هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

قول و قرارهای پاییزی
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠  کلمات کلیدی:

با پشت سر گذاشتن آخرین روزای تابستون و نزدیک شدن به پاییز رویایی و دوست داشتنی، یواش یواش دلتنگی­ها، خستگی­ها، دلمردگی­های تکراری آخر هر شهریورم رو کنار می­زنم و میرم به استقبال فصل خش خش برگ­ها و نم نم بارونا و غروب­های رنگارنگ، می­خوام امسال هم پر از انرژی تازه به استقبال نیمه دوم سال برم نیمه ای که همیشه برام دلپذیر تر بوده.

 

نمیدونم این حس شروع دوباره نسبت به ماه مهر از زمان مدرسه برام ایجاد شده که به خودم قول میدادم که امسال دیگه دفترهام و کتابامو مرتب نگه دارم درسام رو همون روزی که گرفتم بخونم و تکالیفم رو برای هفته بعد نزارم..... ، یا مربوط میشه به تاریخ تولدم که توی این ماهه و البته هرگز برام هیجان انگیز نبوده. شایدم فقط دنبال یه بهانه­ای برای تجدید قوا می­گردم ولی چرا بهار هیچوقت این حس تازگی رو برام نداشته.

 

در شروع یه پاییز دیگه قول میدم برای خودم هم یه کم بیشتر وقت بزارم قول میدم از اول مهر دوباره ورزش (یوگا) رو شروع کنم قول میدم برم کلاس زبان و قول میدم ....

 

به هر حال از پنجشنبه که رفتیم تولد هانا کوچولوی دوست داشتنی دوباره سرشار از انگیزه شدم. دیدن اینهمه بچه شاد و شنیدن سر و صدای پر از اشتیاق اونا و بالا و پایین پریدناشون و رقصیدناشون و... توی دنیایی که شادی سهم کمتری ازش داره به آدم حس خوب زنده بودن و زندگی میده.و همینطور دیدن دوباره دوستایی که واقعا احساس خاصی نسبت بهشون دارم.

 

ممنون هیوا جون ممنون که اینهمه زحمت کشیدی و این فضای شاد و دوست داشتنی رو برای بچه ها و مامانا مهیا کردی. ایشالا که سایه پر خیر و برکت و عشقت همیشه بالای سر هانای عزیز باشه.

 

با اجازه چند تا از عکسا رو میگذارم

 1

 

2

 

 

: 3

4

5

 

 

 

پنجشنبه خیلی برنامه شلوغی داشتیم اول از همه که سالومه و افشین و عسل اومده بودن تهران و نمیشد هانا رو از عسل جدا کرد.

 

بعدش هم هانا به دلیل برنامه پایان دوره باله برای روز جمعه (گزارشش رو بعدا می نویسم)، ساعت دو  تا چهار پنجشنبه کلاس جبرانی داشت. و بعدش هم که ساعت 5 تولد دعوت داشتیم. و البته دیگه کلاس شنا رو از برنامه حذف کردم و حالا حساب کنید که توی این ازدحام برنامه هانا خانم خوش اخلاق ظهر هم نخوابن. از کلاس که اومد خونه سریع بردمش حمام و بقیه کارها اما یه استکان نسکافه و کاکائو هم به خوردش دادم که در بالا بردن ظرفیتش بی تأثیر نبود.

 

بعد از تولد ساعت هشت سالومه زنگ زد که دارن میرن پارک آب و آتش گفتند شما هم بیایین خوب ما هم رفتیم. با وجود اینکه هوا گرم نبود ولی عسل و هانا حسابی خودشون رو خیس کردن ولی سریع برگشتیم و رفتیم خونه مامان جونم. همه خواهرها جمع بودیم خیلی خوب بود.

 5

 

6

7

8

 

 

 بعد از شام عسل و برداشتیم و رفتیم خونمون. عسل و هانا اجازه گرفتن که توی جاشون یه کم بیدار بمونن که این یه کم تا دو صبح طول کشید و حرفهای دختر خاله­ای شون تمومی نداشت.

 

جمعه بعد از برنامه باله عسل رو رسوندیم خونه مامانم ، چون می­خواستن برن آتلیه عکس بگیرن و قرار شد ساعت نه شب بریم دنبالشون تا بریم قلعه سحرآمیز. و خودمون هم رفتیم خونه مامی برای عرض تبریک عید که البته مهرداد و نازی جون و پارسای جیگر هم اومدن.

9

 

10

 

 

 

 

 

11

 

12

 

 

بعد از شام با وجود ترافیک وحشتناک اتوبان کرج که از پنجره خونه مامی دیده می­شد عطای رفتن به قلعه سحر آمیز رو به لقاش بخشیدیم و ترجیح دادیم خودمون رو مچل این ترافیک نکنیم. به نظر میومد اعلام کردن تهران زلزله میاد و مردم داشتن از تهران فرار می­کردن، یه پارکینگ واقعی به راه افتاده بود و البته هانای عزیزم هم کاملا درک کرد و نرفتنمون رو به حساب بد قولی نذاشت.

 13

 

 14

 

 15

 

 16

 

 17

 

 

 

عوضش شب موقع برگشتن به خونه دوباره رفتیم دنبال عسل تا بیا خونه ما و باز تا دو صبح بیدار بودن و با هم کارتن تماشا کردن.

و امروز هم از آخرین تلاش خورشید گرم تابستونی استفاده کردن و حسابی توی حیاط آب بازی کردن و البته من و بهداد هم از بالکن با شیلنگ آب حسابی از خجالتشون دراومدیم و لذشتن رو دو چندان کردیم.

 16

 

18

 

 19

 

 نه به اون که حوصله نوشتن ندارم نه به این که دلم نمیاد ول کنم و میخوام لحظه لحظه با هانا بودن رو ثبت کنم. البته گزارش برنامه پایان دوره باله میمونه برای بعد.

 

دوستتون دارم

فعلابای بای