هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

دخترکم داره بزرگ میشه ....
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٢  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستای خوبم

 

خوب این روزا خیلی سر حال نبودم. دیدی یه وقتی دلت از یه چیزی می­گیره ولی غرورت اجازه نمیده چیزی به روت بیاری یا حتی چیزی بخواهی و نقاب بی­تفاوتی و ... میزنی.

 

خوب میدونم که یه باوری در درون منه که باعت میشه این تجربه ی ناکامی تکراری دائم برام اتفاق بیفته. ولی واقعا نمیدونم چه درسی باید از این ماجرا یاد بگیرم چه درغیر اینصورت این تجربه تکرار نمی­شد.

 

هانا و عسل خونه خاله سایه

 

1

 

 

  

2

 

 

3

 

 

راستش هانا این روزا یه دوره گذار از لوس بودن به منطقی بودن رو پشت سر گذاشته. گاهی اوقات فکر می­کنم انگار داره یه هو بزرگ میشه.

 

فکر کنم مثل بقیه موارد زندگی که بلد نیستم روی خط تعادل باشم، در مورد رها کردن احساس نیاز به وابستگی دو جانبه با هانا هم یه کم زیاده روی کردم. چون کارش به جایی رسیده که به جای آویزون من بودن چند شب پیش اصرار داشت راستی راستی خونه مامی بخوابه. بالاخره با هزار ترفند جدی بودن و طرح قانون هر کس شب باید خونه خودش بخوابه و .... راهیش کردیم خونه.

البته اونم در این مواقع مثل یه سیاست مدار بزرگ رفتار می­کنه و پیشنهادهایی که در مواقع عادی رد می­شن رو طوری مطرح میکنه که دلم نیاد بهش نه بگم، یعنی نه در قالب معامله بلکه از موضع پایین.

 

مثلا هیچوقت فکرش رو هم نمی­کردم با بچه چهار ساله برای مراسم شب قدر برم مسجد. این خواسته ای بود که هانا موفق شد پریشب بهش برسه و با هم رفتیم مسجد و اونجا با دوتا بچه همسن و سال خودش هم جور شدند و حسابی بازی کردن بطوریکه اصلا کاری به کار من نداشت. فقط وقتی بیهوش شد تونستم بغلش کنم و بیارمش خونه.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------- 

هانا: مامان مامان مامان بگو دوست دا

من: هانا دوست دا

هانا: منم عاشقت بودا

من: هانا اگه یه روز صبح بلند شدی دیدی توی دلمی اصلا تعجب نکن. چون اونقدر شیرینی که قورتت دادم و خوردمت.

هانا (اول یه کم با تعجب هاج و واج نگام کرد و فکر کرد بعد گفت): هه .... نه نمیتونی آخه منکه یه نوزاد نیستم بزرگ شدم.

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان میشه بریم استخر

من: نه مامان جان ماه رمضون بخش تفریحی استخر تعطیله و فقط شما میتونی ساعتهای آموزشی بری اونجا

هانا (یه هو زد زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن) : چرا خونه ما اینقدر کوچیکه من این خونه کوچیکو نمیخوام

من (هاج و واج) : هانا کی گفته خونه ما کوچیکه. خونمون خیلی هم بزرگه ببین اوووووو از اینور تا اونور چقدر بزرگه.

هانا: نه خیلی هم کوچیکه ....پس چرا مثل خونه خاله سایه و خونه عمو جون خونمون استخر نداره؟

من: هانا جان خونه هر کس برای خودش مثل یه قصره. منکه خونمون رو خیلی خیلی دوست دارم.

  

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان مگه راز فقط مال آدم بزرگا نیست؟

من:منظورت چیه هانا جان

هانا: منظورم راز دیگه راز....

من: چطور مگه؟

هانا : آخه نیما (همکلاسی هانا توی مهد. اولین پسری که هانا قبولش داره و اخیراناً دائم توی ذهنشه و تو خونه ازش حرف میزنه) میگه برای مامانش نامه مینویسه و گفته این باید یه راز بین من و نیما باشه.

من: هانا جان راز یه موضوعیه بین دو نفر که توافق میکنن به کس دیگه ای نگن و بزرگ و کوچیک نداره. ولی دوستی بین یه دختر و مامانش از هر رازی محکم تره و دختر باید همه چی رو به مامانش بگه. مثل الان که شما این راز رو به منم گفتی ولی چون نیما خواسته به کس دیگه ای نگو. باشه؟

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: میشه برام کرم ابریشم بگیری تا پروانه درست کنم؟

من: باشه اگه یه روز رفتیم بازار می­گردیم کرم ابریشم پیدا می­کنیم.

هانا: خوب پس میشه یه پرنده هم برام بگیری.

من: نه پرنده کرم رو می­خوره آخه کرم غذاشه

هانا: خوب کرمو توی خونه نگه میدارم پرنده رو بیرون

من: درمورد پرنده باید با بابا به توافق برسی آخه کثیف کاری داره که بابا خیلی دوست نداره.

هانا: بااااااشه پس فقط برام کرم بخر پرنده رو میگم مامی بخره تا توی خونه اونا نگهداریمش...

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان میایی امروز تا فاز سه بریم . میخوام یه چیزی رو نشونت بدم.

من: اول بگو چی میخواهی نشونم بدی.

هانا: راستش میخوام یه چیزی برام بخری که اگه قبول کنی خیلی ممنونت میشم و یه جایزه خیلی خوب که یه بوس خیلی گنده است هم بهت میدم.

من: اول باید ببینم چی هست آیا در بودجه این ماه خانواده میگنجه یا باید ماه دیگه براش بودجه بزاریم.

هانا: نه خواهش میکنم خواهش خواهش ...التماس ...تمنا ...

من: پس بیا اول نشونم بده ببینم بوست چقدر گنده اس می ارزه برای خواسته ات درخواست بودجه اضافی کنیم یا نه.

هانا: نه نمیشه اول باید بخری بعد جایزه بگیری.

هانا: راستی خواهش یعنی چی؟

من: یعنی خواستن مودبانه چیزی

هانا: خوب التماس یعنی چی؟

من: التماس یعنی خواهش خیلی زیاد

هانا: پس تمنا یعنی چی؟

من: یعنی التماس همراه با حالت گریه

 

خوب چیزی که هانا میخواست یه بازی خیلی ارزون بود. واقعاً که خوشحال کردن بچه­ها هیچ خرجی نداره و کار خیلی ساده ایه . البته نه همیشه .....

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان میشه برام یه بچه بیاری

من: بچه!!!! بچه چی؟!!! بچه دیگه چیه؟؟!!!

هانا: یه بچه کوچولو می خوام که ازش مراقبت کنم بهش شیر بدم... حمومش ببرم.... لباس تنش کنم و ...

من: آهان ازون عروسکا میخواهی باشه برات یه عروسک میخرم.

هانا: نه بابا یه بچه واقعی میخوام مثلا یه دختر که خواهرم باشه نه اصلا یه دختر بیار یه پسر که هم خواهر داشته باشم هم برادر.

من: (چه خوش اشتها) هانا جان بچه آوردن دردسر داره اول باید نه ماه توی دلم بمونه که سنگین میشم باد میکنم کمتر میتونم به شما برسم سخت تر راه میرم و کلی اذیت میشیم

هانا: یعنی منم همینطور بودم؟!!!!

من: بله سر شما هم همینطور بودم.

هانا: خوب ایندفعه خودم بغلت میکنم که نخواهی راه بری

من: ولی مامان جون همین الان چند قدم پیاده میریم خودت بغل میخواهی.

هانا: نه مامان جون قول قول قول..

من: هانا جان ما اصلا توی خونه اتاق اضافی نداریم باید توی اتاق شما براش تخت بزاریم باید براش اسباب بازی بخریم و ... همونطور که میبینی اتاقت دیگه جا نداره و ...

هانا: عیبی نداره میتونه توی تخت من بخوابه و با اسباب بازیهای من بازی کنه.

من: خوب من دیگه حرفی ندارم در اینمورد به خصوص باید با بابات به توافق برسی.

هانا: بابا میشه یه خواهر و یه برادر برام بیاری؟

بابا: چی ؟؟؟؟

هانا: یه خواهر و یه برادر میخوام.

بابا: هر وقت تونستی همه کارهات رو بدون کمک انجام بدی اونوقت.

من (توی دلم) :خوب بگو نه راحتش کن بچه ام رو.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا:  مامان برام لباس غواصی می خری

من :الان نه هروقت کامل شنا یاد گرفتی اونوقت میخرم

هانا: ولی منکه خیلی خوب شنا میکنم. خودت که دیدی وقتی دارم شنا میکنم سوزن آفرین آفرین معلمم گیر میکنه.

من: بله فعلا دست سیب و کرال پشت و شیرجه یاد گرفتی ولی هنوز کرال سینه و غورباغه بلد نیستی هر وقت اونا رو هم یاد گرفتی بعد.

هانا: باشه بیا همین الان بهم غورباغه یاد بده تا دفعه دیگه تو آب شنا کنم بعد برام لباس غواصی بخر.

من: وای خدای بزرگ

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا: مامان موافقی این ماشینمون رو بفروشیم یه دونه از اون ماشینایی که سقف ندارن بخریم.

من: نه ...

هانا: چرا؟

من :آخه من ماشینی که سقف نداشته باشه دوست ندارم

هانا: ولی من خیلی دوست دارم تازه هر وقت بخواهیم با یه دکمه سقف دار میشه.

من: راست میگی مامان جون. از قدیم گفتن گربه دستش به گوشت نمیرسه....

هانا (با تعجب) : خب ....

من: همین دیگه

هانا: خب این یعنی چی ؟

من: راستش یعنی اینکه من ماشین سان روف خیلی هم دوست دارم ولی در بودجه خانواده نیست.

هانا: آهان حالا فهمیدم اینکه کاری نداره براش بودجه میزاریم کنار.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

هانا (شب موقع صحبت شبانه): خوب تعریف کن ببینم از وب لاگ مب لاگا چه خبر؟

من (شروع میکنم از وبلاگ بچه هایی که دیده و ندیده براش تعریف کردن): ماما بزرگ هانای خاله مهین رفته مکه زیارت خونه خدا. هفته دیگه تولد هانا کوچولو.... پرنیان رفته باغ وحش با یه لباس زنبوری خیلی خوشگل و یونا رفته دوبی کلی عکسای خوشگل گرفته که فردا صبح بعد از صبحانه نشونت میدم و .....

هانا: میشه ما هم ........

 

هانا این روزا دوباره رفته توی مود کارتونهای تن تن هر از گاهی به یه موضوع گیر میده و حالا دوباره رفته تو نخ تن تن ... ماجراهایی مثل سیگارهای فرعون معبد خورشید گنج راکام سرخ، عصای فرعون و ...

 

 4

 

5

 

 

 

هانای عزیزم بدان که بهترین دوره زندگی زمانی است که به این نتیجه برسی مشکلات متعلق به خود تو هستند نه والدین، نزدیکان، رئیس، اداره، اجتماع، محیط زیست و ... در این حالت دیگر آنها را سرزنش نمیکنی و به این درک میرسی که سرنوشت در دستهای خودت هست نه کس دیگری.

عزیز دلم خوشبختی داشتن پول فراوان، زندگی در قصر، ماشین آخرین مدل و ..... نیست. اگر در این حال و هوایی سخت در اشتباهی. خوشبخت آن کسی است که به آنچه دارد راضی باشد نه به آنچه می خواهد داشته باشد.

قربون اون نگاه عاقل اندر سفیه ات برم

 

6

 

هانا: اوکی اوکی گرفتم چی میخواهی بگی

 

بای بای