هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

ماموریت مامان و همراهی بابا و هانا
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱  کلمات کلیدی:

امسال تابستون فرصتی نشد که یه مسافرت بریم. هر دفعه عزممون رو جزم کردیم که همت کنیم و یه طرفی بریم یه چیزی پیش اومد و قسمت نشد. بیشترش عدم هماهنگی برنامه­های کاری من و بهداد و بخشی هم بابت برنامه کلاس­های تابستونی هانا بود.

آخرین ماموریتی که رفته بودم، دوری هانا اونقدر بهم سخت گذشته بود که با خودم عهد کردم دیگه بدون اون جایی نرم حتی ماموریت. تا اینکه چهارشنبه هفته پیش فرصت یه ماموریت یه روزه به محمودآباد پیش اومد، در واقع به یه همایش دعوت شده بودیم.

بهداد عزیز وقتی دل دل کردن من در تصمیم­گیری برای رفتن یا نرفتن رو دید، درکمال ناباوری پیشنهاد کرد که با هانا همراه من بیان. از نظر من تصمیم عاقلانه­ای نبود چون شنبه­اش که به دلیل مریضی هانا نرفته بود اداره، سه شنبه هم به دلیل یه کار فوری نتونسته بود بره و چهارشنبه هم می­خواست برای دل من نره اداره. از طرفی هم با وجود کمردردش و فشرده بودن برنامه همایش فکر کردم صلاح نیست که بیان بنابراین تصمیم گرفتم خودم هم نرم. اما دست آخر با یادآوری عشق هانا به شن بازی و تذکراتش نسبت به نبردنش به یه سفر و همینطور اطلاع از پیش بینی هوای گرم و آفتابی مازندران در آخرین لحظات نظرم عوض شد.

هانا : مامان جون اگه من خیلی دلم بخواد که یه کاری رو انجام بدم باید چیکار کنم.

من: خوب عزیزم به من یا بابا بگو چی کار دوست داری، اگه امکانش باشه بهت اجازه میدیم که انجام بدی.

هانا: آخه نه ... فقط توی مهد میتونم

من: خوب خاله های مهد همشون اونجا هستن تا خواسته های شما رو گوش بدن و اگه امکانش باشه بهتون اجازه بدن دیگه عزیزم

هانا: آخه اجازه نمیدن

من: حالا میخواهی چیکار کنی؟

هانا: میخوام توی استخر شن، شن بازی کنم.

من: آخه مامانی شن بازی مخصوص تابستونه و الان که هوا سرده به دلیل بالا بودن احتمال سرماخوردن نمیشه شن بازی کنید.

هانا: آخه خیلی خیلی دلم میخواد.

من: باشه میریم مسافرت کنار دریا توی هوای گرم حسابی بازی می کنی. (نظرم این بود که یه سر بریم به سواحل زیبا و گرم خلیج فارس اما ...)

هانا : پس کی میریم همش میگی این هفته، هفته دیگه ....

من: مامان جون بالاخره میریم دیر و زود داره سوخت و سوز نداره....

 

 

خلاصه بالاخره چهارشنبه صبح ساعت پنج راهی محمودآباد شدیم. جاده اونقدر خلوت بود که سه ساعته رسیدیم.  و هوا اونقدر عالی که جای همتون رو خالی کردم.

ببخشید که کیفیت عکسا اینقدر پایینه آخه کار رها کردن دوربین به جایی رسیده که یه همچین وقتایی هم رها شده توی خونه جا میمونه

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

یه سوییت دوخوابه به بچه های اداره ما داده بودن که قرار شد در نبود ما بهداد و هانا اونجا مستقر بشن ولی مگه هانا خانم که تازه به مراد دلش رسیده بود راضی شد که یه لحظه هم ساحل دریا رو ول کنه و بره زیر سقف. تا وقت ناهار بازی کرد و بعد از نهار یه ساعت استراحت کرد و دوباره راهی کنار دریا شد و تا شش عصر بازی کرد.

 

 

 

 

البته منم در فاصله آنتراکها خودم رو به ساحل می رسوندم تا یه دلی از عزای دیدن لذت شن بازی گل دختر در بیارم. بعد از نهار هم دیگه برای دیدن نمایشگاه نرفتم و تا عصر با هانا و بهداد موندم کنار ساحل.

 

 یه نمایی از دریا از طبقه ششم برج


  

 

بعد از ظهر هانا رو بردم بالا که لباساشو عوض کنم ولی با دیدن اونهمه شن و ماسه توی لباسش نظرم عوض شد و حمامش کردم . بعد از سپردنش به بهداد خودم رفتم تا به جشنواره ملحق بشم و بالاخره ساعت نه شب برای شام آزاد شدیم. حدود ده شب راه افتادیم به سمت تهران در حالیکه هانا دیگه توی ماشین بیهوش شده بود.

 

اینم هانا خانم با عشقش مونا جون

هی میگفت مونا بیا اینجا مونا برات صدف جمع کردم و مونا... تازه صبح در فراغ مونا جونش شعر هم گفته

بهش میگم هانا جون میدونی خاله مونا که از شما کلی بزرگتره دکترم هست باید با احترام باهاش صحبت کنی

 

  

با تعجب نگاهم میکنه میگه اِ....
میخنده و بازم به مونا مونا گفتنش ادامه میده
میگن به بچه ها رو نده

 

 

 

 

 

بهداد گلم ممنون که اینهمه مهربون، از خود گذشته، دوست داشتنی و بی توقع هستی و برای رضایت من و هانا از هیچ تلاشی کوتاهی نمی­کنی و هر سختی ای رو تحمل می­کنی. خیلی خیلی دوست داریم. و قدر خوبیهات رو می­دونیم. باور کن ...

اما توی راه برگشت محو تاریکی شب، چشم به جاده پیچ در پیچ هراز دوخته بودم و با خوابی که کم کمک چشمام رو گرم کرده بود مبارزه می­کردم که یهو دراثر کم شدن ناگهانی سرعت ماشین خواب از سرم پرید.

دقت که کردم از دور یه حیوون (شبیه روباه یا شغال) دیدم که وسط جاده سر به زیر ایستاده بود. وقتی با سرعت کم بهش نزدیک تر شدیم لاشه به خون آغشته بچه اش رو به دندون گرفت و سریع به سمت کنار جاده دوید...

و من در حالیکه بارها و بارها آخی آخی آخی آخی ..... می گفتم با تصور عظمت عشقی که حیوون بیچاره رو با علم به وجود خطر مشابه برای خودش وسط جاده میخکوب کرده بود و همینطور بار غمی که تا کی اونو در فراغ از دست دادن بچه اش سرگردون می­کرد، غم به دلم نشست. طبق معمول سریع احساس غم و ترس ناشی از دست دادن رو رها کردم و رها کردم و رها کردم..... ولی چه رها کردنی که هنوز ذهنم درگیره. قبلا اخبار حاکی از وجود عشق در حیوانات رو ساختگی می­پنداشتم ولی با دیدن این صحنه به این یقین رسیدم که عشق در کائنات جاری است و حیوان و انسان نداره .... خصوصا عشق مادرانه....

 

هانای عزیزم عشق، یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی چشم گیر است. محبت، همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سرگردان را سیراب می کند و لذت موجود در عشق ورزیدن قابل مقایسه با لذت طلب آن نیست. بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاس آن کل زندگی مان نور باران و لحظه لحظه عمر، شیرین و ارزشمند گردد. در کورترین گره­ها، تاریک­ترین نقطه­ها، مسدودترین راه­ها، عشق بی­نظیرترین معجزه راهگشاست.

«معجزه عشق را امتحان کن!

 

 

به نظر شما ما کی می­ریم یه مسافرت ؟؟؟؟؟؟؟؟