروز چهلم بابا بزرگیه بالاخره تصمیم گرفتند مراسم خاصی تدارک نبینند و فقط خودمون بریم بهشت زهرا ولی هانا میگه نمیاد. تازه گیها حرفهای عجیبی میزنه مثلا اینکه شب موقع خواب میترسه روح بابا بزرگی ظاهر بشه یا وقتی میخواد لباس عوض کنه یا بره حمام میگه خجالت میکشم آخه الان بابا بزرگی منو میبینه و ....آخ

منم فکر میکنم بهتره دیگه نیاد بهشت زهرا و بمونه خونه ولی مامانم رفته شما پیش سالومه آخه مادرشوهر سالومه هم به صورت ناگهانی دچار سرطان سینه شده هفته پیش عمل کردن. لطفا براشون دعا کنید. 

الان زنگ زدم شاید بتونم خاله ستاره رو پیدا کنم ولی فایده نداشت خودم هم نمیتونم نرم آخه بعداز ظهر ساعت یک راهی یه مأموریت دیگه هستم و جور نمیشه خونه پیش هانا بموم خلاصه فعلا سرکارم متفکر

 

پی نوشت یک : من تا سه شنبه نیستم دلم براتون تنگ میشه. هانای گلم رو اول به خدا بعد به بابا بهداد و بعد به مامی میسپرم .ضمن اینکه بسیار بسیار روی انرژیهای مثبت شما حساب میکنم .قلب

پی نوشت دو: هانا همین الان تصمیمش رو عوض کرد و داره حاضر میشه که بیادماچ

بای بای