هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

قطره اشکی از شوق
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

 

جمعه صبح نگران برنامه باله هانا بودم که اگه استراحت نمی­کرد نمی­تونست سرحال سر برنامه حاضر بشه. بنابراین سر میز صبحانه یه گانت چارت برنامه زمان بندی دقیق تا آخر شب برای هانا و عسل که خونه ما بود ترسیم کردم و البته شرط به همراه بردن عسل توی اجرای باله را همکاری هانا برای اجرای دقیق و مو به موی این برنامه گذاشتم:

 تا ساعت یازده صبح اجازه داشتن توی حیات بازی کنن و

ساعت یازده بیان بالا برای ناهار و

ساعت یازده و نیم هر کدوم توی یه اتاق جدا بخوابن و

ساعت یک و نیم بیدار باش و آماده شدن،

ساعت دو رفتن دنبال مامی که می دونستم خیلی دوست داره بیاد و

بعدش هم قول رفتن به قلعه سحر آمیز  برای شب

که خوشبختانه به غیر از قسمت آخر بقیه اش مطابق برنامه اجرا شد.

 ساعت دو و ده دقیقه رسیدیم در خونه مامی. چون هانا تازه از خواب بیدار شده بود خیلی سرحال نبود ولی بعد یواش یواش یخاش آب شد.

 1

توی موسسه قرار شد نیم ساعت بعد از بچه ها مامانا بیان داخل سالن و البته باباهای نازنین جایی برای حضور نداشتن شاید اونا قلب ندارن و یا استحقاق دیدن نتیجه زحماتشون برای رشد و بالندگی بچه هاشون رو ندارن و شاید هم فقط ساخته شدن برای پشتیبانی ... شاید هم فقط یه راهکار مقابله برای ممانعت از تخته شدن در موسسه حرکات موزون نمی­دونم ولی بهداد عزیز از فرصت استفاده کرد و رفت برای سورپرایز کردن هانا گل خرید.

3

 

 2

 و اما اون بغض قلمبه شده توی گلوم و قطره اشک شوق که با شروع برنامه نچکیده خشکش کردم ناشی از حس عجیبیه که اینجور وقتا میاد سراغم.....

 

وقتی دختر کوچولوی نازنینم که فقط پنج جلسه توی این کلاسا حضور داشت رو دیدم که پا به پای بچه های دیگه که از بهمن ماه سال گذشته یا حداقل از فروردین امسال کلاسشون رو شروع کرده بودن با حرکات نرم و آروم و ظریف ، خودش رو با نفر جلویی هماهنگ می­کرد نفسم تو سینه حبس شد.

اونم هماهنگی و تمرکزی که دیدن جمعیت مقابلش خصوصا من و مامی و عسل ذره­ای ازش کم نکرد و فقط گاهگاهی با یه لبخند کوچیک و چشمک دیدن ما رو اعلام می­کرد. واقعا کارش قابل تقدیر بود و البته این وسط بعضی از بچه ها دائم درحال بای بای و بوس فرستادن برای مامانشون بودن و توجهی به راهنمایی های مربی برای هماهنگ پیش بردن گروه نداشتن.

4

  ای کاش شرایط بهتری فراهم بود شرایطی که ترس های بی مورد مانع از این نمیشد که اجازه نداشته باشیم در حین اجرای برنامه حتی یه عکس کوچولو ازت بگیریم شرایطی که بابا به جای پشت در سالن بودن کنار من می­نشست و از دیدن تو مثل من لذت می­برد شرایطی که ...

 7

 

8

 

9

 

 

راستی بعد از اجرای برنامه مامانا دور مربی بچه ها جمع شده بودن که ازشون راجع به ادامه برنامه کلاس سئوال کنن.

نوشین جون در حالیکه داشت توضیح میداد: این بچه هایی که با هم این دوره رو به پایان رسوندن با هم ادامه میدن و دیگه اجازه تغییر برنامه کلاس بهشون داده نمیشه چون مطابق یه روال جلو رفتن و نمیشه توی یه کلاس دیگه جاشون داد و ... چشمشش افتاد به من و گفت دختر شما کارش خیلی عالیه. منم تشکر کردم و گفتم این حاصل زحمات شماست. و اونم گفت نه این نتیجه دقت و تمرکز خودشه.

و بعد برای اینکه دل بقیه رو هم بدست بیاره به مامانای دیگه نگاه کرد و یکی یکی گفت دختر شما هم همینطور و ....

 

بعدش رفتیم دور حوض آب و فواره جلوی بلوک و بچه ها سرگرم بازی شدن. اونجا بعضی از مامان ازم پرسیدن هانا از کی اومده کلاس و با شنیدن اینکه فقط یه ماهه به این گروه ملحق شده کلی تعجب میکردن.

 

5

 

 

6

دختر گلم خیلی از قدردانی این روزهای تو که مدام با تشکر کردن و بوسیدن و دوست دارم دوست دارم گفتن هات نشون میدی احساس رضایت و شادی دارم. اعتراف میکنم که یکی از ترسهای همیشگی من این بود که نکنه خدایی نکرده قدر تلاشهای مداوم ما رو برای ساختن دنیایی زیباتر برای تو دختر گل رو ندونی.

 

ولی می بینم که کاملا درک میکنی. وقتی خسته از اداره خودم رو میرسونم که ببرمت کلاس موسیقی ، باله ، زبان و یا شنا میایی و میگی مامان جون بزار یه بوس محکم بکنمت تا خستگی هات در بره اونوقت واقعا همه خستگی هام برطرف میشه.

 

عزیز دلم هیچ چیز نمی تونه به اندازه این که لحظات شادی داشته باشی و از زندگیت احساس رضایت کنی من و بابا رو خوشحال کنه. دوست داریم.

 

خدایا شکرت که این همه به این بنده ناشکر و ناسپاست لطف داشتی و داری و هرآنچه که برای رضایت قلبی و باطنی یه انسان لازمه بی منت به من ارزانی کردی. همسر خوبم خانواده فوق تصور خوبش دختر عزیزتر از جانم و یه زندگی معمولیه ایده آل که همیشه می خواستم و صد البته بودن در کنار مامان نازنینم و خواهرهای گلم.

 

اگه بعضی وقتا وسوسه های این دنیا نمیزاره که شکرگذاریمو نشونت بدم و زیاده طلبی میکنم این بنده کوچیک رو ببخش.

 

و اما امروز که هانا هم کلاس ارف داشت و هم کلاس شنا.

توی کلاس موسیقی اعلام کردن که هفته دیگه یکشنبه برنامه اجرای پایان دوره است و البته این دفعه نه تنها باباهای نازنین هم دعوت هستند بلکه اجازه عکس گرفتن و فیلم برداری هم صادر شده.

بعد از کلاس ارف سریع خودمون رو رسوندیم استخر که بلوک کناری موسسه است. خودم هم وسایلم رو برداشته بودم تا با هانا برم توی آب. خوب خیلی خوب بود دختر گلم بهم کلی شنا یاد داد.

اولش با هم دست سیب و پروانه پشت رو مسابقه دادیم و بعد به من شیرجه یاد داد. باور کنید شیرجه بلد نبودم ولی حالا یاد گرفتم. بعدش مجبورم کرد سوزنی بپرم توی آب که واقعا از این کار خوشم نمیومد و فقط برای کم نیاوردن جلوی هانا قبول کردم.

اما امروز خودش شروع به آموزش کرال سینه کرد و هر چی یاد میگرفت سریع میومد تا با جزئیاتش به من انتقال بده .

معلمش میگفت ما برای توی آب کردن سر بچه های بزرگتر کلی مکافات داریم و این درحالی بود که هانا مثل یه اردک مدام در حال سر توی آب کردن و پیچ و واپیچ خوردن بود. دو بار هم بدون تخته شنا سر خورد و سر توی آب پای کراب سینه زد و تا جاییکه نفسش یاریش میکرد یعنی تا نصفه های عرض استخر پا زد.

اما خبر دیگه در مورد برنامه تالار هنر که نمایش سیندرلا رو برده روی صحنه  

اجراهای  تالار هنر

عنوان نمایش

کارگردان

تاریخ اجرا

ساعت اجرا

زیر پاهات رو نگاه کن

مریم کاظمی

از ۲۴ مرداد ماه

شش و نیم

سیندرلا

مهدی مهدی آبادی

از ٢١شهریور

هفت و نیم

 

 

 

 

شنبه ها تالار هنر تعطیل است

نمایش زیر پاهات رو نگاه کن وی‍ژه گروه سنی چهار سال به بالا و نمایش سیندرلا ویژه گروه سنی هشت سال به بالا می باشد.

میدونم که خیلی از دوستای گلم سرگرم رتق فتق امور مربوط به مدرسه بچه های گلشون هستند ولی چه خوب میشد یه وقتی میذاشتن و آخر این هفته مثلا پنجشنبه یا جمعه هماهنگ می کردیم برای دیدن نمایش سیندرلا.

البته لطفا روی گروه سنی نوشته شده خیلی حساب نشه چون اونی که نوشته برای چهار سال به بالا به نظرم خیلی بچه گونه نبود. حالا این یکی رو نمیدونم.

همیشه شاد و خرم باشین دوستای خوبم

بای بای