هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

ماجراهای روز جهانی کودک (2)
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸  کلمات کلیدی:

در ادامه پست روز جهانی کودک میریم که داشته باشیم گزارش تفصیلی از برنامه هیجان انگیز رالی کودکان در پارک پردیسان .

اول از همه قرار ما ساعت چهار جلوی مجسمه بز کوهی بود که خوب تعجب نکنید این جفت گوزن زیبا توی پارک پردیسان به بز کوهی معروفند. از هر کی میپرسیدیم مجسمه بز کوهی کجاست با تعجب میگفت همینه دیگه.تعجب

دوم اینکه این یه مسابقه واقعی نبود فقط بهانه ای بود برای دور هم بودن و شاد کردن دل کوچولوهامون به مناسبت روز جهانی کودک که واقعا عالی بود.تشویق

وقتی ساعت از چهار گذشت و از کسی خبری نشد دیگه مطمئن شدم نه اینجا نمیتونه محل درست قرار باشه. منم شماره ای از دوستام نداشتم که خبری ازشون بگیرم. البته توی این فرصت هانای عزیزم حسابی نتایج تمرینات صخره نوری توی مهدشون رو به نمایش گذاشت.ابرو

 

بالاخره ساعت از چهار گذشته بود که اولین ماشین اسباب بازی که به طاهای عزیز تعلق داشت روی زیباش رو نشون داد و خیال من و راحت کرد.مژه

باورم نمیشد هانا دستشو انداخته روی شونه طاها. یعنی گل دختر داره واقعا متحول میشه؟ زبان

اینم از هانای گل و بهداد عزیز در کنارش که جوانب احتیاط رو خیلی بیشتر از من رعایت میکنه و همیشه نگران افتادن گل دخترهآخ

بالاخره متوجه شدیم که بیشتر شرکت کننده ها توی بلوار اونطرف مجسمه جمع شدند و دلیل اینکه ما ندیده بودیمشون هم همین بود.هیپنوتیزم

فکر نکنید به صف کردن این وروجکا کار ساده ای بود. چون هر کدوم ساز خودشون رو میزدند.نیشخند طاها جون هم که اونقدر اینور اونرو رفته بودن که شارژ ماشینش قبل از شروع مسابقه تموم شد.

یه مشکل دیگه هم فرکانس بودن کنترل بعضی از ماشینا بود که قدرت مانور بچه ها رو بهم میزد.هیپنوتیزم

بالاخره مسابقه شروع شد. و البته کسایی که با دوچرخه حاضر شده بودند با اختلاف زیاد پیشرو بودند.از خود راضی

امیرپارسای عزیز که مثل برق و باد گازش و گرفت و دور شداوه

بعدش هانا خودش رو نزدیک میکرد و بعد از هانا هم روژین جون میومد.تشویق

آقای امیرپارسای قهرمان افتخار دادن و اجازه دادن که کنار نفر دوم یعنی هانا و نفر سوم یعنی روژین خانم عکس بگیرن.نیشخند

البته میشد گفت نفرات اول به ترتیب قد و سن و سایز دوچرخه خودشون رو به خط پایان بدون مرز رسوندن.

برنامه خیلی جالبی بود کلی هیجان داشت و به بچه ها حسابی خوش گذشت همینطور به مامان باباها و بقیه تماشاچی ها. کلی خندیدم . قهقهه

از حوریه عزیزم مامان شایان گل هم تشکر میکنم که برای این برنامه از ما هم دعوت کردن.قلب

پی نوشت یک: امروز گوش هانا رو سوراخ کردیم. مدتها بود که اصرار داشت گوشش رو سوراخ کنیم آخه عاشق گوشواره انداختنه.مژه بالاخره بعد از کلی اصرار به مراد دلش رسید. به قول خودش اصلا درد نداشت و یه کم قلقلکش اومد. دکتر گفت فقط باید الکل سفید بزنیم و داروی دیگه ای نمی خواد. امیدوارم جاش زود خوب بشه و گل دختر رو اذیت نکنه. اینم عکس گوشش

 پی نوشت دو: بعد از اینکه گوش هانا رو سوراخ کردیم دیدیم حالا که گل دختر روی مود شجاعت و تهوره خوبه که از فرصت استفاده کنیم بریم واکسن آنفولانزا هم بزنیم.از خود راضی خلاصه اول رفتیم اورژانس بیمارستان که پارسال هم همونجا زده بودیم که متاسفانه تموم کرده بود. ناراحت به ناچار رفتیم درمانگاه نزدیک خونه. کلی از شهامت هانا خانم برای خانم دکتر تعریف کردیم اما هانا گفت اول شما بزنید. وقتی من و بهداد واکسن زدیم هانا پاشو کرد توی یه کفش نمیزنم که نمیزنم.تعجب منم که هیچوقت هیچ چیزی رو بهش تحمیل نمیکنم گفتم اگه دوست داری مریض بشی باشه نزن. اولش فکر کردم پشیمون میشه ولی تا دم در رفتیم و دیدم خبری از پشیمونی نیست. البته یه کم هم مقصر خانم دکتره بود چون موقع زدن واکسن ما مدام از من و بهداد میپرسید حالتون خوبه ؟ درد داره؟ جاش خون نیومد؟ و ... کلافه

من همیشه در مورد همه چی سعی میکنم با هانا خیلی عادی برخورد کنم و واقعیت رو بگم. وقتی میخواستیم گوشش رو سوراخ کنیم بهش گفتم مامان جون یه کوچولو درد داره اونم پذیرفت که یه کوچولو درد رو می خواد تحمل کنه. ولی این خانومه هی میگفت ببین سوزن واکسن تو رو عوض کردم که درد نداشته باشه. ببین اصلا درد نداره  و ... خلاصه بچه هم که حس کرد دارن سرش گول میمالن نذاشت براش واکسن بزنیمقهر نتیجه این شد که به اسم هانا به کام من و بهداد.متفکر

من ناراحت اومدم خونه که شام بپزم. هانا و بهداد هم رفتن داروخانه برای گوشش الکل سفید بگیرن. بعد از آماده کردن مقدمات شام از فرصت استفاده کردم برای نوشتن قلب

فعلابای بای