هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

ادامه پروژه مهد کودک
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱  کلمات کلیدی:

چند وقتی بود که دوباره احساس می­کردم هانا از مهد رفتن راضی نیست. رفتارش شده بود شبیه وقتی که مدیر داخلی مهد قبلی رفته بود و اوضاع مهد نا به سامان شده بود. جویدن ناخن ها، بد اخلاقی مزمن، طلبکاری و زدن زیر گریه به هر بهانه ای، در واقع نشانه هایی بود که نهایتاً مجبورم کرد برای تعویض مهد قبلی اقدام کنم.کلافه

این بار هم با دیدن بدقلقی­های آشنای روزانه­اش و ناز و اداهای صبحگاهیش، شصتم خبردار شد که باید تغییراتی در شرف وقوع باشه. در نهایت معلوم شد که مهد خوب و دوست داشتنی اول تابستون که تحت نظارت آموزش و پرورش بود با واگذار شدن به بخش خصوصی بیشتر به سرگردنه تبدیل شده بود.آخ

به این صورت که مدیریت قبلی قهر کرده و رفته بود و مدیریت جدید هم هنوز قدم­های نازنینش رو برای حضور در مهد نرنجونده بود. وقتی هم سر و کله اش بالاخره پیدا شد، قلم و کاغذش برای فهرست برداری اموال زودتر از خودش دست به کار شده بودن.تعجب ضمن اینکه طبق روال عادی جا افتاده این روزا همه ایل و تبارش هم باهاش تشریف فرما شدن که حضور این جمعیت دیگه جایی برای پرسنل قبلی نمیذاشت. خلاصه اینکه شنبه هفته آخر شهریور در حالی از هانا خداحافظی کردم که بدون اطلاع از تغییراتی که صحبتش رو کردم حس خوبی از اوضاع داخلی مهد کودک نداشتم.

منتظر موندم تا ببینم هانا توی کدوم کلاس میره که یه خانم غریبه لیست به دست جلوی در کلاس حاضر شد و اسم هانا رو پرسید. از اینکه سیمین جون رو نمیدیم کلی تعجب کردم. از کادر قبلی فقط مدیر داخلی رو نگه داشته بودند اونم با این سیاست که دم در بچه ها رو تحویل بگیره و خیلی تغییرات محسوس نباشه. از مدیر داخلی سئوال کردم هانا توی کلاس سیمین جون نیست که تازه فهمیدم کل کادر مهد عوض شده.افسوس

ناخداگاه حس عدم امنیت و ترس سراسر وجوم رو فراگرفت و اشک به چشمام دوید.استرس به خانم قرخانی گفتم که هانا امروز تا بعد از ظهر میمونه میخوام امتحانش کنم ببینم که تمام وقت شدن براش خیلی سخت نباشه. آخه دیگه تابستون تموم شده بود و بیشتر از این انصاف نبود که مامی و بابا بزرگی رو توی زحمت نگهداری هانا بندازم. کما اینکه خودشون هم دیگه خیلی مشتاق این زحمت نبودند. هرچند هیچوقت به زبون نیاورده بودن. ولی ....چشم

پشت کردم و صبر کردم تا بغضم رو کاملاً قورت بدم و آخرین دونه اشک چشمام هم کاملا خشک بشه. گریهنمیخواستم بهداد رو بی دلیل ناراحت کنم. وقتی یه کم آروم تر شدم بعد از نگاه آخر به داخل سالن برگشتم و رفتم و سوار ماشین شدم. تمام راه سرم رو به شیشه تکیه دادم و داشتم فکر می­کردم که چیکار کنم. چند تا انتخاب داشتم؟:متفکر

اول اینکه دوباره مهدش رو عوض کنم بیارم نزدیک اداره البته این بار نزدیک اداره بهداد. که در اینصورت دوباره باید خستگی موندن توی ترافیک صبحگاهی و عصرگاهی رو به جون بچه ام میخریدم که البته تجربه اش رو قبلا داشتم و عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه. ناراحت

دوم اینکه یه مهد دیگه توی اکباتان رو انتخاب می­کردم که حداقل بتونم روی حمایت­های مامانم و مامان بهداد در مواقع اضطراری حساب کنم که در اینصورت هم باید دوری ده دوازده ساعتی از بچه ام رو به جون خودم میخریدم که اینم تنها در صورت اطمینان کامل از وضعیت مهد قابل قبول میشه.ابرو ضمن اینکه تمام مهدهای اکباتان رو هم سان دیده بودم و نپسندیده بودم. فقط از قید دیدن مهد ایرانمهر اونم به دلیل اسم و رسم رزرو بازی که بهم زده بود گذشته بود. شنیده بودم حداقل شش ماه توی نوبت موند تا شاید ثبت نام صورت بگیره.

قبلا با مامی درمورد تمام وقت مهد رفتن هانا از مهر ماه صحبت کرده بودم. ولی شنبه اونقدر نگران بودم که صبح زنگ زدم به ناجی و حامی همیشگیم و یه کم از اوضاع بد مهد و حس و حال بدم براش حرف زدم .نگران

مامی هم گفت ظهر میره مهد تا ببینه اوضاع از چه قراره. خودم هم دوبار زنگ زدم مهد که موفق نشدم با هانا صحبت کنم.ناراحت خوشبختانه مامی به موقع رسیده بود مهد و با دیدن اوضاع آشفته اونجا هانا رو برداشته بود و برده بود خونه. بغلبعد از تماس با مامی متوجه شدم هانا خانم به روال همیشه خودش کیفش رو برداشته بوده و توی سرسرای مهد منتظر مامی بوده بدون اینکه کسی بهش بگه امروز قرار بوده تا بعد از ظهر بمونه. البته خودم هم از ترس فریاد اعتراضش از عدم رفتن خونه مامی خیلی محکم بهش نگفته بودم که قرار نیست دیگه بره خونه مامی. انتظار داشتم مثل سایر مواقع که افکار منو میخونه خودش متوجه موضوع شده باشه. ولی مثل اینکه بیشتر از اون بهش سخت گذشته بود که به نشونه ها اعتنا کنه.هیپنوتیزم

بالاخره در یک فرصت مغتنم از روی ناچاری و همینطور کنجکاوی دوشنبه هفته آخر شهریور در راه بازگشت از اداره رفتم مهد ایرانمهر تا با سئوال در مورد شرایط ثبت نام شانسم رو امتحان کنم و صد البته همونطور که انتظار داشتم شتلق خوردم به در بسته.بازنده خیلی محکم بهم گفتن بچه بالای سه سال ثبت نام ندارن و فقط بچه های خودشون رو برای مقاطع بالاتر ثبت نام میکنن و کاملاً قاطعانه و البته محترمانه ازم خواستن که جای دیگه ثبت نام کنم و اصلاً روی این مهد حساب باز نکنم. همون دیدار چند لحظه ای از مهد باعث شد که یه دل نه صد خاطر خواه بشم.قلب اگه بدونین مدیر داخلی مهد با چه نفوذ کلام زیبایی دوتا بچه تقریبا پنج ساله که باهم به اختلاف خورده بودن رو با هم آشتی داد من که لذت بردم. از عشق و دوستی و بخشش چنان براشون حرف زد که دست آخر همدیگه رو بوسیدن و بخشیدن و مشغول بازی شدن.مژه

خوب منم عین ماجرا رو برای مامی عزیزم تعریف کردم، البته با علم به این موضوع که برای ایشون غیرممکن وجود نداره خصوصا جایی که پای مصلحت هانای نازنین درمیون باشه. مطابق انتظارم فردای اون روز مامی دست به کار شده بود. و چهارشنبه در حالی به من زنگ زد که با اعلام لیست مدارک مورد نیاز برای ثبت نام هانا حسابی غافلگیرم کرد. قرار بود ضمن اینکه ما مدارک را آماده می­کنیم از طرف مهد کودک هم یه قرار بازدید برای ما ست کنن.نیشخند

شنبه سوم مهر بهداد هانا رو برد تا از دکترش یعنی آقای دکتر مدرس فتحی گواهی سلامت بگیرن و منم با مترو در حالیکه به یه ساردین کوچولوی کنسروی تبدیل شده بودم رسیدم اداره. شنبه و یکشنبه و دوشنبه حسابی درگیر تدارک مراسم روز کارمند بودیم. مراسمی که برگزاری اون به دلیل تقارن به ماه مبارک رمضان به تاخیر افتاده بود و بالاخره دوشنبه به خیری و خوشی مراسم برگزاری شد و بار سنگین از دوشمون برداشته شد. تشویق

سه شنبه به دلیل کسالت نرفتم اداره ولی انگار تمام موهبتهای الهی برای این روز صف کشیده بودن تا به روی زندگی ما سرازیر بشن. اول اینکه از مهد زنگ زدن و وقت بازدید دادن. دوم اینکه گره کور یه مشکل به خنسی خورده باز شد و سوم اینکه یه سمینار کوچیک معرفی یه کاری که مدتی مسکوت مونده بود هماهنگ شد. اوه

خلاصه اینکه زنگ زدم بهداد تا بیاد و باهم بریم از مهد بازدید کنیم. اونقدر حالم بد بود که به زور روی پاهام بند بودم با هر زحمتی بودم تمام توضیحات با حوصله سارا جون مدیر داخلی مهد رو با جون دل شنیدیم و از نظم و ترتیب و برنامه ریزی خیلی خوب و دقت نظر عالی نسبت به توجه و تدارک خواسته های بچه ها حسابی مشعوف شدیم. بعدش با توجه به اینکه مدارکمون برای ثبت نام حاضر و همراهمون بود راهی دفتر مسئول ثبت نام شدیم و یک ساعتی در خدمت توضیحات روانشناسانه ایشون درخصوص همکاریهای لازم با مهد برای کمک به ارائه بهترین خدمات به فرزندمان در محیط مهدکودک بودیم.خدماتی که به گفته ایشون صدها مرتبه بیشتر از اون حق کودکان ماست و اینکه کمتر مرکزی به اون توجه لازم داره. و البته اونجا بود که به این ضرب المثل قدیمی "هرچقدر پول بدی آش میخوری" بیشتر ایمان آوردم. با این تفاوت که بعضی وقتا این آشه حسابی برکت داره و بعضی وقتا برعکس.نیشخند

به هر شکل دعا میکنم که خدای خوب مهربون همیشه مامی عزیز رو برای ما سالم و سلامت نگه داره که در بحرانی ترین لحظه های زندگی همرامون بوده و کمکمون کرده. و باز هم خدا رو شاکرم که اذن و اراده اش بر این قرار گرفت که دل مسئولین مهد به رحم بیاد و به قول خودشون خارج از چارچوب ها و قوانین محکمشون اولین مورد بچه گروه سنی پنج ساله رو در تاریخ مهدشون ثبت نام کنن. و از خدای خوب مهربونم سپاسگزام که همیشه در همه مراحل زندگیم بهم نشون داده هر کور سوی امید ، دروازه ای است به روی فرصتهای نادیده غیر قابل تصور تازه و حتی بهتر که اسمش رو میشه حکمت الهی گذاشت. لبخند

و حکمت الهی بر این قرار گرفته بود که مدیر داخلی مهد اول هانا عوض بشه تا من ریسک تغییر مهد هانا از کنار اداره به نزدیک خونه رو تجربه کنم. و حکمت الهی بر این قرار گرفته بود که اول هانا رو توی مهد معمولی تر ثبت نام کنم تا لطف معجزه گرش رو با ثبت نام توی مهدی که تصورش رو هم نمی­کردم تجربه کنم و قدر عافیت بیشتر بدونم. لبخند

پی نوشت یک: هانای عزیزم چهارشنبه و شنبه رو به مهد جدید رفت. چهارشنبه مربیشون از عدم انتظارشون در گیرایی عالی هانا در کلاس زبان اسپانیایی صحبت کرد و از اکتیو بودن هانا توی کارهای گروهی و ساخت کاردستی. تشویقهمین دو روزی که هانا به مهد جدید رفته رفتارش زمین تا آسمون فرق کرده : اول اینکه خودش توی اتاق خودش با اسباب بازیهاش سرگرم میشه کاری که تقریبا نادر بوده. دوم اینکه بسیار خوش رو شاد حرف گوش کن و خوش خلق شده چیزی که توی دو هفته گذشته عکسش رو تجربه کرده بودیم. سوم اینکه خیلی از کارهایی رو که با اصرار دوست داشت من براش انجام بدم دیگه خودش انجام میده مثل غذا خوردن.از خود راضیو البته طبق روال عادی برنامه در حال حاضر دست به گریبان ویروسهای محیط جدید مهد کودکشه. یعنی تب داره و گوش درد.ناراحت

پی نوشت دو: پنج شنبه آخرین روز ترم دوازده جلسه کلاس شنای هانا بود. که هانا پای غورباقه رو هم یاد گرفت و فقط مونده دست کرال سینه و پروانه. با مربیش صحبت کردم که هر پنج شنبه با هماهنگی قبلی به صورت تک جلسه خصوصی به هانا آموزش بده و اونم کاملا مشتاقانه قبول کرد.ابرو ضمن اینکه یه مربی دیگه که شاهد پیشرفت هانا بود با دادن شماره تماسش گفت اگه من مایل باشم که هانا توی تیم مسابقات شنا آموزش ببینه باهاش تماس بگیرم تا ضمن معرفی هانا به مسئولین مربوطه براش وقت تست بزارن. قربون تو دختر نازنین با استعداد برم که اینهمه مایه افتخاری. عزیز دلم آرزو دارم بتونم لیاقت مادرت بودن رو بهت ثابت کنم و در اینمورد به سختی تلاش میکنم ولی اگه بعضی وقتا از روی خستگی کم توجه میشم منو ببخش و بدون که تو ذره ذره اکسیژن توی رگهای منی که اگه یه لحظه ازت غافل بشم میمیرم.بغل

پی نوشت سه: به دلیل یک ساعت عقب کشیدن ساعتها، ساعت کلاس زبان هانا هم از چهار و چهل و پنج دقیقه به سه و چهل و پنج دقیقه تغییر پیدا کرده و من دوباره در تکاپو برای تطبیق با ساعتهای جدید هستم.کلافه برنامه داشتم که توی ساعتی که هانا کلاس میره خودم هم زبان ثبت نام کنم تا هم از وقتم بهتر استفاده کرده باشم و هم سر قولم بمونم ولی مثل اینکه بخت باهام یار نیست. ناراحتهیچکدوم از مامانای همکلاسیهای هانا به دلیل تاریکی هوا با تغییر ساعت به پنج و نیم موافق نیستن.افسوس کلاس هم سطح هانا یعنی ترم پنج با معلمای مورد نظر من یعنی خانم آقایی یا خانم دوستی برای ساعت پنج و نیم برگزار نمیشه.گریه دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. از یه طرف فکر میکنم حالا که هانا توی مهد کلاس زبان خوبی داره دیگه بعد از ظهر کلاس نره تا خیلی هم خسته نشه.یول از یه طرف این کلاس بیشتر از نظر بازی با دوستاش براش جاذبه داره و خودم هم دلم نمیاد حالا که این همه خوب پیش رفته وسط کار کلاسش رو نیمه کاره رها کنم و بی خیال بشم.چشم از یه طرف هم اگه بخوام توی همین ساعت ادامه بده باید دوباره به زحمت دادن به دیگران متوصل بشم. (همسایه ها یاری کنین میخوام هانا داری کنم)خیال باطل

پی نوشت چهار: خدا رو شکر که همه مسئولین دست به دست هم دادن تا معضلهای موجود در جامعه رو با تغییر بی فایده ساعت کاری حل کنن و اساس متزلزل کانون خانواده ها رو با بیشتر کردن فاصله زمانی دوری اعضای خانواده از هم به مو بند کنن. چرا یکی نیست بگه جایی که تمام دنیا داره به سمت سازمانهای مجازی و خدمات الکترونیکی پیش میره تازه با فرض بازدهی عالی کی روی هشت ساعت فیت ساعت کاری زوم میکنه. سوالنه اصلا باشه هشت ساعت خیلی عالی ولی چرا شناور نباشه. چرا کسی که صبح زودتر میرسه نتونه عصر بعد از پر کردن ساعت مقدس هشت سر خونه و زندگیش بر گرده.سوال همینجا از نازیلای فرشتهعزیزم که خیلی دوستش دارم متشکرم که با وجود محدودیت­های موجود بهترین تلاشش رو برای تدارک دیدن یه محیط کاری دوست داشتنی و رضایت بخش میکنه که اگه این درک قابل تقدیر نبود نمیدونم دیگه چطور باید روزگار میگذروندم.اوه

پی نوشت پنج: دوازده مهر تولد عمو مهرداده و پنج شنبه با دور هم جمع شدن خانوادگی خونشون تولد مهرداد جون رو جشن گرفتیم. اونجا هم رفتار هانا خیلی خوب بود و با پارسای دوست داشتنی کلی بازی کرد.

پی نوشت شش: همونطور که دیدید روزهای پر چالشی رو پشت سر گذاشتم روزهایی که نتیجه اش کاملا رضایت بخش بود ولی هنوز خیلی سرحال نیستم شاید هنوز اثر بیماریه یا خیلی خسته شدم و احتیاج به استراحت دارم یا نمیدونم دیگه چی بگم فقط میدونم افسرده هستم. راستش بیشتر نگران آینده هستم میترسم اونقدر که گل دخترم لیاقت داره نتونیم امکانات لازم رو براش مهیا کنیم. نمیدونم تا کی میتونم و کشش اینو دارم که بهترین تلاشم رو بکنم با اوضاع اقتصادی این روزها و ... خدایا بازم دارم....

درمورد برنامه های مهد جدید اگه مجالی باشه توی یه پست دیگه شرح میدم

تولد همه مهر ماهی های عزیز مبارک باشه از جمله هانا کوچولوی گل مامان وحیده عزیز و تولد مانای نازنین مامان مهربون پرتو جون و تولد خواهر گلم سالومه دوست داشتنی و همینطور تولد افشن عزیز شوهر خواهر خوبم و تولد فرناز عزیزم مامان گل آنیسا جون.

امیدوارم زیباترین تجربه های الهی سهم همه شما از رهگذر این زندگی باشه.

البته تولد خودم هم همین میونهاست که بالاخره مشمول این تبریکا میشه.

آخرین پی نوشت (قول میدم): یه تبریک کاملا ویژه بابت تولد دوست بسیار بسیار عزیزم گلناز جون دوست داشتنی مامان هانا و وندای نازنین هم جا مونده بود. امیدوارم امسال از هر لحاظ زندگیت لبریز از عشق و برکت و شادی باشه. برات بهترینها رو آرزو دارم عزیزم. 

فعلابای بای