هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

جشن یلدا و برنامه جشن پایان ترم موسیقی
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

سلام مهربونای دوست داشتنی

امروز سه شنبه توی مهد ایرانمهر جشن یلدا برای گروه سنی ۵ سال بود یعنی برای کلاس هانا اینا مهر ٣ . البته جشن که چه عرض کنم قراره بچه ها با لباس محلی برن مهد تا با ننه سرما عکس شب یلدا بگیرن حالا وقتی عکسا دربیاد تازه ما هم میفهیم که چه خبر بوده اونوقت شما رو هم حتما در جریان میزارم.

معمولا دو بار در هفته هانا رو حمام میکنم یه بار دوشنبه ها که به دلیل داشتن غذای بو دار قورمه سبزی یا خورشت کرفس توی مهد حسابی موهاش بو میگیره یه بار هم پنج شنبه یا جمعه بر حسب ضرورت.

به دلیل مشکل گوشش این دوشنبه تصمیم نداشتم حمامش کنم ولی وقتی دیروز رفتم مهد دنبالش و بوسیدمش دیدم وای موهاش چه بوی مطبوع قورمه سبزی میده و تازه برای جشن امروز هم باید مرتب و تمیز میرفت مهد. بنابراین بهش گفتم رسیدیم خونه گوشت رو می بندم و میریم حموم. شروع به بهانه گیری کرد نه آقای دکتر گفته نباید بری حموم و غیره. منم قانعش کردم که گوشت خیس نشه مشکلی پیش نمیاد.

وقتی ته قلبت راضی به انجام کاری نباشی خودت هم برای به تأخیر انداختنش حسابی همراهی میکنی. بنابراین وقتی رسیدیم خونه هانا سریع سی دی آموزش زبانش رو گذاشت توی کامپیوتر و گفت فعلا که میخوام زبان یاد بگیرم بعدش بریم حموم.

منم قبول کردم چون هنوز بعد از سفر فرصت نکرده بودم اوضاع خونه رو سر و سامون بدم فکر کردم خوبه منم خونه رو مرتب و جارو میکنم و هرچی گرد و خاک قرار بخورم میخورم و بعد میریم حمام.

وقتی کارش با آموزش زبان تموم شد رفت سراغ ویترین کمدش دنبال یه ماهی پولیشی حداقل مال دو سال پیش.

گاهی اوقات فکر میکنم هانا چطور یادش میمونه که چی داره و یهو هوس بازی باهاش میزنه به سرش وقتی با هر وسیله جدیدی بیش از ده دقیقه سر نمیکنه.

 خلاصه ماهیش رو پیدا کرد و آورد و شروع کرد به بازی و چرخیدن و رقصیدن.

بهش گفتم هانا خانم قرار بود بریم حمام. گفت آخه دارم بازی میکنم. گفتم بعد از حمام بازی کن. گفت بعد از حمام که دیگه نمیزاری بازی کنم میگی بیا شام بخور و مسواک بزن و بخواب، پس اگه الان بیام حمام دیگه نمیخوابم و تا صبح بازی میکنم. گفتم باشه بهت قول میدم بعد از حمام نیم ساعت اجازه بدم بازی کنی. جیغ زد نه نمیخوام نیم ساعت خیلی کمه. با جدیت گفتم آخه کله ات بوی قورمه سبزی میده فردا توی مهد جشن دارید میخوان ازتون عکس بگیرن. اونم جدی تر از من میگه بوی قورمه سبزی که توی عکس نمیفته.

خوب حرف حساب جواب نداره. میون اون جدیت خنده ام گرفت یه لحظه فکر کردم حالا چقدر سخت میگیری فوقش اینه که عکساش با موهای ژولیده اش بی ریخت میشه دیگه چرا اینقدر بچه رو اذیت میکنی.

خندیدم و گفتم راست میگیا بوش که توی عکس نمیفته باشه بازی کن ولی ساعت هشت باید آماده خواب باشی و اونم قبول کرد.

البته هشت بعد از شام و مسواک شروع کرد با عروسکاش تدارک اجرای یه نمایش رو برای من ببینه و بالاخره هشت و نیم با غر غر که وسط نمایش مجبورم میکنی بخوابم و اصلا تا صبح توی تختم بیدار میمونم و .... رفت توی تختش ولی یه دقیقه بعد وقتی برای بالا سرش آب بردم منو بوسید و خواهش کرد کنارش دراز بکشم تا حرف بزنیم منم گفتم خیلی کار دارم و بوسیدمش و شب بخیر گفت و خوابید.

اما امروز صبح یعنی روز جشن با گوش درد بیدار شد اونم گوش چپش. هزار مرتبه خدا رو شکر کردم که حداقل حمام نبرده بودمش چون دیگه از سرزنش خودم رهایی نداشتم.

خلاصه بهش استامینوفن دادم و حاضرش کردم و رفتیم مهد و سفارش کردم اگه گوشش درد گرفت خبرم کنن. و البته ساعت دوازده زنگ زدند که هانا از شدت گوش درد داره گریه میکنه. منم سریع به فاطی خانم زنگ زدم و خواهش کردم که برن دنبال هانا و بعد بهداد رو خبر کردم و خودم هم مرخصی گرفتم و زدم بیرون نیمه های راه به بهداد رسیدم و باهم رفتیم اکباتان.  این بار دراثر درگیری با ویروس سرما خوردگی گوش چپش مشکل پیدا کرده بود که به خوردن آموکسی کلاو و بعدش سفکسیم ختم شد. اصلاً  از سینی داروهای روی اوپن آشپزخانه خوشم نمیاد هر چند که میدونم برای رها شدن از دستشون باید با عشق و محبت متبرکشون کنم اما....

یکشنبه هفته دیگه هم جشن پایان ترم موسیقی دارن. طبق برنامه ریزی مربیاشون قرار شد که مامانا یک سری جایزه فرهنگی (حتما باید سی دی موسیقی) یکسان (حتما باید یه جور باشه) برای بچه های کلاس تهیه کنیم و همینطور خوراکی برای پذیرایی تا روز جشن کوچولو هامون رو تشویق کنیم.

بعد از هماهنگی با مامانا تصمیم گرفتیم یه چیز کوچیک برای یادگاری و تشکر از زحمات مربیاشون یعنی شیما جون و الهام جون بگیریم. از اونجاییکه خیلی توی کار شعر و هنر و فرهنگن به پیشنهاد مامان فرنوش جون توافق کردیم کتاب شعر اونم شمس بگیریم.

مامان یکی از همکلاسی های هانا توی موسیقی شیرینی خونگی و کیک میپزه و برای مهمونی ها هم سفارش می گیره. خیلی مشتاق بودم که نمونه کارش رو ببینم و این فرصت خوبی بود. به بقیه مامانا پیشنهاد کردم که برای پذیرایی از ندا جون مامان راما خواهش کنیم برامون مافین بپزه که مورد توافق قرار گرفت به این ترتیب قرار شد مامان راما زحمت درست کردن سی تا مافین رو بکشن.

البته بهشون تاکید کردیم اگه کاری پیش اومد اگه سرشون شلوغ بود و هر اگه دیگه ای ... خودشون رو توی مضیقه نزارن چون بی تعارف میتونیم مثل دفعه قبل از بازارچه کیک یزدی بگیریم و همینطور تاکید کردیم که حساب حسابه مامان راما جون هم یه مامان خوب یه هم کلاسی گل.

خوب هانا از خواب بیدا شده و حسابی در حال فین فین فعلا میرم که به گل دختر برسم. دعا میکنم مریضی از همه گلای مهربون دور باشه و قلب کوچولوشون همیشه پر از شادی و عشق باشه. قلب

فعلاً دوستای گلم بای بای