هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

ماجراهای روز جهانی کودک (1)
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧  کلمات کلیدی:

دیروز روز شما گل دختر نازم بود، هر چند که برای من هر روز روز شماست. ولی دیروز رسماً یه روز منحصر به فرد برای همه بچه های منحصر به فرد با برنامه های منحصر به فرد بود. امیدوارم یه خاطره خوب توی دفتر خاطرات ذهنت برات ثبت شده باشه نفس من.قلب دوست دارم و برات بهترین آرزوها رو دارم.فرشته

صبح جمعه آماده شدیم رفتیم نمایشگاه غنچه ها توی بوستان گفتگو البته میدونم در خیلی جاها برنامه های خوبی به مناسبت روز کودک برای غنچه ها ترتیب داده بودن ولی بوستان گفتگو به ما نزدیک تر بود. لبخند

وای وای وای چقدر شادی، چقدر رنگ، چقدر هیاهوی پرنشاط، چقدر خنده، واقعا که دیدن اینهمه بچه به آدم انرژی میداد. اما خیلی شلوغ بود .... به بهداد گفتم فکر نکن فقط اینجا شلوغه هر جای دیگه هم که بری همینه. تعجباین دنیا درحال انفجاره جمعیته ... خدایا ....

غرفه های مختلفی از جمله بازیهای فکری، لگو، رنگ آمیزی روی دیوار با رنگ انگشتی، سفال، نقاشی با پاستل، عروسک سازی و حتی غرفه آتش نشانی، برای سرگرم کردن و خوشحال کردن کوچولوها آماده شده بود. بالاخره هانا موفق شد وسایل آتش نشانی رو از نزدیک ببینه. خیلی براش جالب بود جالبتر اینکه یه سی دی از نماهنگ های تبلیغاتی فرهنگی آتش نشانی که مدتی دنبالش بودیم هم از این غرفه براش گرفتیم.

غرفه بازی پاپیلو

غرفه لگو بازی

غرفه تزیین بادکنک

غرفه رنگ امیزی با رنگ انگشتی که البته هانای گلم لباسشو حسابی آبی کرد. کلافهخوب چه میشه کرد بالاخره امروز قرار بود روز تو باشهقلب

اینم یه غرفه اسباب بازی دیگه
قربون اون زبون کوچولوت برم که وقتی تمرکز میکنی یه ریزه اش بیرون میمونهزبان

غرفه سفال

اسم و فامیل هانا رو اشتباهی نوشتند. فامیل سخت داشتن هم دردسره. هر جا میریم کلی تلاش میکنیم و هیجی میکنیم آخر هم باید قلم رو خودمون به دست بگیریم. اینجا دیگه اسمش هم اشتباهی نوشتن.

نقاشی با پاستل. طبق معمول گل دختر بازم یه دختر خوشگل خندان کشید که البته چمنای زیر پاش و گل زیبای کنارش و آسمون آبی بالای سرش و خورشید درخشان حمایتگرش رو فراموش نکرد.

غرفه عروسک سازی. مسئول محترم این غرفه از شنیدن اسم هانا کلی هیجان زده شد و توضیح داد که اسم اولین انیمیشنی که ساخته بودن هانا بود. و باز توضیح داد که معنی بین المللی اسم هانا همون دختره

سلام بچه ها من سارا هستم. تازه متولد شدم. هانا منو ساخته و قراره با هم دوستای خوبیم باشیم

بالاخره ساعت یک برگشتیم خونه. بعد از ناهار هانا رو مجبور کردم بره دراز بکشه و استراحت کنه اما اونقدر هیجان بازی با وسیله هایی که براش گرفته بودیم رو داشت که خوابش نبرد دلقک  . بالاخره اومد بیرون و گفت خسته نیست و میخواد لی لی بازی کنه. به این ترتیب تا ساعت سه و نیم که برای شرکت در برنامه رالی کودکان آماده شدیم یک سر بپر بپر کرد.

من موندم اینهمه انرژی از کجا میاد، تازه خوبه بچه شیطونی نیست خدا به داد مامانایی که بچه شیطون دارن برسه واقعاً....

این داستان ادامه داره....