هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

در گذر این روزها
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧  کلمات کلیدی:

 دوستای گلم سلام

 هانا این روزها حسابی توی مهد سرگرمه . هر روز صبح ساعت نه اجرای مراسم دعای همگانی و مرور نعمتهای خدا برای شکرگزاری دارن که نتیجه اش این شده که هانا بسیار سپاسگزارتر شده.

خیلی تشویق میشن که کارهاشون رو خودشون انجام بدن حداقلش اینه که هانا قبول کرده یه بچه پنج ساله باید کارهاشو خودش انجام بده

یه تغییر خیلی خوب دیگه اش اینه که ظرف غذاشو تا آخر میخوره آخه توی مهد اصطلاحشون اینه که باید ظرفاشون رو آیینه کنن چون حتی باقی موندن یه دونه غذا هم باعث اصراف میشه و خدا ناراحت میشه.

هانا توی مهد توی کلاس مهر سه یعنی رده سنی پنج ساله. توی هر رده سنی بچه ها به چهار گروه تقسیم میشن و برنامه ها به صورت گروه بندی و چرخشی و کوتاه مدت بیست دقیقه ای انجام میشه. هر گروه سنی به چهار زیر گروه حداکثر پانزده نفری تقسیم میشن و هر بیست دقیقه از یه فضا به یه فضای دیگه نقل مکان میکنن از کلاس زبان انگلیسی یا اسپانیایی به کلاس نمایش و داستان و از اونجا به کلاس موسیقی و بعد سالن ورزش و بازی در حیات و کارگاه سفال و رنگ آمیزی و ... به این ترتیب هر روز یه برنامه پر و فشرده ولی متنوع و سرگرم کننده بدون خستگی با تفریح و شادی رو تجربه میکنن. اسم گروه هانا گروه دوستیه.

 

یه روز اومده میگه مامان میشه یه کاری کنی من برم توی گروه کمک. منه ساده لوح فکر کردم دخترم متحول شده و به عشق کمک کردن به دیگران میخواد بره توی گروه کمک. بهش میگم هانا جون چون شما توی مهد تازه واردی با بودن توی گروه دوستی در واقع داری تشویق میشی که دوستای بیشتری پیدا کنی. میگه نه بابا... من که نمیخوام کمک کنم من فقط میخوام با شکیبا توی یه گروه باشم آخه من توی گروه دوستی به اندازه کافی یاد گرفتم که دوست پیدا کنم ببین با شکیبا از یه گروه دیگه دوست شدم. شیطان

ازش اسم بقیه گروه ها رو پرسیدم یه گروه دیگه اسمش مهربونیه و گروه چهارم شادی. داشتم فکر میکردم کاش بره توی گروه مهربونی یه جورایی فکر میکنم یه کم .....
بگذریم ....

امروز توی محوطه خونه مامی یه جوجه گنجیشک مرده افتاده بود پرسید میشه بگیرم دستم؟ من و بهداد و مامی متفق القول داد زدیم نه کثیفه مرده و .... ولی هانا قبل از تموم شدن موعظه ما دم جوجه بیچاره رو گرفت و بلندش کرد. هر چی نگاهش کردم هیچ اثری از ناراحتی بابت مرده بودن اون جوجه توی نگاه یا عملکردش دیده نمیشد.

هانا و پارسا خونه عمو مهرداد عکس مال یه ماه پیشه

 

 

چند وقت پیش با خونسردی میپرسه: مامان بابا بزرگی کی میمیره؟

من (ای وای این دیگه چه سئوالیه): عزیز دلم عمر آدم دست خداست. هیچ کس نمیدونه هر کسی کی می میره غیر از خدا. ما فقط میتونیم دعا کنیم که همه کسایی که دوستشون داریم همیشه سالم و سلامت کنارمون باشم.

هانا: باشه منم دعا میکنم؟ ولی چرا فقط خدا میدونه؟

من:آخه خدا آدم رو آفریده و خودش هم میدونه اون کی میمیره ...

و البته سئوالهای پی در پی تمامی ناپذیر ادامه داشت هر جوابی یه سئوال دیگه چرا چرا چرا ....

ادامه برنامه کاردستی با مامی
یادتونه توی حرفه و فن از این تار و پودها درست میکردیم

 هانا تازگیها باز فیلش یاد هندوستان کرده و اصرار داره که براش یه جونور بخریم. هر از گاهی هم هوس یه چیز میکنه

 

چند وقت پیش هوس کرده بود براش جوجه کلاغ بخرم بعد از کلی بحث و گفتگو به خرید یه پرنده منطقی تر مثل طوطی راضی شد. که البته آخر سر با راهنماییهای ما قرار شد براش جوجه اردک بخریم ...

یه روز که در راه برگشت از اداره به خونه از میدان انقلاب میگذشتیم به یاد قولی که به هانا داده بودیم کنار پرنده فروشی بعد از میدون وایستادیم و یه نگاهی به پرنده هاش کردیم. اینم عکس یه جفت طوطیه غول پیکر که خیلی خوشگل بودن.

 هنوز به خرید اردک نرسیده بودیم که یه روز صبح به محض بیدار شدن اومد پرید روی تخت ما و گفت مامان برام یه بچه سگ کوچولو میخری؟

خوابالو گفتم سگ نه اصلا دوست ندارم.

هانا: مامان خواهش التماس تمنا ...آخه خواب یه بچه سگ کوچولو دیدم که منو خیلی دوست داشت و حسابی باهام بازی میکرد. خیلی دلم میخواد سگ داشته باشم.

و باز رفتیم توی مود از هانا اصرار و از من انکار و ردیف کردن همه بهونه های دنیا از طرف من .... که جایی برای نگهداریش نداریم و وقتی بری مهد ما هم بریم سرکار نمیتونه تنها باشه و ....

و البته ردیف شدن همه استدلالهای دنیا توسط هانا برای تغییر نظر من .... که توی بالکن نگهش میداریم و خودم ازش مراقبت میکنم و ...

منم که همیشه دنبال فرصت میگردم هانا رو به سمت مستقل شدن هول بدم: تو که کارهای خودت رو هم انجام نمی دی چطور میخواهی از یه حیوون دیگه مراقبت کنی؟

دوباره هانا: قول میدم، اصلا امتحان میکنیم هر کاری بگی انجام میدم و ...

دست آخر وقتی یک ساعت به این مباحثه بی نتیجه گذشت بالاخره بهش گفتم باشه پس به شرط اینکه یک هفته همه کارهات رو خودت انجام بدی و بعد اولین سگ فروشی که دیدی خبرم کن برات سگ بخرم (هانا هنوز سگ فروشی پیدا نکرده لطفا در مورد سگ فروشی به هانا تقلب نرسونید)

و همین استدلال تکرار شد وقتی با دیدن کارتون "توبی" هوس بچه روباه کرد و دوباره گفتم هر وقت روباه فروشی دیدی خبرم کن که برات روباه بخرم.

 

یه روز که میخواستیم بریم بیرون هانا لباساشو آورد و گفت مامان جون میشه لطفا شما لباسامو بپوشونید؟

من: نه عزیزم لطفا خودت لباستو بپوش. به نظرت لباس یه دختر پنج ساله رو کی باید بپوشونه؟

هانا: خوب خودش باید بپوشه. ولی حیف شد چون میخواستم یه جایزه خیلی خوب بهت بدم.

من: قربونت برم عزیزم من جایزه نمیخوام زود لباست رو بپوش که میخواهیم بریم

هانا: ولی این جایزه ای که میخواستم بهت بدم خیلی خوب بود همیشه آرزوش رو داشتی

من (خدای خوبم لطفا گوشات رو بگیر.... من راست راستی هنوز خیلی آرزو دارم): بزار فکر کنم اوووم اووم .... نه من دیگه آرزویی ندارم به همه آرزوهام رسیدم یه خانواده خوب یه همسر مهربون یه دختر فوق العاده که به آینده اش ایمان دارم... یه خونه کوچیک و ...خوب همه چی دارم نه چیزی نمیخوام فقط اگه میتونستم مبل و یخچالمون رو عوض کنم دیگه تکمیل میشد خوب اگه برام یه یخچال و مبل میخری لباساتو بپوشونم.

هانا: از اونا هم بهتر میخواستم بهت یه بوس خیلی گنده با یه خشت طلا بدم ولی دیگه نمیدم.

من: چی خشت طلا (منظورش شمش طلا بود) وااااای چه فرصتی رو از دست دادم (خشت گلی ندی) ولی درمورد اون بوس گنده باید بگم اگه خودت لباست رو بپوشی من دوتا بوس گنده بهت جایزه میدم.

هانا: نه من بوس گنده نمیخوام باید یه چیز دیگه بدی تا لباسم رو بپوشم.

من: اگه بوس گنده جایزه خوبیه که باید خودت هم مشتاق گرفتنش باشی اگه هم خوب نیست چرا انتظار داری من درعوض بوس گنده کاری که مربوط به شماست رو انجام بدم

وقتی کم میاره دیگه میزنه به صحرای کربلا و البته این طولانی شدن این بازی باعث شد که آخر سر اونقدر دیر بریم بیرون که به کاری که میخواستیم نرسیم.

 

یه شب بعد از مسواک زدن اومد پیشم منم سرم توی کامپیوتر بود. میگه مامان ببین مثل "ماوس واتر کشیده" شدم.

وقتی نگاهش کردم تازه فهمیدم منظورش چیه. کلی خندیدم ماوس واتر کشیده هه هه ماوس واتر کشیده (موش آب کشیده).

 

یه شب در ادامه جلسه گفتمان به پیشنهاد هانا مشغول هوب بازی شدیم. وقتی به صد رسیدیم من گفتم هوب و هانا که دیگه خسته شده بود گفت : هوب و یک

 

هانا عاشق رنگ آمیزیه هر از گاهی که کتاب رنگ آمیزی کم میاره بهداد از اینترنت براش عکس شخصیتهای کارتونی رو پرینت میگیره تا هانا رنگ کنه. چند وقت پیش یه پرینت براش گرفت و هانا مشغول رنگ کردن شد. من کنارش نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که شخصیت کارتونی رو نمیشناسم و میخواستم از هانا بپرسم این کدوم شخصیت کارتونیه که هانا یه دفعه گفت من از کجا باید بدونم که این کیه؟؟؟

من حسابی تعجب کردم. به خودم شک کرده بودم که نکنه بلند بلند فکر میکردم. بنابراین از بهداد پرسیدم بهداد من الان حرفی زدم یا سئوالی کردم؟؟... واقعیت این بود که نه حرفی نزده بودم و نه سئوالی کرده بودم حتی بلند بلند هم فکر نکرده بودم بلکه هانا احتمالا حدس زده بود که من میخواستم چی بپرسم.

 

یه شب که داشتم براش کتاب میخوندم از من میپرسه مامان این نقاشیای توی کتابا رو واقعا آدما خودشون می­کشن؟

من: بله خودشون می­کشن.

هانا: چطور میتونن یه پرنده، درخت و آدم بکشن که واقعا شکلش دربیاد

من: خوب هر کاری راهی داره وقتی راهش رو یاد بگیری دیگه آسون میشه از این گذشته اونا کلی کلاس رفتن و تمرین کردن چون به این کار علاقه داشتن.

هانا: منم نقاشی رو دوست دارم پس میخوام برم کلاس تا بتونم خیلی خوب نقاشی بکشم.

 

یه بازی خیلی مورد علاقه اش بازیه "فکرش رو بکن" یا "چی میشد اگه" است ....

جرقه این بازی وقتی زده شد که هانا درمورد دلیل قرار گرفتن هر کدوم از اعضای بدن سر جای فعلیشون از من سئوال میکرد.

هانا: چرا خدا سر آدم رو بالای گردن گذاشته؟؟؟ (هزار تا چرای دیگه مثل این که به نظر میاد فقط دنبال به بازی گرفتن ذهن و سرکار گذاشتن آدمه)

منم جواب این بازی رو با بازی دادم....

من: خوب به نظر شما سر آدم کجا بود بهتر بود؟

هانا : مثلا روی شکم .

من: فکرش رو بکن چقدر خنده دار میشد اگه سر آدم به جای بالای گردن روی شکم بود اونوقت دیگه دنیا رو باید از پایین میدیدم ....... و بعد ادا درآوردن و خندیدن و ...

هانا: فکرش رو بکن اگه گوش آدم جای چشماش بود و چشما جای گوشا

من : فکرش رو بکن اگه چشم آدم یکی بود و جای دهنش بود

هانا: فکرش رو بکن اگه دهن آدم دوتا بود و جای ابروش بود یا اگه دماغ آدم روی پیشونیش بود.

و این بازی و خنده ادامه دارد......

 

دیروز به دنبال تغییر برنامه کلوب مادران برای رنگ انگشتی بازی توی پارک بهشت مادران بعد از کلی هم فکری با هانا در مورد رفتن به پارک نزدیک خونه یا دیدن نمایش بالاخره فکر کردیم فرصت خوبیه که یه سری به تالار هنر بزنیم و ببینیم نمایش جدیدشون چطوریه. هانا اصرار داشت که با دوستایی مثل پرنیان بهار جون و هانای خاله مهین و تانیا همکلاسی کلاس زبان و فرنوش خاله بهناز هماهنگ کنیم و بریم دیدن نمایش "مادر جان سلام". باتوجه به شناختی که از برنامه های دوستام داشتم بالاخره تونستم در نهایت ناامیدی مهین گلم رو پیدا کنم و با فهمیدن اینکه سر کار نیست و برنامه ای هم ندارن ذوق زده بشم.

 

نمایش آموزنده ای بود گو اینکه برای بچه های گروه سنی چهار پنج سال یه کم سنگین بود. البته نهایت سعیشون رو کرده بودن که در قالب شوخی و طنز و صحنه آرایی متنوع و قشنگ یه قالب بچه گونه به نمایش بدن ولی فقط مامانا میفهمیدن که داستان این نمایش چقدر سنگین بود.

 

داستان از این قرار بود که مثلا فرشته مرگ بچه بیمار یه مادر مهربون رو ازش میگیره و مادره هم عزمش رو جزم میکنه که بچه اش رو پس بگیره و در راه پس گرفتن بچه اش از زیبایی، گرمای وجودش،تاب و توانش، نور چشماش و موهای سیاهش هم میگذره تا اینکه به بچه اش میرسه. همین موقع فرشته مرگ هم از گرد راه میرسه و با دیدن نهایت از خودگذشتگیه مادر ضمن پس دادن همه اونچه مامانه برای رسیدن به بچه اش ازشون گذشته بود، برای منصرف کردنش از هدفش، چشم انداز یه آینده پر از درد و رنج رو برای بچه به تصویر میکشه. مامانه هم با یادآوری اینکه هر کسی توی زندگی آینده اش رو خودش با تلاشش میسازه، خاطر نشان میکنه که از تصمیمش برای بردن بچه اش منصرف نمیشه و زندگی رو برای بچه اش انتخاب میکنه. آخرش اینطوری تموم میشه که معلوم میشه همه ماجرا فقط یه خواب بود. ولی ما به تجربیات این چند وقته به قول مهین عزیزم خیلی جاهاش قابلیت اینو داشتیم که بزنیم زیر گریه کنیم.

 

دوستای خوبم میشه ازتون خواهش کنم لطفا برای یه بنده خدا که در شرف چهارمین عمل بسته برای باز شدن رگهای بدنشه دعا کنید. لطفا دعا کنید کارش به عمل باز نکشه. دعا کنید که خدا بهش توفیق بده تا بتونه علت یا ریشه ذهنی این بیماری رو ببینه. ببینه که چه باوری یا چه الگوی ذهنی ای توی زندگیش وجود داره که باعث میشه رگهاش مرتب بسته بشن و لطفا دعا کنید خداوند دانا و حکیم به دکترا هم یه کم بینش بده تا علت فیزیکی این بیماری رو بفهمن.

ای کاش ما آدمها برای طلب بخشش و حلالیت از غرورمون میگذشتیم و به موقع اقدام میکردیم.