هانا گل دختر

تجربه های شیرین با هانا

صلح درونی در اولویته
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱  کلمات کلیدی:

قبلنا همش منتظر بودم ساعت نه بشه هانا بخوابه تا منم بتونم زودتر استراحت کنم و بخوابم. ولی حالا منتظرم خونه آروم بشه تا بتونم بیام سراغ کامپیوتر و اینترنت و درد و دل با دوستای گلم.قلب

 

 

هانای عزیزم دوست ندارم هرگز هرگز هرگز خودت رو سرزنش کنی. سرزنش احساس گناه و شرمندگی به بار میاره و انرژیت رو تحلیل میبره و راه را برای رسیدن به خوشبختی بر تو میبندد. همواره در جستجوی صلح باش. اول از همه با خودت صلح کن چرا صلح درون تو را به صلح برون متصل میکنه و آنجاست که به آرامش نائل میایی

 


پنجشنبه هانا رو بردم اولین جلسه شنا توی استخر گل نرگس توی فاز دو . وقتی ما رسیدیم هنوز مربیش نیومده بود و یه نیم ساعتی هانا تحت آموزش یه مربی دیگه به اسم مهتاب بود که دوتا دختر ده دوازده ساله هم تحت آموزشش بودند. هانا رو برد قسمت عمیق و تستای اولیه برای سنجش سطح توانمندی هانا انجام شد. البته من بازوبند کوچیکه شو به بازوش بسته بودم نه اون بزرگ رو. شیطان

 بعد که مربیش از راه رسید هانا رو تحویل گرفت و بعد از اینکه اطمینان پیدا کرد میتونه خودش رو روی آب نگه داره شروع به آموزش خوابیدن روی آب به پشت و پا زدن کرد. من خوره هم از پشت یه پنجره با شیشه رفلکس از نگهبانی هانا رو دید میزدم.

تا قبل از اون روز فکر میکردم هانا خجالتیه و حرفش رو نمیزنه ولی دیدم که دوباری که خسته شده بود از مربیش خواست که استراحت کنه و رفت توی استخر بچه ها بازی کرد. از خود راضی

بعد از کلاس با عجله رفتم موسسه ودا که یه کارگاه آموزشی قاطعیت در نه گفتن داشت. کارگاه جالبی بود مدیر موسسه اعتقاد داره همه کادر آموزشیش باید روشهای برقراری ارتباط موثر با بچه ها رو بلد باشن و تقریبا همشون توی کارگاه شرکت داشتند.  یول

 

و شبش هم مراسم چلهم ممتاز خانم بود و افطاری خونه سیتا خانم دعوت داشتیم. توی چهل نفری که اونجا بودن هانای کوچولوی من تنها بچه زیر بیست سال بود و حسابی حوصله اش سر رفته بود و بالاخره با تظاهر به دل درد ما رو مجبور کرد که زودتر بریم خونه وقتی پامون رو از در خونشون گذاشتیم بیرون همه درداش رو فراموش کرد و شیطونی شروع شد. قهقهه

 

طبق روال عادی برنامه جمعه رفتیم خونه مامی. هر کاری کردم هانا ظهر نخوابید و طبق معمول که بیخوابی باعث میشه خلقش تنگ بشه چندان رو فرم نبود. ناراحت

 

هانا هم مثل بقیه کودکانی که هنوز کودک درونشون زنده است و واقعا برای دل خوشون هر کاری رو میکنن نه برای جلب رضایت دیگران، امکان نداره کاری رو برخلاف میلش و به خاطر خوشامد بقیه انجام بده، این شامل سلام کردن، لبخند زدن، عکس گرفتن، شعر خوندن، حتی تمرین موسیقی و بلز زدن هم میشه. یعنی اگه میلش باشه خیلی خوبه و اگه میلش نباشه امکان نداره زیر بار بره.قهر

 

 

توی هفته گذشته هر چی سعی کرده بودم یه چشمه از یادگیریهای کلاس موسیقی رو به نمایش بزاره نشد که نشد. به جاش جمعه خونه مامی دیدم کنار فن سالن ایستاده و داره توی هوا با دو دستش مثل رهبر ارکستر آهنگ میزنه و با دهن نت موسیقیش رو میخونه.ابرو

دو ر می می فا سل

سل فا می می ر دو دو

بعد که ازش پرسیدم شعر آهنگ چیه شعر زیر رو خوند

من تو کلاس میشینم   به درسم گوش میدم

تو با من حرف نزن    حواسم پرت میشه

رفوزه میشم امسال

 تعجب

همون موقع مامی هم اومد و گفت اگه هانا مضرابای بلز قدیمیش رو که از اینجا برده بیاره میتونه هر وقت بخواهد تمرین کنه.

هانا هم گفت حالا اشکالی نداره دو تا قاشق به من بدین میشه مضراب.

ما هم از خدا خواسته که هانا خانم دارن همکاری میکنن دو تا قاشق چایخوری بهش دادیم.

اما چشمتون روز بد نبینه اون شیطونه که از کج خلقی آدما کمال استفاده رو میبره و زودی میاد سراغ بچه ها، اومد سراغ هانا گوگولی.

هانا با اون ته زمینه جدی بازیش نقش مربی رو گرفت و شروع کرد به من آهنگ یاد دادن.

منم که توی موسیقی حسابی بی استعداد تشریف دارم با کوچکترین اشتباهی موجبات رنجش خاطر عزیز و حساس گل دختر رو فراهم میکردم.استرس

 

 

یه بار وقتی عصبانی شده بود قاشق رو پرت کرد طرف من که خوشبختانه با دست گرفتم. کلی نصیحتش کردم که هانا جان این کار خیلی خطرناکه. ولی طبق معمول که در مورد چیزی که میدونه نصیحتش کنی لج میکنه، بدتر شد و زد به در شوخی.

 

 

به خیال خودم دیگه ارشاد شده ولی وقتی استفاده از مضراب دست چپم رو فراموش کردم و هانا هم فکر کرد دارم سر به سرش میزارم با عصبانیت برای دفعه دوم قاشق رو پرت کرد و خورد به گوشه ابروم. منم خیلی خانومانه پا شدم و گفتم هانا جان اگه حوصله نداری دیگه بازی نمیکنیم و رفتم بیرون اتاق. کلافه

 

 

دستم رو پیشونیم بود که حس کردم خیسه رفتم جلوی آئینه دیدم بله یه کم داره خون میاد. البته فقط یه خراش سطحی بود.نگران و منم خوش زخمم. مامان بهداد با دیدن زخم رفت توی اتاق و به بهداد خبر داد که بیاد ببینه یه وقت عمیق نباشه و ناگهان هانا حسابی به هم ریخت و بداخلاق شد. عصبانی

 

بچم حتی بلد نیست پشیمونیش رو از کار اشتباهش درست نشون بده همش میگفت مامان دیگه باهات حرف نمیزنم و گریه میکرد و یکی یکی تمام مواردی رو که سهل انگاری من منجر به ایجاد یه زخم کوچیک براش شده بود رو با هق هق یادآوری میکرد: تازه توی حموم پای منم زخم شد. رفته بودیم پارک افتادم زمین صورت منم زخم شد و ....گریه

 

قلبم داشت از گلوم میومد بیرون. واقعا نمیتونم غصه شو ببینم. خودم روزه بودم و حسابی ضعف کرده بودم یه کم هم جهودم و خون فشارم رو میاره پایین از طرفی نمیخواستم این موضوع باعث بشه یه خاطره بد از موسیقی توی ذهنش بمونه و یا یه عذاب وجدان کذایی توی ناخدآگاهش ثبت بشه ،

 

بنابراین بهداد رو فرستادم پیشش و سفارش کردم هواشو داشته باشه و بعد از اینکه یه کم یخ گذاشتم روی پیشونیم و حالم بهتر شد رفتم سراغش و با هر زحمتی بود بغلش کردم و بالاخره بعد از کلی تلاش رام شد.

 

کلی براش توضیح دادم که چرا باید به حرف مامان و بابا گوش بده و اینکه تا زمانی که اتفاقی نیوفتاده فرصت داریم که برای پیشگیری از اون تلاش کنیم و وقتی اتفاق افتاد دیگه عصبانی و ناراحت شدن مشکلی رو حل نمیکنه و اینکه فقط باید بهم قول بده دیگه هیچوقت چیزی رو پرت نکنه چون هم غیر مودبانه است و هم خطرناکه و ...

 

 

مامان بهداد هم فوری رفت اسپند دود کرد و مدام میگفت دیشب چشمتون زدند و ...

 

به هانا گفتم: ببین مامان جان وقتی ظهرا نمیخوابی بداخلاق میشی .

اونم گفت : امروز که خیلی خوش اخلاق بودم.

منم گفتم بله از پرت کردن قاشق معلومه که خیلی خوش اخلاق بودی .

خندید و گفت اون که ربطی به اخلاقم نداشت من فقط داشتم باهات شوخی میکردم و بعد اعتراف کرد: که وقتی مامی اومد و به بابا گفت پیشونیت زخم شده فکر کردم از اون زخمایی که توی فیلما دیدیم و خیلی ترسیدم ولی زخمت فقط یه خراشه کوچیکه مگه نه؟سوال

 

واقعا نمیدونم کار درست توی این اتفاق چی بود. با وجود هشداری که در مورد خطر پرت کردن قاشق بهش داده بودم چطور باید تنبیه میشد که ضمن صدمه نخوردن، به عمق خطری که این اتفاق داشت پی ببره؟ آیا به آغوش گرفتنش خاله خرسه بازی نبود؟ متفکر

 

شنبه آخرین جلسه این ترم کلاس زبان بود. تغییرات شگرفی در یادگیریش ایجاد شده. ترم پیش حس میکردم در مورد آموزش زبان مقاومت داره. توی خونه تمرین و خوندن هیچ شعری رو ازش ندیده بودم هر وقت هم سعی میکردم باهاش یه کم لغاتش رو تمرین کنم تلاشم به در بسته میخورد و فایده ای نداشت و هیچ همکاریی نمیکرد. البته صحبت با خانم دوستی همیشه حکایت از رضایت ایشون از یادگیری هانا داشت فقط میگفت هانا مثل بچه های دیگه توی کلاس ابراز وجود نمیکنه.

 

ولی این ترم فرق داشت خودش تو خونه سی دی هاشو میذاشت خودش دائم در حال شعر خوندن بود خودش کلمه های مشابه ای رو که توی فیلما می شنید با ذوق یه کاشف بزرگ تکرار میکرد و .... اصلا این ترم نفهمیدم کی کتابشون تموم شد. برای امتحان هم اصلا کاریش نداشتم با این وجود نمره کامل گرفت. حتی مشکل ابراز وجودش توی کلاس یه جورایی حل شده. فرشته

 

 

این تغییرات از دو حال خارج نیست یا بعد از دو ترم لم یادگیری زبان براش جا افتاده و اعتماد به نفس لارم رو پیدا کرده یا تأثیر روش آموزشی خانم آقاییه که خیلی مفید بوده؟؟؟ که من دومی حالت را بیشتر احتمال میدم.

 

 

ولی متاسفانه ترم دیگه قراره معلمشون عوض شه چون مدیر موسسه معتقده بچه ها بیش از سه ترم نباید با یه معلم درس داشته باشن. با وجو اینکه هانا که به دلیل تغییر ساعت کلاس فقط یه ترم با خانم آقایی کلاس گذرونده هم به تبع همشاگردیهاش مشمول این قانون میشه.

 

 

احتمالا خانم آقایی میره کلاس تانیا اینا. شاید تا بیست شهریور صبر کنم تا ترم بعدی اونا شروع بشه و بعد هانا رو ثبت نام کنم تا دوباره تو کلاس خانم آقایی باشه.

 

 

یکشنبه هانا یه کم فین فین میکرد بنابراین نرفتم اداره تا اونم بمونه خونه و استراحت کنه.شربت سرما خوردگیش تموم شده بود میخواستم برم از داروخانه بخرم که هانا گفت تو که دکتر نیستی نمیدونی چه دارویی باید برام بخری. بنابراین بردمش درمانگاه نزدیک خونه و کلی داروی ضد آلرژی و سرما خوردگی بارمون کرد.

 

 

عصر کلاس ارف داشت. وقتی داشت میرفت توی کلاس معلمشون که برای همراهی بچه ها توی راهرو ایستاده بود گفت سلام هانا خانم با استعداد. وقتی هم کلاسشون تموم شد هانا کلی خوشحال بود و میگفت مامان توی کلاس خانوممون همش بهم میگفت آفرین هانا آفرین هانا خیلی خوبه هانا.

 

بای بای