هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

گل بابا بزرگی بی بابا بزرگی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام دوستای نازنینم هفته گذشته چنان در افسردگی به سر میبردم گویی حس کرده بودم دنیا دوباره آبستن خبرای بدی شده برام.

گل بابا بزرگی بی بابا بزرگی شد.

مهربونی که از صبح اول وقت از جاش بلند که میشد گل من گل من میکرد رفت. باغبون گل سفید همیشه بهارم رفت. پرچم دار جشنواره بادبادکها یه بادبادک شد و پر زد و رفت. نسیم روح بخشی که همیشه آرام و پیوسته خستگی ناپذیر میوزید از این دیار رخت سفر بست و از پیش ما رفت. چنان آرام گویی که هرگز نوزیده بود و چنان پرشتاب گویی هرگز با آرامش سنخیتی نداشت.

یک معلم واقعی که رفتارش گویای افکارش و عملکردش آیینه عشق عمیقش به کائنات بود.

یک عاشق همراه. همراه ترین همراه، بی توقع ترین یاور، رفیق ترین رفیق. چنان با عزت زندگی کرد که انگار هیچوقت توقعی از این دنیا نداشت.

در طول هفته های گذشته همه بهترین کارهایی رو همیشه دوست انجام داد و رفت. با عزیزترین فامیل راه دورش پس از سالها تجدید دیدار کرد. به قدیمی ترین و تنها دوست باقی مانده از دوران جوانیش سر زد. حتی با رفتن به امام زاده عبدالله با رفتگانش وداع دنیوی کرد. بهترین مسافرتش مزدوجیش رو تجربه کرد. با رفتن به مهد کودک دنبال هانا و بازی با گلش رفع تشنگی کرد. با سایر اقوام دور تلفنی احوال پرسی کرد. انگار دیگه هیچی از دنیا نمیخواست الا اینکه همونطور که بدون مزاحمت زیسته بود بدون مزاحمت هم برود. اونقدر سریع بی مقدمه و بی مؤخره اتفاق افتاد که هنوز توی ناباوری هستیم. چه سریع و چه غیر منتظره و چه فرخنده روزی اونم روز عرفه

هر جای اون خونه بوی بابا بزرگی رو میده. قدم به قدمش مولکول مولکلش. اما وزیدن نسیم مهربون متوقف شده و دلتنگی به جا مونده و همش صداش و توصیه همیشگیش توی گوشمه: مواظب همدیگه باشید........

و چه توصیه قشنگی .....

و اما هانا هانایی من که یک ماه پیش پرسیده بود بابا بزرگی کی میمیره. چطور باید بهش میگفتم که بیا الان میتونم جواب درست سئوالت رو بهت بدم. چطور بهش توضیح میدادم که ضربه ای که خودم سر از دست دادن مادر بزرگم دیدم براش تکرار نشه.

خوب امروز توی مهد فانی دی داشتن. بنابراین برای شاد کردن روح باغبون مهربون روزش رو خراب نکردم. هانا رفت به جشن و بعدش هم به کلاس باله و ما .....

بعد از تماس با مهد جهت صلاح مشورت قرار شد بعدازظهر مدیر مهد جهت راهنمایی باهام صحبت کنه.

توصیه ایشون این بود که مرگ هم جزئی از فرایند و واقعیت زندگیست که نباید از دیدگان بچه حذف بشه . چون در اینصورت یه علامت سئوال بزرگ همیشگی توی ذهنش ایجاد میشه. بنابراین با علم به اینکه مراسم ما خالی از شیون و جیغ و داده، قرار شد بدون ارائه خبر فوت پدربزرگ به طور مستقیم به هانا، بهش اجازه بدیم خودش در مراسم بعد از خاکسپاری حضور داشته باشه. تا زمانیکه خودش عدم حضور پدر بزرگ رو احساس کنه و سئوال کنه که در اینصورت باید جواب درست بگیره.

و رفتار هانا مثل همیشه با مواجهه با جو نا دلخواه موجود، نمایش بدخلقی بود. تا حدی که به اعتراض حتی طرف مامی هم نرفت و ایشون رو حتی از نیم نگاهی هم محروم کرد مثل همیشه طلبکار و در جستجوی مقصر. بی توجه رفت توی اتاق بابابزرگی و مشغول بهانه گیری شد این درحالی بود که خودم درگیر سر و کله زدن با یه حمله سر درد و گلاب به روتون بودم.

 وقتی هانا حال منو دید اولین بارقه هم دردی در صورتش نمایان شد و با یه لبخند همه تلخی حال و هواش رو پاک کرد. و بعد بی آنکه به من گیر بده مشغول بازی شد. حتی با پارسا که اونم از صبح با قرار گرفتن در فضای پر تنش نا آروم بود بنای بازی گذاشت و بعد رفت سراغ کتاب بابا بزرگی کتابی که نیمه کاره بالای سرش منتظر نگاه ممتد شبهای آینده قرار داشت و هانا گلی ساعتی مشغول وانمود کردن به مطالعه گذروند. و بالاخره دل کوچیکش طاقت نیاورد چون دید بی تفاوتی هیچ جوابی برای سئوالش به دست نمیده. بنابراین اومد توی آشپزخونه و از مامی پرسید پس بابا بزرگی کجاست. مامی هم با یه نگاه پاسخ به دخترک رو به من حواله کرد. نشستم ... دستای کوچیکش رو توی دستم گرفتم و گفتم

عزیز من بابا بزرگی سالهای بسیار طولانی رو با عشق، شادی و سلامتی زندگی کرد و به هر چی که توی فکرش بود توی این دنیا رسید. بچگی کرد بازی کرد مدرسه رفت درس خوند سر کار رفت با بهترین زن دنیا ازدواج کرد بهترین پسرهای دنیا رو داشت، بازنشسته شد. پسراش ازدواج کردن بهترین و دوست داشتنی ترین نوه های دنیا رو دید. توی زندگیش آرامش و خوشبختی رو تجربه کرد همیشه خوشحال و راضی بود. بنابراین حالا تصمیم گرفت که دیگه از این دنیا بره. بره پیش خدا پیش فرشته ها توی آسمون. ولی یادش همیشه توی قلبای ما میمونه درست همینجا....

و هانا در حالیکه با نگاه کنجکاوش در حال هضم حرفای من بود پرسید: پس مراسمش کی میشه. گفتم همین الان اینجا مراسم فوت بابابزرگیه. گفت: نه منظورم اون مراسمیه که همه میشینن یه جا و دعا میخونن. فهمیم منظورش مسجده. گفتم پنجشنبه . گفت آهان و دوید و رفت توی سالن نشست روی مبل و فکر کرد. هانا غمگین نشد.یعنی هنوز درکی از مردن نداره. هنوز داغه براش حکم یه سوژه جدید رو داره. اما بیشتر نگران مامی و باباش بود. چون بعد بلند شد اومد سراغ مامی در حالیکه پاهاش رو توی بغل کوچیکش گرفت صورتش رو چسبوند به کمرش و پرسید چرا همه سیاه پوشیدن...

وقتی داشتم بهش شام میدادم یواشکی با صدای آهسته پرسید بابا میدونه بابابزرگی رفته پیش خدا؟؟؟؟ گفتم آره عزیزم میدونه .... و دوباره لبخند معنی دارش رو نثارم کرد.

و حالا امشب مامی بی یار و یاور همیشگیش تا خود صبح با تنهاییش سر میکنه ....

در حالیکه من کسی رو که حکم پدر داشت برام از دست دادم و بهداد یه پدر واقعی....

روحش شاد

پی نوشت یک: سحر جون ممنون از حس قوی و زیبات که درست در لحظه ای که نیاز داشتم با گفتن دردم به یکی سبک تر بشم برام اس ام اس زدی و احوال تک تک رو پرسیدی. خیلی دوستت دارم از پیام تسلیت هم ممنون. یعنی همتون رو دوست دارم که مهربونانه هستید و تسلی خاطر.

پی نوشت دو: بهناز عزیزم اونقدر مشتاق دیدارت بودم که نگو ولی نمیخواستم توی همچین شرایطی این دیدار اتفاق بیفته. ولی تو دوست خوبم با خون گرمی و عشقت و هم کلامی شیرینت بهم کلی آرامش دادی حتی ته مونده سردرم هم یادم رفت ازت ممنونم عزیزم. اونقدر باهات احساس نزدیکی و صمیمت کردم گو اینکه یه دوست قدیمی رو میدیم. ممنون که زحمت کشیدید و فاطی خانم رو خوشحال کردید.