هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

گوش هانا و همراهی در ماموریت آموزشی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢  کلمات کلیدی:

سلام به دوستای مهربون و دوست داشتنی

این روزا به شدت دچار ضعف حافظه شدم. اصلا نمیتونم به کارام نظم بدم تقریباً کمتر چیزی یادم میمونه. استادم برای موارد اینچنینی می گفت اونقدر برات مهم نیست که یادت بمونه ولی الان چیزای خیلی خیلی مهم مثل تولد کسایی که خیلی دوستشون دارم هم یادم میره. حتی در لحظه یادم میره که مثلا داروی هانا رو الان دادم یا ندادم. یا حتی موقع خداحافظی با مامان بهداد یادم میره که یکبار بوسیده بودمش و دوباره میبوسمش و خیلی خیلی دیگه.خمیازه

منیکه یه زمانی عاشق کتاب بودم حالا اونقدر تمرکز ندارم که تحمل خوندن دوخط کتاب رو داشته باشم. تحمل یه جا بودن رو ندارم وقتی اداره ام میخوام برم خونه وقتی میرسم خونه میخوام زودتر برم یه جای دیگه. وقتی پشت در کلاس منتظر هانا هستم میخوام زودتر تموم بشه و وقتی میرسم خونه دوباره روز از نو روزی از نو. وقتی خونه مامان بهدادیم میخوام زودتر بیام بیرون. منتظر

یه شب وقتی هانا روی مود بهانه­گیری بود اونقدر طاقتم تموم شد که مانتو پوشیدم و زدم بیرون و هانا و با بهداد تنها گذاشتم. ولی حوصله قدم زدن رو هم نداشتم و فقط تا پارک سرخیابون رفتم و یه کم توی پارک نشستم ولی حوصله اونجا رو هم نداشتم. خلاصه اینکه بی حوصله هستم به شدت و اصلا تحمل حضور در جاییکه هستم رو ندارم. احتمالا این آلودگی هوا هم مزید بر علت شده. افسوس

یه پنجشنبه برای تغییر روحیه هانا رفتیم تولد ویونا دختر ندا جون ولی بعد از تقریباً نیم ساعت هانا شروع کرد به بهانه­گیری که بریم خونه بریم خونه فکر کنم بی حوصلگی و کم تحملی من بهش سرایت کرده بود با زحمت تا زمان کیک نگهش داشتم.

یه پنجشنبه هم رفتیم نمایش مرغ هپل همه نشونه ها حاکی از این بود که از رفتن نمایش منصرف بشم ولی با این وجود رفتیم و اونجا دلیل این اومدن رو فهمیدم.

یکی از همکلاسی­های دوران دبستانم به اسم گلناز از روی چهره ام منو شناخت. باورتون میشه بعد از گذشت بیش از بیست و پنج سال من هنوز شکل بچه­گی­هام هستم.

 ما باهم دوست صمیمی نبودیم فقط توی یه کلاس بودیم بنابراین نه اسمش یادم اومد نه قیافه­اش اما یه دوست مشترک داشتیم به اسم سوگل که یادم بود و دخترش همراه گلناز اومده تالار هنر. گلناز یه پسر هفت ساله داشت به اسم مانی و سوگل یه دختر چهارده ساله و یه پسر هفت ساله. گلناز از چندتا دیگه از همکلاسیهای دبستان هم خبر داشت.نیشخند

و این بود حکمت رفتن به نمایشی که واقعاً با زحمت خودم رو راضی به رفتن کرده بودم. آخه صبحش رفته بودیم بهشت زهرا و بعدش مشغول تهیه پاورپوینت برای کار اداره بودم و عصرش هم به دلیل قولی که به هانا داده بودم و فکر می­کردم دوستای وب لاگی گلی هم قرار بود بیان با زحمت راهی شدم.ابرو

هفته گذشته تقریباً اصلا توی اداره نبودیم به دلیل داشتن غرفه در نمایشگاه سلامت اداری تماماً اونجا مشغول بودیم. از صبح تا عصر می­رفتیم نمایشگاه با جذابیت­ها، خستگی­ها و دغدغه­های مخصوص خودش. هیپنوتیزم

از سه­شنبه ماموریت آموزشی داشتم محمودآباد. بهداد هم آخر هفته ماموریت داشت یزد و نمی­تونستم هانا رو بزارم تهران پیش مامانم چون خاله ستاره درس داشت و نیاز به سکوت و تمرکز و همینطور نمی­خواستم هانا توی خونه مامان بهداد که هنوز فضای غم از دست دادن حاکمه چند شب بدون من بمونه. بنابراین برای اینکه هانا کنارم باشه و کمتر دلتنگ بشم و برای تغییر روحیه مامان بهداد ازشون خواهش کردم همراه من بیان. ایشون که توی این مدت دست رد به سینه هر پیشنهاد سفری از جمله همراهی خانم برادرشون برای رفتن به رشت رو زده بودند، درکمال تعجب به عشق بودن با هانا قبول کردند که همراه ما باشن. مژه

به این ترتیب سه­شنبه ساعت دو بعدازظهر با سرویس اداره راهی محمودآباد شدیم یعنی من و فاطی خانم و هانا خانم و البته همکارای خوبم منا و انسیه که وجود ذیقیمتشون باعث خوش اخلاقی و شادی دل هانا می­شد. در مجموع خیلی خوش گذشت و جای تک تکتون خالی بود. هوا خیلی عالی بود یعنی آفتابی و نسبتاً گرم. ولی خستگی قبلی با خستگی از نوع جدید دو چندان شد و البته اینم جریان خودش رو داره....

جریان اینه که این وسط هانا خانم یه فشار قبر هم بهم داد. شب قبل از سفر یعنی دوشنبه شب بردمش حمام وقتی گوشش رو خشک کردم خودش دوباره گوش پاک برداشت و خواست یه خدمتی به گوشش بکنه.تعجب

چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که دیگه چیزی رو بیش از دوبار به هانا تذکر ندم یعنی به این نتیجه رسیده بودم که زیادی بهش گیر میدم بنابراین فقط دوبار بهش گفتم هانا خانم گوش پاک کن خطرناکه دست نزن، اونقدر خسته بودم که نا نداشتم بلند بشم و از دستش بگیرم. در همین موقع بهداد هم وارد اتاق شد و هانا رو گوش پاک کن به دست دید و شروع کرد به نهی کردن.عصبانی

 ولی هانا در حالیکه اون وسیله مخوف رو کرده بود توی گوش راستش، برای لوس کردن خودش خوابید روی پای من و جیغش رفت هوا گوله گوله اشک ریخت از اونجاییکه خیلی سرتقه نمیذاشت بغلش کنم و منم نمیدونستم گریه­اش از درد واقعیه یا از شرمندگی حرف گوش نکردن.آخ

بعد از اینکه یه کم آروم شد گفتم بریم درمانگاه تا گوشش چک بشه. ولی مخالفت کرد. با وجود خستگی زیادم و ناز کردن هانا اصلاً حوصله اصرار بیشتر نداشتم خصوصاً اینکه هنوز وسایل سفر رو هم نبسته بودم و هانا هم باید برای صبح زود بیدار شدن و رفتن به مهد می­خوابید.

درنهایت با توکل به لطف بیکران الهی که همیشه و همه جا به طرزی شگفت انگیز حافظ هانای عزیزم بوده دلم رو زدم به دریا که ان­شاا...اتفاق خاصی نیفتاده و هانا رو خوابوندم ولی جهت احتیاط دفترچه بیمه ام رو برداشتم تا توی محمودآباد اگه فرصت شد برای اطمینان ببرمش درمانگاه که خوب هم هانا اظهار ناراحتی خاصی نکرد و هم فرصت نشد. نگران

حالا این مامان بی فکر جمعه بعد از برگشتن از سفر ساک سفر زمین نذاشته دست گل دختر رو گرفت و برد درمانگاه اکباتان. البته درواقع گوش هانا رو بهانه کردم تا فاطی خانم که رنگ و روش هنوز به شدت زرد و بی روحه راضی بشه آمپول ب کمپلس ب دوازده بزنه. متفکر

خلاصه آقای دکتر لطف کردن و تشخیص دادن پرده گوش هانا پاره شده و به این ترتیب همون موقع بعد از زدن سکته به پیشنهاد آقای دکتر رفتیم بیمارستان امیر اعلم که مثلاً تخصصی گوش حلق و بینی است. ولی دریغ از یه متخصص گوش در روز جمعه (داد میزنم که بفهمم و بپذیرم که اینجا ایرانه). و بعد از معاینه کارآموزهای عزیز و عدم باز بودن بخش گرفتن نوار گوش، دست از پا دراز تر برگشتیم خونه. تعجب

بهداد هنوز از سفر برنگشته بود و من حسابی مگسی بودم هم از دست خودم که چرا اینقدر بی توجهی کردم و هم از دست هانا که اینقدر حرف گوش نکنه هم از دست بی مسئولیتی­ها و بی تفاوتی نسبت به مقوله سلامت توی این کشور که یه بیمارستان تخصصی یه دکتر متخصص شیفت نداشت. کلافه

خلاصه اینکه شنبه آدرس یه دکتر متخصص گوش کودکان رو از دکتر هانا گرفتیم. شنبه شب البته بعد از ثبت نام هانا توی ترم پنج کلاس زبان که دیگه علاقه قلمبه شده­اش رو نمی­شد نادیده گرفت و نشستنش از ساعت پنج و نیم تا یک ربعه به هفت توی جلسه سوم این کلاس و تحمل غرغراش که چرا زود منو از کلاس درآوردیدعصبانی، از اکباتان رفتیم سیدخندان مطب خانوادگی آقای دکتر متخصص گوش و حلق و بینی.

ایشون بعد از معاینه و ملاحظه نتایج نوار گوش گرفته شده توسط دخترشون خیالمون رو راحت کردن که خوشبختانه فقط روی پرده گوش راست هانا زخم شده و خونی که جمع شده حداکثر ظرف دو سه ماه خودش جذب میشه و نگرانی خاصی وجود نداره و البته این وسط فشار منفی پشت گوش چپ هانا بود که کشف شد و اونم با دارو رفع میشه.اوه

خلاصه این بود ماجرای مامان سمیرای بی حوصله و دغدغه هاش توی این غیبت صغری، اگه طولانی و از حوصله خارج بود ببخشید. ایشالا خیلی زود با حوصله کامل و با عکس برمیگردم.خجالت

از همه دوستایی هم که این مدت جویای احوال ما بودند صمیمانه ممنونم قول میدم از با سر زدن بهتون از خجالتتون دربیام. خیلی خیلی دوستتون دارم.

لبخندبای بای