هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

خواهر میخواد
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤  کلمات کلیدی:

سلام به همه گلهای خوب و مهربون

هفته پیش جمعه شب هانا موقع خواب اونقدر سرفه کرد که تصمیم گرفتم دوباره ببرمش دکتر. آخرین بار ماه گذشته برای گرفتن گواهی سلامت برای ثبت نام مهد دخملی رفته بود پیش دکتر خودش یعنی آقای دکتر چشم آبی. متفکر دکتر چشم آبی اسمیه که هانا روی دکترش گذاشته و چشمهای آبی ایشون بهونه انتخاب این اسم بود. آقای دکتر چشم آبی سرفه های هانا رو آلرژی تشخیص داده بودن که نتیجه این شد ماه گذشته یه سری دیگه کتوتیفن و پروسپان به خورد هانا بره و قرار شد اگه بعد از استفاده اینها بازم سرفه ادامه داشت دوباره بریم پیشش. خیال باطل

توی این یک و ماه و اندی نه تنها سرفه هاش بهتر نشد بلکه بعد از رفتن به مهد جدید و دست به گریبان شدن با ویروسهای جدید، دوباره سرما خوردگی و گوش درد و ... رو تجربه کرد اما البته به دلیل دور بودن مطب دکتر از محل خونه و اوج گرفتن مریضیاش توی نیمه های شب فقط به رفتن درمانگاه نزدیک خونه و درمان مقطعی اکتفا کرده بودیم.

هفته گذشته با شدت گرفتن مجدد سرفه ها تصمیم گرفتم ببرمش دکتر خودش. به این ترتیب شنبه پیش برای بردن هانا پیش دکتر چشم آبی که فقط صبح تا ظهر مطب میشینه نرفتم اداره.نگران

این دفعه هم تشخیص همون آلرژی به هوای تهران و توصیه شوخ طبعانه ایشون به نقل مکان از این شهر پر از دود بود. یه سری قرص حسابی گرون هم تجویز کردن که به قول همکار عزیزم اگه فقط تاثیر روانی هم داشته باشه بالاخره جای شکرش باقیه. بهداد معتقد بود آلرژی آلرژیه ولی من فکر کردم حداقل وجدانم راحته که حداکثر کاری که از دستم بر میومد رو برای دخترک انجام دادم.اوه

چند وقت پیش هانا میگفت دلش برای دوستای مهد قبلیش تنگ شده و توی این مدت بیشتر خاطراتش از حرفها و کارهای بچه هایی بود که بعد از پرس و جوی من معلوم میشد توی مهد قبلی هم کلاسش بودن. موقع برگشت از مطب دکتر دیدم فرصت خوبیه که هانا رو ببرم اونجا تا هم از دلتنگی دربیاد هم خودم هم نیمه وقت به اداره برسم. خلاصه اش این شد که هانا خانم با دیدن مربیه قبلی و دوستاش حسابی شاد و شنگول شد ولی نپذیرفت که چهار ساعت اونجا بمونه تا منم برم اداره بنابراین برگشتیم خونه.آخ

نقاشی روی این دیوار بهانه اصلی تصمیم من برای عوض کردن مهد اول هانا بود. چون به واسطه این نقاشی دوتا از پنجره های کلاسهای رو به کوچه مهد که دست بر قضا کلاس هانا اینا هم یکی از اونا بود رو کور کردند. آخه نمیدونم کدوم عقل سالمی نور طبیعی رو از بچه ها دریغ میکنه تا نمایی فریبنده برای مهدش دست و پا کنه. فقط یه فکر تجاری غیر از اینه؟ به هرحال این حرکت که از اولش نسبت بهش اعتراض کرده بودم سبب خیری شد که توی مهد ایرانمهر امروز بهش رسیدم.از خود راضی

یکشنبه هشت آبان تولد فرنوش نازنین بود که به دعوت بهناز عزیزم رفتیم قلعه سحرآمیز. خیلی به بچه ها خوش گذشت و حسابی بازی کردن.قلب

دوشنبه توی مهد هانا جلسه اولیا مربیان برای هماهنگ کردن برنامه های سالیانه بود. با اینکه شب قبلش ساعت هفت خونه بودیم و ساعت هشت هانا شام خورده آماده خوابیدن بود و رفت توی تختش ولی تا ساعت ده توی تختش شیطونی کرد بنابراین صبحش خیلی به سختی و با یک خلق تنگ بیدار شد. سر هر چی بهانه میگرفت. سر شستن دست و صورت دستشویی و شونه کردن موها و انتخاب گل سر و لباس و کفش و... اونقدر کش داد که داشت دیرمون میشد. صبحها اگه پنج دقیقه دیرتر بریم بیرون باید تمام مسیر یک ترافیک وحشتناک رو تحمل کنیم حالا منم آن تایم. خلاصه اینکه یه کم برای حاضر کردنش بهش سخت گرفتم که این سختگیری بهداد رو به شکایت کشوند. همیشه سر نحوه برخورد جدی با هانا با بهداد اختلاف نظر داریم . این دفعه هم از اون دفعه هایی بود که آستانه تحملم خیلی پایین بود. بگذریم آخرش گفتم که اصلا خودت برو جلسه من امروز نمیام. ولی وقتی ساعت به یک نزدیک شد دلم طاقت نیاورد و راه افتادم به سمت مهد. وقتی رسیدم بهداد هم اونجا بود و دو نفری از راهنماییهای خوبشون استفاده کردیم.ماچ

حدود پانزده مربی متخصص توی زمینه های مختلف با بچه های گروه سنی پنج سال کار میکنن. از مربی هماهنگ کردن بدن با ریتم گرفته تا مربی آموزش قرآن به روش شعر و قصه. ورزش تخصصی شون تنیسه و درکنارش شطرنج. راستی هانا تازگیها عاشق شطرنج شده.عینک

اما طبق معمول که همیشه باید یه چیزی ذهنم رو مشغول کنه و اونم اینه که به بچه های گروه سنی زیر شش سال اجازه نمیدن خودشون رو توی دستشویی بشورن البته دلایل علمیه خودشون رو دارن. ناراحتو هانا هم نسبت به این مسئله از اول حساس بود بطوریکه وقتی یه سالش بود خودش دستشوییش رو گفت و وقتی در یکسال و سه ماهگی پرستارش اومد دیگه نمیبستمش و پرستاره باورش نمیشد و حسابی متعجب شده بود. هانا اونقدر ناراحته که میگه دیگه نمیرم این مهد. با مربیش صحبت کردم و قراره موضوع با مدیر مهد مطرح بشه و براش تصمیم بگیرن. باورتون میشه این دیگه خارج از حد تحمله.تعجب

سه شنبه بعد از کلاس باله بازم هانا سر پوشیدن لباس گرم موقع خروج از مؤسسه حسابی ادا درآورد و بد اخلاقی کرد.ناراحت هر دفعه بداخلاقی میکنه بهم میگه اگه برام یه خواهر بیاری من از تنهایی در میام. انگار میخواد با بداخلاقیهاش به اون چیزی که میخواد برسه. بهش میگم همه دوستایی که داری برات مثل خواهر میمونن فقط کافیه که خودت بخواهی و مهربونیت رو باهاشون قسمت کنی. میگه هیچکس خواهر واقعی آدم نمیشه.کلافه

 نمیدونم چی بگم بزرگترین مشکل من با هانا همیشه این بوده که رابطه خوبی با بچه های دیگه برقرار نمیکرده و متاسفانه با همه تلاشم برای قرار دادنش توی جمع بچه ها هنوز هم همینطوره. اونقدر خسته شدم که برای شنبه این هفته یعنی فردا دارم میرم پیش مشاور. بازنده

چهارشنبه بعد از مهد با بهناز عزیز و فرنوش گل رفتیم که بچه ها رو ببریم فیلم نخوری. وقتی به مجموعه فرهنگی رسیدیم تازه فهمیدیم که سانس این فیلم کودک رو از شش عصر به یک تغییر داده بودن. و اینهم نهایت اهمیت و ارزشیه که توی کشور عزیز ما برای بچه ها قائل هستن نه تنها فیلمهای گروه سنی کودک انگشت شماره بلکه تایمهای مرده رو هم به پخش اونا اختصاص میدن. افسوس

پنجشنبه مامان و سالومه و سایه و ستاره اومدن خونه ما و هانا اولش از نبودن عسل حسابی توی ذوقش خورد ولی بعد از اینکه سالومه باهاش بازی کرد غصه اش یادش رفت.چشمک

یه موضوع دیگه که حکایت از شانس خوب من داره اینه که بالاخره خونه طبقه بالایی ما فروش رفت. بهمون گفتن یه خانم و آقا با یه بچه پیش دبستانی خریدن. خوب کلی خوشحال شدم که اگه بچه دختر باشه عالیه. ولی پنج شنبه فهمیدم که بچه شون پسره. قهر

امروز هم جشنواره بادبادکها توی پارک نرگس توی شهرک بود که با بهناز جون قرار گذاشتیم و رفتیم.

 چون پارکه نزدیک خونه مامی و بابا بزرگی بود ازشون خواهش کردیم که به ما ملحق بشن .

کلی خندیدیم چون اصلا باد نمیومد و تقریبا همه بادبادکها روی زمین استراحت میکردن. خندهنمیدونم بهتر نیست برای اینجور برنامه ها قبلا با هواشناسی یه مشورتی چیزی بکنن، تا بابا بزرگا اینقدر به زحمت نیفتن. چون جور نبودن باد رو در واقع بابابزرگا میکشیدن که با به کار گرفتن همه تجربه و توان و حوصله برای بالا بردن بادبادکها تلاش میکردن. بهتر بود اسمش رو میذاشتن جشنواره بابا بزرگا.ابرو

هانا و فرنوش و روشا جون

هانا در حالیکه با افتخار بادبادک به هوا فرستاده شده توسط بابا بزرگی رو به دست گرفتهتشویق

هانا خانم قهر کرده به دلیل اینکه چرا فرنوش بدون اجازه بادبادکش رو برداشته.آخ
هرچی بهش میگم مامان جون آدم باید نسبت به دوستاش بخشندگی داشته باشه به گوشش نمیره که نمیره. به این نتیجه رسیدم که با این حرفام بیشتر حساسش کردم.

اینم یه مدل بادبادک جدید. خیلی رنگی رنگی و قشنگ بود.

هانا و بچه ها در حال سفال بازی

هانا خانم درحال نقاشی با زبون نیمه بیرونش هنگام تمرکز

هانا در حال نوشتن اسمش روی کاغذ نقاشیقلب

اینم نتیجه کارش البته شما اسمش رو دارید توی آیینه نگاه میکنید.یول
بچه ام خیلی خارجیه چون نه تنها موقع کتاب خوندن دستش رو از سمت چپ به راست حرکت میده بلکه موقع نوشتن فارسی هم از چپ به راست به صورت آیینه وار مینویسه.

بعد از جشنواره ساعت دو ناهار رفتیم خونه مامی. در طول راه هانا با یه پاستل آبی که از خونه همراهش آورده بود روی زمین به یاد هانس و گرتل حسابی علامت گذاری کرد و توی محوطه جلوی خونه مامی هم با کمک من یه لی لی بزرگ کشید و ازم قول گرفت بعد از ناهار بیاییم پایین تا لی لی بازی کنیم.خمیازه

بعد از ناهار و خوشحالی هانا از وفای به عهد مامان کوفته
حالا چرا کوفته چون پریروز طبق روال عادیه برنامه توی خونه برای انجام کارهام در حال بدو بدو بودم با این تفاوت که به دلیل سردی هوا جوراب روفرشی پام بود و یهو لیز خوردم. درد ناشی از کوفتگی نیمی از بدنم، تازه از دیروز خودش رو نشون داد.هیپنوتیزم

 

منم که عاشق ورجه وورجه اونم لی لی
چند روز پیش داشتم فکر میکردم کدوم مامان توی نیمه دوم دهه سی سالگی به بچه اش توی خونه چرخ و فلک زدن یاد میده. خوب حقم که بخورم زمین دیگه مگه نه؟قهقهه

به دنبال سرزنشهای من نسبت به بهونه گیریهای پی در پی هانا در جوابم میگه یعنی نمیدونی که من یه بچه کوچولو تنها هستم و احتیاج به یه خواهر دارم. هفتصد دفعه باید بهت بگم. تو هم که اصلا بهم توجه نمیکنی.تعجب

خدایا نهایت توجه به یه بچه به جز به دنیا آوردن یه بچه دیگه چقدره؟سوال