هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

نمایش ترب
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  کلمات کلیدی:

سلام به همه دستای گل و نازنینم

ما بالاخره رفتیم نمایش ترب رو دیدم . میشه گفت نمایش خوبی بود. نه از بدآموزی ها و پیچیدگیهای نمایش گربه ای درقصر ملکه خبر بود و نه از صداها و صحنه های ترس آور نمایش قزقون به سر و فقط به عنوان چاشنی طنز نمایش از حرکات نمایشی توی سر و کول هم زدن استفاده می کرد که کاملا مقبول حضار واقع شده بود و موجب میشد خیلی جاهاش بچه ها تقریبا از خنده ریسه برن.

عسل این هفته هم تهران بود با اینکه عروسی دعوت داشتن ولی ترجیح داد که با ما بیاد دیدن نمایش. از دوستای وب لاگی هم فقط مهین جون مامان هانای گل موفق شدن خودشون رو به قرار برسونن.

 

 1

 

 

داستان نمایش «ترب» که به صورت موزیکال، بدون دیالوگ و با استفاده از شیوه های جدید اجرایی و آموزشی ویژه کودکان طراحی شده برگرفته از یک داستان قدیمی ایرانی بود، ماجرای تربی است که در زمین یک خانواده پیدا می شه و هر کسی متناسب با توانایی های خودش قصد دارد که به تنهایی آن را از خاک بیرون بکشد.

آخر سر پدر با همه ادعاش مادر با همه ناز و اداش پسر با تمام زور و بازوش و دختر با همه علم و دانشش نتونستند به تنهایی موفق بشن و تصمیم گرفتند مثل عملکرد بعضی وقتای خودمون تو زندگی، صورت مسئله رو پاک کنن و فراموش کنن که این ترب توی زمینشون جا خوش کرده...

بنابراین به کار و زندگی روزمره اشون که کشاورزیه برمیگردند. اما حاصل همه تلاششون نتیجه خوبی نمیده چون همه قوت زمین توسط ترب غول پیکر گرفته شده بود.

بنابراین دوباره تصمیم میگرن سعی کنن که ترب رو بکشن بیرون، اما اینبار همه با هم. و البته درس اخلاقی نمایش هم همین بود وقتی همه با هم هر کدوم متناسب با توانمندی اندکمون دست به دست هم بدیم اونوقته که می تونیم بزرگترین مشکلات رو هم از سر راهمون برداریم.

 

تنها ایراد وارد به این نمایش رفتار تبعیض آمیز پدر خانواده بین فرزند پسر و فرزند دختر بود که درواقع به عنوان سوژه طنز مورد استفاده قرار گرفته بود.

ای کاش میشد از ابزار قدرتمندی مثل نمایش کودک که اینهمه هم میون بچه ها طرفدار داره برای آموزش موضوعات مهمی مثل آموزش مهارتهای زندگی و خانوادگی که توی کشور ما خیلی مغفول واقع شده استفاده می شد.  

 

پسر خانواده بین بچه ها میگشت و باهاشون دست میداد. ولی هانا باهاش دست نداد که موجب ناراحت شدن پسره شد

 

اینم دختر خانواده بود ... اهل مطالعه و درس خوندن و مثلا از همشون باهوش تر بود

 

یه دوست خوب منو به یه بازی وب لاگی دعوت کرده بود که با تاخیر بسیار بالاخره تا جائیکه یادم بیاد در مورد اجداد بزرگوارم می نویسم.

پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم و مادریم رو هیچوقت ندیدم.

پدر بزرگ و پدر پدرم در سنین جوانی از مشهد به تهران اومدند و اینجا همسر اختیار کردن. من حتی این پدر بزرگ رو هم خیلی کم دیدم چون ایشون یه همسر دوم داشتن  که اجازه نمیدادن به خانواده اول توجهی بشه و البته ایشون حدود سال 72 فوت کردن روحش شاد. مادر بزرگم هم بیشتر درگیر رسیدگی به بچه های عموم بود که پدر و مادرشون نابینا بودن. ایشون هم سال 68 فوت کردن.

اما من عاشق پدر و مادر مامانم بودم. چون نوه اولشون بودم و یه سال اول زندگیمو به دلیل شاغل بودن مامانم پیش اونا میموندم یه جور متفاوت دوستم داشتن و بااینکه فاصله سنیم با خواهر دومم فقط یک ساله ولی سالی کوچولو هیچوقت نتونست یه گوشه کوچیک از اونجایی که من توی دلشون داشتم رو بگیره.

وقتی سه سالم بود مادر بزرگم که عاشقش بودم بیماری قلبی پیدا کرد و بیمارستان بستری شد. چون منو خیلی دوست داشت بابا اینا تصمیم گرفتند منو باخودشون ببرن ملاقات. در بین راه داشتن نقشه میکشیدند که چه جوری منو زیر پالتوی مامانم قایم کنن که بتونن یواشکی منو ببرن داخل بخش. همین یواشکی بردنم داخل باعث شد که به قدری دچار ترس از مریض شدن و ... بشم که وقتی مامان بزرگ دستاش رو برای درآغوش کشیدنم باز کرد از رفتن توی بغلش امتناع کردم و این آخرین صحنه ایه که ازش توی ذهنم مونده و بعدش اون فوت کرد من موندم و یه دنیا حسرت و پشیمونی که چرا برای آخرین بار بغلش نکردم و چرا بوی خوبشو برای خودم حفظ نکردمو ... مامان بزرگه سال 56 فوت کرد اون موقع مامانم سایه و سپیده رو باردار بود.

یادمه یه روز که داشتیم با سالومه دور خونه بدو بدو میکردیم پدر بزرگم که بهش میگفتم بابا بزرگه داد زد سالومه بشین اینقدر سر و صدا نکن ... منم گفتم منم بابابزرگه .... اونم گفت سمی جان تویی؟؟ مواظب باش نخوری زمین بابا جون... بابا بزرگه سال 76 فوت کرد روحش شاد.

هر کس دوست داره میتونه توی این بازی شرکت کنه و خاطرات خوبش با اجدادش رو ثبت کنه و با بقیه دوستان سهیم بشه.

فعلاً

بای بای