هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کادوی دلم به خودم
ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧  کلمات کلیدی:

چند وقت پیش یه شب رفته بودیم یه کافی شاپ. هانا در حال بستنی خوردن بود که یه خانم مسن اومد نشست کنارش و گفت: معلومه دختر خیلی خوبی هستی که اینهمه شکلات ریختن روی بستنیت.

هانا رو کرد به من و گفت : ولی مامان من اصلا بچه خوبی نیستم.
من: این چه حرفیه مامان جون شما خیلی هم دختر خوبی هستی
هانا: اگه دختر خوبی بودم برام یه بچه دیگه .... یه خواهری یه برادری چیزی... میاوردی؟
من: تعجب

هر کدوم از ما به نوعی میخواهیم انتخاب هایی رو که توی زندگیمون کردیم توجیه کنیم. ولی باید بدونیم که انتخاب انتخابه و هر کسی بهای انتخابش رو با تجربه هاش میپردازه.

گاهی پیش میاد که باید برای هانا توجیه کنم که چرا بچه دیگه ای نمیخوام و اینطوری حتی به شکستن دل کوچیک یه فرشته راضی میشم.

حالا منی که انتخاب کردم یک فرزند داشته باشه منی که حق داشتن خواهر یا برادر رو به جبر روزگار و نه از روی میل باطن از تک فرزندم گرفتم وظیفه دارم برای اینکه بچه ام از توهم مرکز دنیا بودن در بیاد، یه کم بیشتر برای قرار گرفتنش توی فضای بچه های دیگه وقت بزارم و تراکم بقیه وظایفم و کارهام و لزوم بالا بردن سرعت عملم بهاییه که باید بابت این انتخاب بپردازم.

البته نقطه قوتش اینه که به خودم هم فرصت آشنا شدن و معاشرت با آدمهای بیشتری داده میشه فرصتی که به دلیل محدودیتهای زندگی امروز از سخت بودن شرایط اقتصادی و  گرفتاریهای معیشتی تا کم بودن زمان حضور در خانه و امکان محدود رسیدگی به امور منزل جز در موارد محدود مثل تولد و غیره بهم داده نمیشه.

گو اینکه بازی و بودن با بچه ها همیشه جز علایق زندگی من بوده و هست و برایم رضایت قلبی به همراه داره در مقابل از هر چی خانه داری و سلیقه به خرج دادن و غذا پختن عاجزم و فراری.

حالا بسته به زاویه دید و حسن نیت میشه اسمش رو خیلی چیزها گذاشت ولی برای شرایط مختلف زندگی و برای بچه ها با روحیات مختلف راهکارهای مختلف جواب میده.

بگذریم من از اینکه برای بردن هانا توی جمع بچه ها وقت میزارم راضی هستم و خدا رو شکر هنوز ظرف وجودی نیازش اونقدر لبریز که هیچی اونقدر حتی پر نشده که این برنامه ریزی و بازی براش یکنواخت بشه.

 و البته هانا توی همین چهار ماهی که بیشتر توی جمع بچه ها قرار گرفته از رشد عاطفی خوب و راضی کننده ای هم برخوردار بوده. اینو هم کسانی که قبل و الانش رو میبینن تائید میکنن و هم مقایسه حالت چهره اش از عکسای اولین قرار وبلاگیش با عکسای الانش ثابت میکنه. 

خوب صد البته شاید اگه دوتا بچه داشتم، اگه خواهرام بچه همسن هانا داشتن و یا حداقل اونی که بچه داره اینهمه ازمون دور نبود، اگه توی فامیل بچه هم سن هانا داشتیم، اگه توی ساختمون بچه هم سنی وجود داشت و اگه هم کلاسیهای زبانش در دسترس بودن و... شاید بار وظیفه بر دوشم یه کم سبک تر میشد ولی چی بگم که انگار از همه طرف تحت آزمایش سخت قرار دارم. میگن دنیا به آدمهای سخت گیر سخت میگیره.

گاهی اوقات خودم رو در قالب اون سگه توی ١٠١ سگ خال تصور میکنم که کنار پنجره کمین نشسته بود تا یه زوج مناسب برای خودش و صاحبش پیدا کنه ، منم کمین نشستم تا یه مامان و بچه هم سن و سال خودم و هانا پیدا کنم که دغدغه و شرایشون مثل من باشه که شاید بتونم تجربه مجازی خواهر و برادر داشتن رو برای هانا بیافرینم. خواهشا توی دلتون بهم نخندین میدونم که خیلی هاتون حتی درک نمیکنید که چی میگم اصلا انتظار هم ندارم که درک کنید چون میدونم هیچ دو زاویه دیدی باهم یکی نیست و لزومی هم نداره این دغدغه شما هم باشه ولی چون خیلی دلم گرفته بود فکر کردم باید بنویسم تا یه کم درد دل کرده باشم و سبک بشم چون گریه دلم رو سبک نکرده.

تازه گیها اونقدر نازک دل شدم که نگو. با دیدن کوچکترین صحنه ای بغض تو گلوم پر میشه. مثلا دیدن پیرمردی که اول غروب داره جای خوابش رو روی یه نیکمت پارک رزور میکنه یا پیرزنی که به دلیل مشکلات راه رفتن توانایی بالا رفتن از یک اختلاف ارتفاع ده سانتی رو نداره یا شنیدن خبر یه حادثه توی مترو یا حتی رسیدن به باور بزرگ شدن دخملی با دیدن کارهای خانومانش  و حتی غصه از اینکه به دلیل عدم هماهنگی ساعتهای کارم با ساعت آموزش زبان نتونستم اسم هانا رو این ترم ثبت نام کنم و خوندن پستهای دوستان.... ولی همه ابراز احساسم فقط در حد همون بغضه و افت انرژی خود نمایی میکنه و نه بیشتر شاید چون مجالی برای گریه درحضور دیگران به خودم نمیدم.

اما شنبه ٢۴ مهر که هانا به دلیل یه کم کسالت نرفت مهد و من نمیتونستم نرم اداره بهداد مرخصی گرفت موند خونه پیش هانا و من فرصت تنها بودن با خودم رو بعدازظهر وقتی داشتم برمیگشتم خونه توی ماشین پیدا کردم، نمیدونم یهو چی شد شاید با شروع آهنگ "آه ای خدا دستم بگیر....  ای آگه از سر ضمیر.... ای بی پناهان را پناه... ای ماه شبهای سیاه و ..." که اشکام جاری شد اولش فقط اشک بود و بعد هق هق ... نمیدونم چرا شاید این اشک کادوی دلم بود به خودم به مناسبت تولدم آخه شنبه روز تولدم بود.

البته شب قبلش بهداد و هانا غافلگیرم کرده بودن و همون شب هم قرار بود مامانم اینا بیان خونمون و مامان و بابای بهداد هم که مسافرت بودن.

خوشحالم که هستید و دوستتون دارمقلب

بای بای