هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

کنسرت پایان ترم تابستان
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸  کلمات کلیدی:

سلام دوستای گلم

همونطور که قبلا گفته بودم امروز برای مراسم پایان ترم کلاس ارف هانا از مامانا و البته ایندفعه باباها دعوت کرده بودن که با حضور پرعشقشون ضمن امیدوار شدن به آینده بچه ها با دیدن پیشرفتشون با تشویقای محکمشون اونا رو دلگرم تر بکنن.

هفته پیش ازمون خواستن که همه مامانا با هم سی دی "رستم و سهراب" از کارهای سودابه سالم رو جهت هدیه دادن به بچه ها در پایان مراسم، از مرکز فرهنگی موسسه تهیه و کادو کنن و به همراه بیارن. امروز هم بهمون گفتن برای پایان مراسم به تعداد بچه ها خوراکی یه جور بخریم که من و دو تا از مامانا رفتیم کیک و آب میوه خریدیم.

هفته پیش به بچه ها سفارش کرده بودن که با لباسای مرتب امروز بیان کلاس، هانا هم همون روز تصمیمشو رو برای پوشیدن لباس عروسش گرفته بود. هر چی بهش گفتم این یه جشن بالماسکه نیست که لباس عروس بپوشی قبول نکرد که نکرد . منم لباسش رو انداختم بشورم که برای اون روز حاضر بشه.

 آخه کی لباس عروس با تور خال خالی رو میندازه توی ماشین سطلی کوچیک ؟؟ خوب معلومه یه خانم شاغل با فرصت خیلی خیلی کم ...

دیگه نگم چی شد . تور لباسش کچل شد. تازه با آب سرد هم شست. ولی کلی از خال خالی هاش ریخت .

به مامی گفتم که چه شاهکاری کردم اونم خیلی خونسرد گفت عیبی نداره بیارش تورش رو عوض میکنم . خلاصه جمعه با زحمتون رفتیم خونشون و اونجا طی یه عملیات گروهی دست یه دست هم دادیم و با ابتکار آب گرم و ناخن و .... اثر بقیه خال خالیهای لباس رو هم محو کردیم. چون خیس شده بود گذاشتیم که خشک بشه و البته شنبه عصر مامی با یه لباس کاملا خشک شده اتو کشیده و مروارید دوزی شده غافلگیرمون کرد. اینجوری از اولش هم قشنگ تر شد. واقعا دستش درد نکنه ... هانا هم به عنوان تشکر از مامی خواهش کرد که امروز بیاد و کارش رو ببینه که مامی هم با کلی تعارف که نه خودتون برید و ... بالاخره قبول کرد که بیان.

امروز دیگه روز موعود بود. نیم ساعت زودتر اومدم دنبال هانا که ببرمش خونه و حاضرش کنم. بهداد هم جلسه داشت و قرار شد دیرتر بیاد ولی خودش رو به موقع به برنامه رسوند. بعد از حاضر کردن هانا و رسیدن و حاضر شدن بهداد رفتیم دنبال مامی و همه باهم با پنج دقیقه تاخیر رسیدم اونجا.

اون همه از هانا بابت تمرکزش توی اجرای برنامه باله تعریف کردم همش دود شد رفت هوا. تو اجرای امروز هیچ اثری از تمرکز و توجه و حوصله توی هانا یافت می نشد. اولش ساعت پنج تا شش خودشون تمرین داشتن و قرار شد ساعت شش والدین وارد بشن.

وقتی اومدیم توی سالن هانا روی طبلکش تقریبا دراز شده بود. به نظر خیلی بی حوصله میومد.

به نظر شما چی باعث میشه که یه بچه که توی خونه به خوبی همه نتها و آهنگای کلاسش رو اجرا میکنه توی برنامه اصلا حواسش به اجرا نباشه ....

خستگی ناشی از بیدار بودن از ساعت شش صبح جهت حضور در مهد کودک و برنامه های جانبی؟

یه مامان خسته از سر کار برگشته که با بدو بدو گفتنش و عجله اش برای حاضر شدن استرس خودش رو به بچه اش منتقل میکنه؟

فرو کش کردن همه شور و شوقش برای پوشیدن یه لباس منحصر به فرد از نظر خودش که مورد توجه مستقیم و واضح شیما جون مربیش قرار نگرفته؟

عدم گرفتن آلت موسیقی مورد نظرش در تقسیم وسیله ها؟

عدم گرفتن نقش موردنظر یعنی نواختن طبل در تقسیم وظایف توی گروه و معطوف بودن توجهش به  نوازنده طبل در تمام طول برنامه؟

عدم علاقه اش به عکس گرفتن و عدم رضایتش از اینکه مامان درحال گرفتن عکس وارد سالن میشه؟

هیجان زده بودن بابت حضور پدر که تا پیش از این در کمتر برنامه ای اجازه حضور پیدا میکرد اونم درحالیکه دوربین فیلمبرداری دستش بود؟

بهتون میگم .... در واقع همه عوامل دست به دست هم دادن تا هانا امروز از حوصله کافی برای نواختن و همراهی با گروه برخوردار نباشه.

واقعا از ساعت شش صبح بیدار شده بود. وقتی خودم پیشش باشم حواسم به تنظیم برنامه هاش برای وقت گذاشتن روی استراحتش هست ولی در بیشتر مواقع به موقع پیشش نیستم....

نمیدونم شما هم این تجربه رو با بچه هاتون دارین که اونا آیینه احساس شما هستند. وقتی من استرس داشته باشم وقتی بی حوصله و خسته باشم هانا دوپا جلوتر از من بی حوصلگی و خستگی و بدخلقیش رو نشون میده 

میگفت چرا شیما جون بهم نگفته لباسم خیلی قشنگه ؟ درصورتیکه وقتی وارد کلاس شد شیما جون در حد گفتن سلام به پرنسس خوشگل احساسات لازم رو ابراز کرده بود. ولی مثل اینکه توقع هانا بیش از این بود. براش توضیح دادم که آدم باید هر کاری رو برای رضایت دل خودش و خوشحالی قلبی خودش انجام بده نه برای تعریف و تائید دیگران.

میگفت دلش میخواسته طبل بزنه. میگفت من میتونستم خیلی خوب طبل بزنم. براش توضیح دادم که مهم نتیجه کار گروه که خوب از آب در بیاد مهم نیست کی توی گروه چی کار میکنه و اینکه نقش شما که آهنگاها رو  کامل می زدید خیلی سخت و مهم بود.

با این وجود به نسبت اینکه کلاسش رو حداقل سه ماه از بچه های هم دوره ایش دیرتر شروع کرده بود و به نسبت اینکه از بقیه بچه ها کوچکتر بود و به نسبت اینکه اولین کنسرت کودکانه اش رو تجربه میکرد کارش خوب بود یعنی کار همه گروه خوب بود.

و از همه بهتر همکاری و همراهی و عشق و علاقه مربیای مهربونشون یعنی شیما جون و مریم جون واقعا قابل ستایش بود.

آخر مراسم کادوهاشون رو گرفتن و سرگرم باز کردن اونا شدن بعد هم کیک و آبمیوه خوردند و کیف کردن.

 

فراخوان عمومی برای رفتن به تالار هنر برای پنج شنبه آخر این هفته ادامه داره .....
قابل توجه دوستایی که بچه چهار ساله دارن یه نمایش برای بچه های چهار ساله هم گذاشتند

 

اجراهای  تالار هنر

عنوان نمایش

کارگردان

تاریخ اجرا

ساعت اجرا

ترب

صمد آذرخش

از ۲۷ شهریور

۱۸

سیندرلا

مهدی مهدی آبادی

از 21 شهریور

۱۹

 

 

 

 

شنبه ها تالار هنر تعطیل است

نمایش ترب وی‍ژه گروه سنی چهار سال به بالا

این دفعه نوشته بود نمایش سیندرلا ویژه گروه سنی نوجوان
( ده سال به بالا ) می باشد.

فعلا بای بای