هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

قلبی لبریز از شادی برای خاله ستاره
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥  کلمات کلیدی:

سلام بهترین دوستای دنیا

قربون دلای پاک و مهربونتون برم که دعاهاتون اینقدر زود جواب میده

امروز یکی از بهترین روزای زندگی منه. خواهر نازنینم ستاره کنکور قبول شد. اونم اولین انتخابش یعنی دانشگاه شهید بهشتی و رشته ای که یک سال به خاطرش پشت کنکور ارشد موند یعنی بیوتکنولوژی در مهندسی کشاورزی.

امیدوارم هر کی هر چی از خدا میخواد بهش بده تا قلبش لبریز از شادی بشه.

---------------------------------------------------------------------------------------------

هر وقت احساس میکنم هانا زیادی داره بم میچسبه نیاز به وابستگی به هانا رو رها میکنم و حداقل یکی دو هفته ای از گیردادن هاش خلاص میشم. شما هم امتحان کنید مطمئن باشید جواب میده. فقط کافیه توی دلتون بگید من هرگونه نیاز به ..... رو رها میکنم. رها میکنم و رها میشوم. فقط یادتون باشه به خودتون اطمینان بدید که این رهایی چیزیه که واقعا از صمیم قلب میخواهید و آمادگی این کار رو در همین لحظه دارید.

برای من نتیجه اینه که هانا با باباش میره پارک و اصراری نداره که با من بیاد خرید و ...

پنجشنبه صبح هانا و پدرش رفتند پارک درحالیکه من رفتم هایپر خرید ماهیانه

1

2

3

4

5

6

سالومه و عسل و افشین هم از دیروز ظهر تهران بودند. هانا هم حسابی سرش با عسل گرم شد. هر وقت این دو تا جوجه توی دست و پای هم وول میخورن بیشتر و بیشتر به مامانایی که دو تا بچه دارن قبطه میخورم. تقریبا اصلا گذشت زمان رو توی این دو روز احساس نکردم چونکه از گیر دادنای هانا کمتر خبری بود. آرزو داشتم همین الان یه بچه دو ساله داشتم که با هانا هم بازی میشد.

ولی من اصلا حوصله نه ماه بارداری و دو سال بیخوابی رو دیگه ندارم. هیچوقت به فکرتون رسیده یه بچه به فرزندی قبول کنید. باور کنید این احساسی که هراز گاهی ذهن و قلبم رو به بازی میگیره راستی چرا شرایط برای قبول یه بچه اینقدر سخته چه در غیر اینصورت من یکی که پیش قدم بودم.

تعجب نکنید به غیر از خمپاره های بمب افکن چیزای دیگه ای هم توی دنیا هستند که میتونن یه همچین فجایعی به بار بیارن: تیم تخریب عسل و هانا

 7

گروه تخریب که به اصرار هانا شب توی تخت هانا خوابیدند. حالا فکرش رو بکنید تا صبح چقدر توی سر کول هم زدند آخه هر دوشون ماشاا... لگد انداز توی خوابن

8

عصر جمعه افطار رفتیم لواسون خونه خاله سایه تا خوشحالی قبولی ستاره مون رو جشن بگیریم.هورا

راستی نمیدونم چند سال طول بکشه ولی میدونم که یه روز از همین جا برای اجرای کنسرت هانای عزیزم دعوتتون میکنم چرا که اونچه درمورد دخترم مسلمه روحیه فوق العاده هنری اون نه تنها توی نقاشی و موسیقی بلکه توی شنا و رقصه که مربیاش رو یکی یکی به صدا درمیاره و پیش بینی آینده درخشان در صورت پیگیری رو براش میکنن. داشتم فکر میکردم کاش میشد بزارمش کلاسای حرکات نمایشی توی آب اما فکر نکنم توی ایران همچین چیزی باشه. همونطور که باله و پاتیناژ جایگاهی ندارن.ناراحت

توی این دو روز هانا کلی با عسل تمرین حرکات موزون داشتند. دیروز سایه و سالومه که تمرین رقص هانا با عسل رو تماشا میکردند گفتند بیشتر میخوره که هانا دختر یکی از ما باشه تا سمیرا.آخ

همگی شاد باشید.

بای بای