هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

این نیز بگذرد
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦  کلمات کلیدی:

این پست تاریخ مصرف گذشته است یعنی دو هفته پیش داشتم مینوشتم ولی با یه کم تغییرات برای تغییر حال و هوای خودم و اینجا برای دل یکی از دوستای نازنین وب لاگی میزارمش

سرفه های هانا که یه کم بهتر شده بود دوباره با زیاد شده

یه معجون با شلغم و عسل یاد گرفته بودم که اولش خوب بود ولی افاقه نکرد. هر صبح و شب یه قاشق غذا خوری از این عصاره به هانا دادم خورد. مزه اش بد بود ولی هانا اصولا متخصص خوردن دارو اونم از نوع بدمزه اشه. خوردن این معجون باعث شد که با وجود قرار گرفتن در یک محیط پر از ویروس سرماخوردگی مریض نشه. البته به لطف استفاده از رایحه دل انگیز پیاز رنده شده در گوشه گوشه خونه.

هانا دوباره این روزا سرگرم بازیهایی مثل منچ و دوز و مار پله و شطرنج و یه مرغ دارم و هب شده. جالب اینجاست خیلی زود قوانین رو میگیره و استفاده میکنه. اما اگه قرار باشه من ازش جلو بزنم بازی رو بهم میزنه.

این موضوع بهانه خوبی بود که سوژه یکی از صحبتهای شبانه مون بشه یعنی شرح قانون بازیه برنده برنده. براش توضیح دادم که همه انسانها درجهان هستی از روح خدا آفریده شده اند یعنی خدا از روح خودش در بدن همه آدمها فوت کرده بنابراین همه ما آدمها مثل انگشتهای یه دست بهم وصل هستیم و در اصل به خدا وصل هستیم. حالا اگه یکی توی بازی با رعایت نکردن قوانین یا تقلب باعث باختن نفر مقابل بشه و دلش رو بشکونه در اصل خدا رو ناراحت کرده و در اینصورت انگار که هردوشون باختن. براش توضیح دادم هدف از بازی تفریح و محکم تر کردن دوستیهاست. مهم لذتیه که از زمان بازی ببری مهم خنده ها و شوخیها و خوش گذرونیهای طول مدت بازیه نه نتیجه بازی. یه جورایی میخواستم لذت زندگی در لحظه رو براش توصیف کنم ولی نمیتونستم بچه گونه تر از این بهش بگم. بنابراین فقط داستان فیلم "جنگجوی صلح" رو براش تعریف کردم و اونم با حوصله و اشتیاق گوش کرد و سئوال میکرد. نتیجه این شده که در کل کل برای برنده شدن میپذیره که هر دو طرف برنده باشن.

چند روز پیش توی صفحه ای از کتاب موسیقیش که باید یه آهنگ میساخت و من براش می نوشتم، نقاشی کرد و بعد بر اساس شکلهایی که کشیده بود یه شعر بالا بلند گفت مثلا یه باغ پر از گل ، بالای بالا، خورشید درخشان ، کلاغ سیاه ،‌قار قار و قار قار و ..... که البته من فقط تونستم دو بیتش رو بنویسم آخه کادر مربوطه دیگه جا نداشت. عکسش رو فرصت شد میزارم.

چهارشنبه شب به محض اینکه کارهام تموم شد و کامپوتر رو روشن کردم هانا اومد و گفت: به جای نشستن پای وب لاگ خونی بیا یه کم بهت ورزش یاد بدم. قول میدم معلم خوبی باشم و دعوا نکنم.

و به این ترتیب یک ساعت باهم ورزش کردیم. حرکات نرم و کششی یوگا که توی کلاس باله تمرین میکنن رو به خوبی پشت سر هم انجام میداد و منم راهنمایی میکرد و از حرکاتم ایراد هم میگرفت. پاهات رو بیشتر بیار بالا. زانوت صاف باشه و ....

جمعه صبح زود بیدار شد ولی برخلاف گذشته اصلا سراغ ما نیومد. خودش دست و صورتش رو شست و رفت دستشویی و بعد رفت توی اتاقش سر و صداش از توی اتاقش میومد. و منم مدام منتظر بودم که بیاد و خورده فرمایشاتش شروع بشه ولی خبری ازش نشد. کم کم حوصله ام سر رفت و داشتم کلافه میشدم. یعنی چی؟ چه معنی میده بچه صبح نیاد سراغ مامانش. اونقدر سرگرم نقاشی بود که مامان یادش رفته بود و نتیجه نقاشی یه فیل خیلی خوشگل بود . عکسش رو شاید بعدا بزارم.

هنوز توی خونه هر کاری میکنه یه بار هم یادی از دستشویی مهد میکنه. به این ترتیب بهم اعلام میکنه این مشکل براش شده دغدغه و معضل ذهنی. مثلا دیروز میگفت: مامان وقتی بریم مهر چهار هم نمیتونیم خودمون رو بشوریم آخه شیر آب دستشوییش شکسته. این یعنی بچه ام داره فکر سال دیگه رو میکنه و دلش رو به تغییرات سال دیگه خوش میکنه. و اما از طرف من اصل خاموشی کماکان ادامه داره.

با دیدن عروسک بازی هستی گل مامان لیلا و همینطور تغییر روحیه هانا نسبت به انجام بازیهای دخترونه به این فکر افتاده بودم که برای هانا یه عروسک با لوازم کامل بگیرم تا نیاز رسیدگی و مراقبت از یه نوزاد براش برآورده بشه و شاید کمتر فکر خواهر بکنه که اتفاقاً جواب داد و امروز صبح میگفت مامان من حالا دیگه یه خواهر کوچولو به اسم سارا دارم.

پی نوشت یک: هانا برای رفتن خونه مامی مقاومت میکنه یه جورایی به نظر میاد اون خونه رو بدون بابابزرگی کمتر میتونه تحمل کنه البته خیلی واضح اینو نمیگه فقط بهانه گیری میکنه. ضمن اینکه کمتر به مامی میچسبه یه جورایی ازش فاصله میگیره انگار ازش دلگیره یا شاید میخواد وابستگیش رو کمتر کنه.

خدایا به بصیرتی نیاز دارم تا صلاحیت لازم برای یادگیری درسهای زندگیم رو کسب کنم و شهامتی که برای یادگیری مقاومت نکنم و عشقی که اشتیاق و انگیزه لازم برای ثابت قدم بودن در این مسیر رو در من بیدار کنه و زنده نگه داره.

بای بای