هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نقاشی و بازی با رنگ و کاموا
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢  کلمات کلیدی:

امروز با هانا رفتیم که برای بار دوم توی برنامه کلوب مادران در بوستان بهشت مادران شرکت کنیم.

جلسه خیلی خوبی بود. امروز خیلی عالی بود چون مامان بهار و پرنیان گل هم اومدند و هانا با دیدن پرنیان مهربون کلی خوشحال شد. خنده

من معمولا اونقدر عجول و شتابزده هستم که اگه یه نیم ساعت زودتر سر قرار حاضر نشم دیگه حتما یه ربع زودتر میرسم اما اینبار تازه افتاده بودیم توی حکیم که بهار جون زنگ زد و گفت که رسیدند. شانس من اونقدر هم ترافیک بود که فکر کنم ساعت از سه گذشته بود تا بالاخره رسیدیم.

هانا برای بازی به دوستایی که زودتر رسیده بودند ملحق شد.

درحال ذوق کردن و پرت کردن علف روی سر هم بودند که آقای نگهبان اومد و نذاشت که به بازیه شادشون ادامه بدن بازنده

هانا گلی- پرنیان مهربون- بهار چشم آهویی- امیر حسین مستقلقلب

بچه ها که برای شاد بودن هیچوقت کم نمیارن رفتند سراغ استخر و فواره

مارتیا عزیز- بهار نازنین- هانا گلی-پرنیان خندون- امیرحسین گل پسرقلب

گروه عاشق آبزبان

راه رفتن روی دیواره کنار باغچه ها.
که البته خدا حسابی رحم کرد چون بهار شیطونک یه بار از اون بالا افتاد پایین در حالیکه مامانش اصلا متوجه نشد و فرشته ها روی دست آروم گرفتنش و هیچیش نشد.فرشته

دیدن خنده های تو آرزوی منهفرشته

هانا گلی - امیرحسین آقا - پرنیان جیگر - بهار کوچولو - زینب نازنینمژه

مانا مهربون- بهار شیطون -هانا گل دختر - پرنیان نازنازیقلب

طاها جون -مانا جون -بهار جون -هانا جون -پرنیان جون -امیرحسین جون -مارتیا جون

در انتظار متفکر

بچه ها منتظرن که ازشون پذیرایی بشهمنتظر و بهار شیطون که دل کوچیکش طاقت نیاورد سرش رو کرد توی ظرف رنگ و یه لیس زد خدا بازم رحم کرد چون رنگا خوراکی بودن.قهقهه

پرنیان حسابی توی فکر که بالاخره قراره با این رنگا چیکار کننسوال 
البته هانا با یادآوری تجربه هفته پیش حسابی ذوق زده استخنده

هانا و پرنیان درحال بازی با کامواقلب

طاها جون و مانا جون درحال بازی با کامواقلب

جیگرشوووو...... مهتاب جون درحال بازی با کامواقلب

مارتیا جون و زینب جون درحال بازی با کامواقلب

هانا و پرنیان در حال سر و کله زدن با کامواچشمک

محمدعلی گل پسرهیپنوتیزم

دستای مارتیانیشخند فکر میکنید این رنگا پاک میشن؟

هانا و پرنیان که دیگه ترسشون از انگشت زدن به رنگا گذشته و با دست رفتن توی ظرفاز خود راضی

مهتاب قند عسل که هر چی از شیرینیش بگم کمه.خوشمزهقلب

زینب جون مامانیقلب

هانا گلی

همه با هم

بعدش هم بچه ها جوراباشون رو درآوردند و با راهنمایی نغمه جون با پا رفتن توی رنگها و راه افتادن روی کاغذ سفیدی که به همین منظور روی زمین پهن شده بود . بچه ها با دیدن اثر پاهاشون حسابی کیف میکردن. تشخیص اثر انگشتا و پاشنه و ... خیلی براشون جالب بود.

و مرحله بعدی پذیرایی از مامانا با رنگ شدن صورتهاشون توسط بچه ها بود . که هانا در این مرحله دق دلی همه چهار سال و هشت ماه و یازده روزش رو سر من در آورد و تمام صورتم رو سبز کرد. و البته زینب جون با پا اثر هنری روی شلوار جین مامانش میذاشت.

و حسن ختام این برنامه طبق معمول بعد از پذیرایی و دور هم نشستن بازیهای آوازی دسته جمعی بود که حسابی به همه خوش گذشت.

ممنون آزاده جون و خاله نغمه مهربون که یه روز شاد و به یاد موندنی برای بچه ها برنامه ریزی کردین.

پی نوشت یک: هانا بالاخره سه شنبه به میل خودش واکسن آنفولانزاش رو زد. البته نه واقعا به میل خودش چون بهش گفتم پنجشنبه قراره بچه های گروه بازی دوباره دور هم جمه بشن و با کاموا و رنگ بازی کنند ولی حیف که ما نمیتونیم بریم چون شما واکسن نزدید و اینطوری احتمال سرما خوردنتون بیشتره..... اونم خیلی سریع تغییر موضع داد که اشکالی نداره همین الان بریم بزنیم واکسن که اصلا درد نداره سوزنش که اصلا، حالا مایع اش یه خورده، که اونم زود تموم میشه و .... بلبل زبونی ادامه داشت. و بالاخره رفتیم بیمارستان و واکسنش رو با یک کم ناز و ادا زد. ولی ایندفعه دیگه نازش خریدار نداشت چون انتخاب خودش بود و باید میزد.نیشخند

 فعلابای بای